شاه شب من F3 P1
7 بهمن 14:46 · · خواندن 3 دقیقه سلام !
من با فصل سوم رمان " شاه شب من " اومدم .
اگه مایل به خوندن این فصل هستید ، برید ادامهء مطلب .
اگر هم خوشتون اومد ، لایک کنید و کامنت بزارید .
امیدوارم از خوندن این فصل ، لذت ببرید .
_______________
" مایکل ؟ بازم توی فکری ؟ " این زنی موبلوند گفت . مایکل سرش را بالا آورد و به زن خیره شد .
یک ماه بود که به زمین بازگشته بود . آن روز ، در میدان اعدام ، از معجزه گر شب استفاده کرد و با استفاده از قدرتش خودش و دوستانش را نجات داد .
البته هیچکس او را به چشم یک قهرمان نمیدید ، زیرا همه خیال میکردند ، تمام آن حوادثی که سه سال پیش اتفاق افتاده بود ، حاصل از حملات موشکی بود.
این حرف اینقدر برای مایکل بی معنا بود ، که میخواست به هر صورتی که شده ، به آنها بگوید این حقیقت نیست . ولی چه کسی حرف او را باور میکرد؟
همه فکر میکردند ، او به مدت سه سال خودش را مخفی کرده . ابتدا دوستانش نیز همین حرف مایکل را میزدند ؛ ولی بعد دیگر نظرشان این نبود . آنها ترجیح دادند مردم آنها را دیوانه نبینند و دور از دید مردم نقشه بکشند و در این باره که برای سرزمین میراکل چه کاری کنند بیندیشند . آنها هم اکنون در خانه جنت بودند .
اما او ... او در یکی از تیمارستان های شهر سانفرانسیسکو بود . مادرش هر روز به ملاقاتش می آمد و او را دلداری میداد . ولی چه فایده ایی دارد ، وقتی حتی مادش نیز او را دیوانه میدید ؟
و این زن ... زنی که هم اکنون روبه رویش بود دبی رو نام داشت . دبی در نوجوانی میخواست پرستار پوست شود ؛ ولی به دلایلی که به مایکل نگفته بود ، در تیمارستان کار میکرد .
دبی روی تخت ، کنار مایکل نشست . اتاق تمیز بود و یک پنجره کنار تخت داشت . در طرفی هم ، یک میز بود و در طرف دیگر ، یک در پشتش ، حمام و دستشویی بود .
دستش را بر روی سر مایکل گذاشت و گفت :" بزار ببینم توی سرت چی میگذره ..." سپس چشمانش را بست و مانند غیب گویان گفت :" تو ... تو میخوای برای شام ... مرغ سخاری بخوری ... " سپس چشمانش را آرام باز کرد و چندبار پلک زد و دستش را از روی سر مایکل برداشت و خندید .
نور از پنجره اتاق به داخل میتابید و ذرات گرد و غبار ، که در هوا میرقصیدند نمایان میکرد . مایکل نمیدانست چه جایی از این کار دبی خنده دار است ، پس به ذرات گرد و غبار خیره ماند .
او گفت :" یادمه یه بار ولیعهد رو اشتباهی بغل کردم ... با الیزابت اشتباه گرفته بودمش ... " دبی آهی کشید و سرش را به نشانه تاسف تکان داد .
دبی به مایکل نزدیک تر شد . بوی شکلات توت فرنگی میداد . بویی که مایکل را به یاد ژله توت فرنگی ، دسر محبوبش می انداخت .
گفت :" اگه ازت یچیز بخوام ، برام میاری ؟ " دبی لبخندی زد و چهرهء انسان های متفکر را به خود گرفت و گفت :" اوم ... آره . " سپس سرش را کج کرد و کمی از موهای بلوندش ، بر روی صورتش پخش شد .
مایکل به چشمان آبی دبی خیره شد و گفت :" میشه برام ژلهء توت فرنگی بیاری ؟ " دبی دوباره حالتی متفکر به خودش گرفت و دستش را زیر چانه اش گذاشت .
مایکل از این کار دبی متنفر بود . از این رفتار ها متنفر بود . این رفتار ها به معنی دیوانه بودن مایکل بود . همه همینطوری با او رفتار میکردند .
مایکل کمی اخم کرد و دلگیرانه گفت :" دیگه نمیخوام . " دبی که جا خودرده بود ، با مهربانی ( که مایکل حاضر بود قسم بخورد ساختگی است ) پرسید :" چرا ؟ چیزی شده ؟ " مایکل چیزی نگفت و فقط ساکت ماند.
میخواست فریاد بزند و بگوید مشکلی است . بگوید که حالش از اینکه با او مانند یک دیوانه رفتار میکنند ناراحت است ... ولی فایده اش چیست ؟ حتما شرایطش از اینکه بود ، بدتر میشد .