سرمو آروم بلند کردم و تو چشماش زل زدم وای اینکه چشماش سبزه من چطور متوجه نشده بودم تازه متوجه اخم رو صورتش شدم دوباره یادم افتاد چکاری باهام کرده منم اخم کردمو مثل خودشنگاش کردم. 

_ انتظار نداری که بعد اون کاری که باهام کردی ولت کنم تو پیش اونهمه آدم بهم سیلی زده کسی تاحالا همچین جرعتی نکرده بود. 

یه قدم عقب رفتم و گفتم_قبلانم بهت گفتم اون فقط در جواب به توهیناتت به من بود. میخواستی توهین نکنی!

از روی نیمکت کیفمو برداشتم. و ادامه دادم: فکر نکن چون پولو قدرتت زیاده میتونی هرچیزی دلت خواست بهم بگی منم آبرو دارم اجازه نمیدم راحت منو مسخره کنی. اصلا میدونی من چیا کشیدم؟ با هزار بدبختی تونستم یه کار پیدا کنم تو اونم ازم گرفتی تو چجور ادمی هستی؟ ادمایی مثل تو که تو نازو نعمت بزرگ شدن حالو روز مارو درک نمیکنن.

برای تو این فقط یه سرگرمیه سادس اینکه با زندگی مردم بازی کنی.

دوباره این بغض لعنتی اومد سراغم برای اینکه جلوش گریم نگیره خواستم از اونجا دور بشمو برم که با حرفش ایستادم:

_بس کن! برای من از زحمتو تلاشایی که کشیدی حرف نزن. من ادمایی مثل تورو میشناسم خوب میدونم با چه نقشه ای به من نزدیک شدی میخوای خودتو بهم قالب کنی و پولمو بالا بکشی اره؟ شرمنده ولی من گول دخترای هرزه ای مثل تورو نمیخورم!

خدا میدونه با این نقشه ها چند تا پسرو گول زدی.الکیم ادای بدبخت بیچاره هارو درنیار بگو ببینم خونت کجاس ممطمئنم با اون پولایی که هرروز بدست میاری یه خونه ی اشراف زاده ایهم داری. 

پوزخندی زد.با حرفاش اتیش گرفتم. و دلم شکست اون چی میدونه از زندگی من که اینطوری درموردم حرف میزنه.

....... ادرین.......

وقتی حرفم تموم شد حالت چهرش عوض شد یه حسی تو چشماش بود که اصلا معنیشو نمیدونستم با قدمای لرزون به سمتم اومدو با صدایی که بیشتر شبیه گریه بود گفت:

_چطور میتونی اینطوری قضاوتم کنی تو یه احمقی بس کن تو چی میدونی از گذشته من میدونی من چه سختی هایی کشیدم که بزرگ بشم وقتی تو داشتی برای کلاس اول مدرست لباس نو میخریدی و با خوشحالی ثبت نام میکردی من داشتم تو خیابون دستفروشی میکردم شبا با کتک میخوابیدم...تو... تو... 

میون گریه دیگه نتونست حرف بزنه با حرفاش یجوری شدم انگار که چیزی ته قلبم تکون خورد.  درست جلوم تو چندسانتی متریم ایستاده بود و دستاشو گذاشته بود رو صورتش و گریه میکرد

خواستم چیزی بگم که دستاشو انداخت پایین و سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد. چشمای ابیش بخاطر گریش برق میزد و مثل اقیانوس شده بود

نمیدونم چقد خیره شده بودم بهش که با مشت ارومی که رو سینم زد به خودم اومدم دستاشو برداشتو با گریه گفت:

_ادمایی مثل تو فقط بلدن ادمارو خورد کنن، تحقیر کنن، یه ذره وجدان تو وجودت نیست. میدونی چندروزه گرسنگی کشیدم میدونی فقط همین لباسای کهنه رو دارم؟

سرشو انداخت پایین میخواستم کمکش کنم ولی یه چیزی جلومو میگرفت دوباره شدم همون ادرین قدیم که کسی براش اهمیت نداشت از خودم عصبانی شدم چطور به خودم اجازه دادم تحت تاثیر حرفاش قرار بگیرم 

گفتم: اصلا برام مهم نیست،تورم مثل بقیه ی دخترایی میبینم که بخاطر پولم بهم نزدیک شدن باید هرطور شده پولمو برگردونی حتی اگه شده یه هفته بدون وقفه کار کنی. 

......مرینت .......

با ناباوری نگاش کردم یعنی حتی یه ذره هم دلش برام نسوخت؟ اشکامو پاک کردم چطور تونستم غرورمو پیش این پسره که قلبش از سنگم سفتره بشکنم و گذشتمو بهش بگم.

هرچند انتظاریم ازش نداشتم.   با نفرت گفتم

_مطمئن باش که پول کثیفتو پس میدم.

_اره میدونم برای توکه کار سختی نیست.

_خفه شو.دیگه درمورد من حرف نزن.نشونت میدم همونطور که خودت گفتی حتی شده یه هفته بدون وقفه کار میکنم.

_اما من بهت اعتماد ندارم نمیخوام پول یه پسر بیچاره ی دیگه رو بیاری بزاری کف دستم.

پوزخندی زدم و گفتم:اگه میخوای مطمین بشی منو تو شرکتت استخدام کن!

 

 

........

خب دوستان از این به بعد روزی دوپارت میدم یکی صبح و یکی شب یا عصر.

امید وارم لذت برده باشید و کامنت یادتون نره و تو کامنتا بگین چه ژانری از داستان رو دوست دارین.مثلا عاشقانه و پلیسی یا عاشقانه و درام.یا ترسناک و.....

هرچی دوست داشتین تعداد هرکدوم زیاد شد داستان بعدیمو تو همین ژانر مینویسم