سلام . من بعد از سال ها با پارت بعدی رمان " شاه شب من " اومدم .😂

این پارت پایانی فصل دوم هست و فصل سوم ، به زودی از راه میرسه 😊

اگر پارت های قبلی رو نخوندید ، بخونید 😉

و اگه خوشتون اومد با دو حرکت تکون دادن انگشت ، و ضربه زدن روی دکمه قلب ، پست رو لایک کنید 😅

 

دستهایش را در جیب لباسش گذاشته بود و آرام آرام راه میرفت . 
کمی آن طرف ترش ، مرینت بود ، که با کمی فاصله از اون به دنبالش میرفت . 
هر قدمی که برمیداشت ، احساس میکرد دارد قمار میکند . از قمار متنفر بود ... از خشمگین شدن ، ریسک کردن . ولی حالا داشت همهء اینها را انجام میداد ... 
سعی میکرد به تنها چیزی که باید فکر میکرد . به نقشه . باید هرطور شده بود کار را انجام میداد . 
به محض اینکه به شهر رسیدند ، سربازان بر سرشان هجوم آوردند و هر دو را دستگیر کردند . 
برایش مهم نبود . میخواست همینطور شود . باید دوستانش را نجات میداد و بلایی بر سر کسی که موجب همهء این اتفاقات شده بود ، می آورد .
سربازان هر دو را به سیاهچال قصر بردند . چندی نگذشت ، که دو صدای آشنا به گوش مایکل رسید . 
صدای اول میگفت :" من سی ساله که دارم توی این قصر زندگی میکنم !" و صدای دوم ، با گوشخراشی تمام گفت :" تو هربا  سنت عوض میشه ! آخرین بار به مایکل گفتی چهارده سالته و حالا داری میگی سی سالته ! " صدای اول ( که حالا نزدیک تر شده بود ) ، گفت :" رز ، من نگفتم سی سالمه فقط گفتم که ...." صاحب هردو صدا حال در سیاهچال بودند . سربازان آنها را گرفته بودند . 
میلن ، دایان ، رز ، الکس ، جولیکا و نینو . سربازان آنها را در همان سلولی که مایکل و مرینت بودند ، انداختند و رفتند . 
نگاه دایان به پیرهن خونین مایکل بود . مایکل میدانست دایان به چه چیزی فکر میکند . 
" تو ..." این را دایان ، با خشم و نفرت گفت و ادامه داد :" تو ولیعد رو کشتی !" سپس به سمت مایکل هجوم آورد و سیلی بر روی صورتش گذاشت . 
مایکل سوزش سیلی دایان را ، بر روی گونه اش حس میکرد . پوستش بیشتر و بیشتر میسوخت ؛ ولی بیشتر از آن ، جانش میسوخت . حتی دوستانش هم فکر میکردند او قاتل است . 
لبخند زد . تنها کاری که میتوانست انجام دهد این بود . 
دایان دستش را بالا برد تا سیلی دیگری به مایکل بزند ، ولی جولیکا مانع او شد . 
جولیکا به سمت مایکل آمد و گفت:" اون هیچوقت این کار رو نمیکنه ، همتون خوب میدونید !" مایکل کمی جا خورد . این طولانی ترین جملهء جولیکا بود که مایکل ، تا به امروز از او شنیده بود .
الکس با دیوار تکه داد و گفت :" دلیل نمیشه چون از هم خوشتون میاد ازش دفاع کنی !" نینو با حرص گفت :" صحیح ؛ ولی اون نامه برای جولیکا نبودن و ... " دایان بیشتر عصبی شد و دستش را تهدید آمیز به طرف نینو برد و غرید :" تو یکی حرف نزن ! " مایکل به رز خیره شده بود ؛ ولی رز ... رز به چهرهء خالی و رنگ پریدهء جولیکا خیره شده بود ... 
مایکل دوست نداشت به چهرهء ناامید جولیکا خیره شود و به او جواب بدهد . تنها چیزی که گفت این بود :" همه اش کار لوکیه ... " همه ساکت شدند .
مرینت بالاخره سخنتی گفت و حضور خود را اعلام کرد :" لوکی نه ... لایلا . اون عوضی همهء این کار ها رو میکنه . " نگاه ها به طرف مرینت برگشت . 
الکس سکوت رو شکست و گفت :" عالیه ... یه مشت خل و چل ، باهم ، توی یه سلول ! کی اول از همه میخواد قُد قُد کنه ؟" میلن عصبی شد و به سمت الکس حمله ور شد و یقه اش را گرفت . او با خشمی که از او انتظار نمیرفت ، گفت :" دیگه بسه ... فقط بلدی توی هر شرایطی ور ور های به اصتلاح طنزتو به کار بگیری ! چرا هیچوقت یه چیزیو جدی نمیگیری ؟ " صدای قدم های کسی ، بر روی زمین مرطوب شنیده شد .
" بالاخره بحستون تموم شد ، یا هنوز ادامه داره ؟ " این صدای لایلا بود . مایکل به در سلول نزدیک شد . چهرهء پر از تحقیر و تمسخر لایلا ، در نور کم سیاهچال ، معلوم بود . 
مایکل گفت :" تو ولیعهد رو کشتی ؟" لایلا پوزخندی زد و گفت :" اگه بخوای بهم کمک کنی ، میزارم تو زنده بمونی . " مایکل دوباره تکرار کرد :" تو ولیعهد رو کشتی ؟ " لایلا خندید و گفت :" وای ، وای ، وای ... تو خیلی احمقی . زندگی تو توی دستای منه اونوقت همچین حرفی میزنی ؟" مایکل ضربه ایی به در زد و گفت :"جواب ... منو ... بده ... " او این را با حرص گفته بود . میخواست مطمین شود  ... میخواست مطمئین شود واقعا لایلا این کار را با ولیعهد کرده است ؟ یا کار لوکی بوده ؟
لایلا قافه ایی جدی به خود گرفت و گفت :" چیزی که مردم باید بدونن اینه که خدمتکار های ولیعهد برای شاهزاده زویی و شاهزاده جنت کار میکردن و اونها ولیعهد رو کشتن ، به دستور شاهزاده زوئی و شاهزاده جنت . " سپس از آنجا رفت .
کسی حرف نمیزد . تنها صدایی که می آمد ، چک چک قطرات آب بود که از سقف میریخت و جو سیاه چال را ، سنگین و سنگین تر میکرد . 
                         ***
میدان اعدام ، مملو از جمعیت بود . مردمی که به آنها ناسزا میگفتند و سنگ هایی محکم ، به سمتشان پرت میکردند .
حال شاهزاده زویی و شاهزاده جنت نیز ، به آنها اضافه شده بودند و سنگ میخوردند . 
هوا سرد تر از همیشه شده بود و کم کم شب میشد . 
مایکل میتوانست خون گرم روی سرش را حس کند . میتوانست سرمای وحشتناک را حس کند ؛ ولی هیچکدام برایش اهمیتی نداشت . او منتظر بود . منتظر بود تا شب شود و کار را یکسره کند . 
به جایگاه خانوادهء سلطنتی خیره شد . لوکی ، قرار بود شاهزادهء جدید باشد . در کنار او لایلا بود . لایلا درحال سخنرانی و محکوم کردن آنها به مرگ بود . کسی که طرف حساب مایکل بود و باید با آن میجنگید . 
مایکل چشمانش را بست . میخواست از چندین قدرت استفاده کند . قدرت اسب ، برای جابه جایی به زمین ، قدرت گاومیش برای چند برابر شدن قدرت ، قدرت مار برای داشتن چند فرصت دیگر برای استفاده . همه را تیکی برایش از قبل ، توضیح داده بود . میدانست باید چه کاری بکند ، ولی منتظر زمان مناسبی بود . 
بعد از پایان سخنرانی جلاد ، به سمت مایکل آمد . 
لایلا از جایش بلند شد و فریاد زد :" آخرین حرفت چیه گناهکار ؟" بله ... مایکل گناهکار بود . جرمش کمتر از لایلا نبود . او برای لایلا جاسوسی ملکه را میکرد ... مقصر مرگ ملکه ، جاسوسی های مایکل بود . 
مایکل توانست حالا ماه را ببیند . اولین ستاره را دید . سرش را پایین برد . برف خونین ... برفی که خونین شده بود ‌. برف مایکل را به یاد ولیعهد می انداخت . رنگ پریده و ضعیف ...
مایکل سرش را بالا آورد و با آرامشی ، گفت :" برخیز ... " سپس ، قدرتی فراتر از انتظار ، وجودش را دربر گرفت ...

                                   ***

" نترس ... درست زمانی که فکر میکنی هیچ آسودگی ایی درکار نیست ، همون لحظه است که یه معجزه اتفاق میفته . شاه شبی وجود نداره ... لوکی ایی توی این دنیا وجود نداره ... موجوداتی که خودت فقط میبینی ، واقعی نیستن ... سرزمین میراکل وجود نداره ... اون اتفاق فقط به خاطر حملات موشکی بودن مایکل ... لطفا خودت رو عذاب نده . به خودت فکر کن ! همیشه یه بچه میخواستی ، نه ؟ اینو توی مصاحبه هات میگفتی ... گذشته رو فراموش کن و کمتر خودت رو عذاب بده . چشمات رو ببند و به این فکر کن که ازدواج کردی و پنج تا بچه داری . به این رویای شیرین فکر کن . مادرت نگرانته مایکل ! همه نگرانتیم !" چشمانش را بست . چرا هیچکس او را باور نداشت ؟ دیگر خسته شده بود . 

بغض گلویش را میفشرد . میخواست همه را در حد مرگ کتک بزند ؛ ولی آرابمخش ، باعث شده بود تا فقط بتواند اشک بریزد و به سقف بنگرد . 

 

پایان فصل دوم ...

این داستان ، ادامه دارد .