بیاین داخل که اومدم با پارت جدید❤️

(زمان حال)

پدر و مادر تبسم جزو آهان بزرگ بودند اما بعد از فوت آنها تنها اله باقی مانده تبسم بود، تبسم باید سخت تلاش می‌کرد و آموزش میدید تا همانند پدر و مادرش اله بزرگی بشود.

از آن طرف آریا شاهزاده یا تاریکی ها و پسر شیطان برای جاسوسی  سرزمین الهگان آمده الهگان رفت تا خبراتی را به گوش پدرش برساند، ولی این کار قانون شکنی بود چون شیاطین و خدایان با هم عید بسته بودند هرگز پایشان را در سرزمین یکدیگر نگذارند و این قانون شکنی یک اعلان جنگ محسوب می‌شد، با این حال آریا کم کم وارد قلمرو خدایان شد. کمی که از مرز رپ شد یک دختر با چشمانی به رنگ دریا و موهایی به رنگ خورشید دید که موج موهایش تا پایین کمرش می‌رسیدند، آریا خودش را پشت بوته ها قایم کرده بود تا مبادا کسی او را ببیند، کمی که گذشت متوجه شد که آن دختر همان آخرین بازمانده الهگان است.

آریا کمی از زیبایی آن دختر شک کرده آخر مگر میشد یک اله آنقدر زیبا باشد. همیشه از پدرش می‌شنید که الهگان موجودات زشت و بد زاتی هستند اما انگار آن فرق داشت، کمی که گذشت افکارش را پس زد و تصمیم گرفت که بر گردد 

از طرفی دیگر هم تبسم داشت در طبیعت زیبای بهشت قدم میزد که دوستش رابرت او را صدا میزند. رابرت و تبسم از بچگی با هم دوست بودند و رابرت برای تبسم همانند برادر بزرگتر بود. 

رابرت کمی نفس نفس میزند و بعد از کشیدن یک نفس عمیق می گوید:

رابرت: تبسم کجایی؟

تبسم: بله رابرت چیزی شده؟

رابرت: نه فقط خدایان تو را فراخوانده اند 

تبسم: برا چی؟

رابرت نمی‌دونم فقط گفتند فردا با طلوع خورشید به قصر خدایان بروید.

تبسم: باشه تو برو کنم فردا میام

رابرت: راستش خدایان گفتند از این به بعد باید بیای داخل قصر زندگی کنی

تبسم: خیلی خب باشه تو برو کنم میرم وسایلم و جمع کنم

تبسم دلش نمی‌خواست داخل قصر زندگی کند چون آن همیشه کلبه ی ساده اش را به قصر و تجملات ترجیح می‌داد، اما نمی‌توانست روی حرف خدایان حرفی بزند پس به ناچار قبول کرد.

 

 

 

بچها دیگه دستم خسته شد برای پارت بعدی بیست تا لایک ده تا کامنت لطفاً 

 

مرسی باییی