من:ولي عمه!

عمه خانوم:ولي نداره.اين تنيبه!

من:عمه مگه من بچه ي سه سالم که تنبيهم ميکنيد؟؟

عمه:کاش بچه ي سه ساله بودي!اون طوري آموزشت راحت تر بود!

د بيا!کلا همه چيو به آموزش و اشرافيت ربط ميدن!

من:عمه من نميتونم کل روز رو تو خونه بشينم و در وديوار اتاقمو ديد بزنم!

اخم کردو گفت:اين چه طرز صحبت کردنه؟بيا کنار من بشين تا ياد بگيري چه طور بايد اشرافي بود!

پوووف…!

بدون هيچ حرف اضافه اي راه اتاقمو در پيش گرفتم.تازه ساعت دو بود.اهه…چهار ساعت ديگه بايد صبر کنم تا اين آرين بياد!!

ولي برنامه ها دارم براش!!بيچارش ميکنم!!ها ها ها ها(خنده ي شيطاني مخصوص مرینت)!!

به هر طريقي بود چهار ساعت گذشت.و ساعت شيش شد.همون لحظه صداي تق تق در اتاقم اومد.

من:کيه؟!!

صداي خنده ميومد!عه اينکه صداي خنده ي آرينه!!

من:بيا تو آرين!

در اتاقم باز شد وآرين اومد تو!

با خنده گفت:قدم اول براي آموزش!کيه نه!يا بگو بله يا بگو بفرماييد!

من:اولا سلام!دوما به توچـ ــه گاگـ ـول!

بازم خنديد!

آرين:خب خب!شروع کنيم؟!

با شيطنت گفتم:استاد شما نميخواي چايي چيزي بخوري؟!

آرين:آخ آخ آخ!گفتي چايي!!بدجور هوس کردم!

رفتم از اتاق بيرون ودوييدم به سمت آشپزخونه!واسه خودم يه چايي معمولي ريختم ولي واسه آرين يه چايي پــر رنگ ريختم که اصن آبجوش نداشت!!قندونم گذاشتم و رفتم بالا!

خوبه حداقل چايي روحذف نکردن!والا اگه به اينا باشه ميگن چايي اشرافي نيس!البته عمه خيلي سعي کرد اين کارو بکنه ولي عمو دنیل نذاشت!!

در اتاقو بازکردمو چايي رو گذاشتم روميز مطالعم!آرين رو صندلي پشت ميز نشسته بود.منم صندلي ميز آرايشمو آوردم گذاشتن کنارش!سريع چايي معموليه رو برداشتم.آرينم چايي پررنگ رو برداشت!يه ذره نگاش کرد و گفت:مری؟

من:هوم؟

آرين:اين يه خورده پر رنگ نيست؟

من:نميدونم والا!من همين جوري بلدم چايي بريزم!

باا تعجب سري تکون داد و ليوانو برد سمت دهنش.يه قلپ که خورد قيافش رفت تو هم!

ارين:اه!چه تلخه!

با لبخند پر از شيطنتي گفتم:خو قند بردار!

دستشو برد سمت قندون که تنها چهار تا قند توش بود!!اينم کار خودم بودا!!

منم سريع دستمو بردم سمت قندون و دو تا قند براشتم!اولي رو ليس زدم و گفتم:نه نه!اين خوشمزه نيس!قند ليس خورده رو گذاشتم تو قندون!اون يکي رو هم ليس زدم وگفتم:اينم زيادي شيرينه!

رفم سراغ دو تا قند باقي مونده!آرينم همين جوري مات و مبهوت داشت به من نگاه ميکرد!

اون دو تا قندم ليس زدم و گفتم:اي بابا!اين دو تا هم که يه نمه شور ميزنه!!پوووف…! لیلی خانومم رفته خريد! منم که نميدونم بقيه ي قندا کجاس!يه قند درست وحسابيم تو اين خونه نيس!

آرين حالا با شک نگام ميکرد!

با بيخيالي گفتم:وا!چرا نميخوري؟قند بردار بخور ديگه!

آروم آروم نگاهشواز من گرفت وبه قندون و قنداي ليس خورده نگاه کرد!به طور نا محسوسي قيافش جمع شد!

سرشو تکون داد و در حالي که با حسرت به ليوان چايي چشم دوخته بود گفت:مرسي!چايي نميخورم!بهتره آموزشو شروع کنيم!

تو دلم قاه قاه خنديدم!!

آرين:خب اول از راه رفتن شروع ميکنيم!

خودش پاشد وايساد و ادامه داد:قدماتو محکم بردار.انگار که داري به زمين زير پات فخر ميفروشي!سرتو بالا بگير!شونه هاتو بده عقب!سينتو بده جلو و در حالي که به جلوت نگاه ميکني خيلي محکم وصبور بدون هيچ قوصي راه برو!

خودش همين طوري داشت راه ميرفت!!

عاقا ما هي تمرين کرديم اون جوري که اين ميگه راه بريم ولي آخرش نتونستيم!!ديگه داد آرين در اومده بود!يه ساعت فقط داشت رو اينکه قوز نکنم کارميکرد!!ديــوانه شد اصن!!

آرين:اِهــــ ـــــه!مرینت!!

من:ها؟؟چيه؟؟خو نميتونم!مگه زوره!وقتي از بچگي ياد نگرفتم الانم نميتونم ياد بگيرم!!بابا من بيست و دو سال اين جوري زندگي کردم.نميتونم شيش ماهه خودمو عوض کنم!!

آرين:يــواش!نفس بگير دختر!!همه ي ما جوونا ازاين رفتار هاي مضخرف اشرافي تنفر داريم!ولي مجبوريم!

تو ام بايد ياد بگيري تظاهر کني!من کاملا درکت ميکنم!ولي تو مهموني که واسه برگشتن آقا بزرگ ميگيرن کوچکترين حرکات همه ي ما زير زره بينه!به خصوص تو که دختر دايي تامی!همه سعي دارن يه جور ازت ايراد بگيرن!!اين شيش ماهو نميگم به خودت فشار بيار تا ياد بگيري!چون ميدونم چه قدر مشکله!ولي ياد بگير تظاهر کني!

من:خــب بابا!!از بالاي منبر بيا پايين!

آرين خنديد وگفت:در ضمن،فهميدم واسه تلافي منوازخوردن چايي محروم کردي!

هــر هــر زدم زير خنده!!

من:واي قيافت خيلي باحال شده بود!

آرين:جبران ميکنم دختر دايي!!

يه لبخند مرموز و خبيث زدم وگفتم:بي صبرانه منتظرم پسر عمه!

~•~

نینو:ايــول!!يني استاد جيگر ما پسر عمه ي شوماس؟!

من:يس!ولی نینو نبايد بدونه ها!وگرنه واسه خودم بد ميشه!

آلیا:چه عجب شما ياد گرفتي دور انديش باشي!

من:والا از حسنات با شما پلکيدنه!!

منو کلودی و نینو و آلیا که به خوش خنده ها معروف شده بوديم درکنار هم راه افتاديم به سمت کلاس!

طبق معمول چهارتايي کنار هم نشستيم! ارژان يکي ازبچه هاي دانشگاه بود که بـــ ـد فــ ـــرم آلیا رو ميخواس!

بعد اين ارژان خان مجنون همچين يه نمه کچل بود!!نه اينکه فک کنيد کلا کچل باشه ها!نــه!يه دو سه تا تار ناقابل رو شيقه هاش داشت وسه چهار تاي ديگه هم در ناحيه ي پشت کله!قسمت هاي ناگفته کچل بود!ما که نشستيم اين ارژان خان هم اومدن.هويجوري مشغول حرفيدن بوديم که ارژان اومد سمتمون!

با قيافه ي خجالت زده و قرمزش روبه آلیا گفت:آلیا خانوم،ميتونم خصوصي باهاتون صحبت کنم؟؟

بـــ ــــ ــــه!!مام که چغندر!!!

من:اهــــ ــــم!آقاي ارژان خان مجنون و شيدا ما هم اين جا حضور داريم شيد!ا

 

ارژان:ببخشید اين روزا حواس ندارم!!

بعله ديگه!اگه منم بودم با ديدن الیا هوش و حواس ازسرم ميپريد!!

ارژان رو به آلي ادامه داد:آلیا خانوم چند لحظه لطفا!

آلیا:آقا ارژان حرفامونو زديم!پس ديگه نه خودتون رو عذاب بدين نه منو!!

ارژان کلافه گفت:آلیا من دوستت دارم!چرا متوجه نيستي؟!

 

.....این داستان ادامه دارد.