شاه شب من F3 P2
10 بهمن 07:45 · · خواندن 6 دقیقه سلام .
اگر دوست دارید بخونید برید ادامه مطلب . اگه قسمت های قبل هم نخوندید ، حتما بخونید .
________________________________
" تو گفته بودی بهش همه چیز رو گفتی پلک !" ، " آروم باش حبه قند ! لازم نبود بدونه ! " این را پلگ ، با لحنی نسبتا شوخ و بیخیال گفته بود .
مایکل گوشش را گرفته بود ( ولی همچنان صدای مشاجرهء تیکی و پلگ را میشنید ) و بیرون پنجره را نگاه میکرد . هوا آفتابی بود و در آسمان ، هیچ اثری از ابر های سفید نبود . همه در حیاط تیمارستان بودند و از روزشان لذت میبردند .
همه جز او ... هیچکس به یاد او نبود . هیچکس سعی نکرده بود به او اصرار کند تا بیرون برود . پلگ و تیکی هم تنها کارشان ، مشاجره با یکدیگر بود .
مایکل دست هایش را از روی گوشش برداشت . تیکی و پلگ ساکت شدند . مایکل گفت :" اگه میخواین بحث کنین برگردین توی معجزه گر . " ولی به جای اینکه پلگ و تیکی چیزی بگویند ، صدایی آشنا گفت :" اگه نمیخوای میتونم برم . " باز هم دبی بود .
مایکل بی آنکه برگردد ، گفت :" با تو نبودم ؛ ولی ترجیح میدم بری ... " سرش را به پنجره چسباند و به نیمکتی که در حیاط بود خیره شد . چرا به دبی دروغ گفته بود ؟ او دوست داشت دبی پیشش بماند . ای کاش دبی اینبار هم به حرفش گوش ندهد .
دستی بر روی شانه مایکل فرود آمد . " من میرم ، ولی فکر کنم بهتر باشه توی همچین روز خوبی ، بری بیرون و مثل بقیه از این روز خوب لذت ببری ! " مایکل با بیحالی گفت :" دوست دارم همینجا بمونم . باید با کوآمی ها حرف بزنم . " سپس به پرنده ایی که بر روی یک درخت ، لانه میساخت خیره شد .
دست دبی از روی شانه اش برداشته شد . در اتاق باز و سپس با همان صدای جیر جیر همیشگی ، بسته شد . مایکل سرش را برگرداند و رو به پلک و تیکی کرد و گفت :" خب ... نمیخواین ادامه بدین ؟ دوست دارم ببینم چه تصمیمای دیگه ایی میخواین راجب من بگیرین ." سپس به سمت تختش رفت و روی آن دراز کشید و به سقف خیره شد . سقفی سفید ، که تمام روز و شب ، به او ، تیکی و پلک خیره شده بود و تمام اسرارشان را درون خودش نگه میداشت .
***
شب شده بود و تمام تیمارستان ، در آرامش فرو رفته بود . بهترین موقعیتی که مایکل میتوانست تبدیل شود و به سرزمین میراکل برود . میخواست بداند وضعیت آنجا چطور است ؛ ولی اینبار باید در استفاده از قدرت هایش دقت میکرد .
دفعهء قبل ، وقتی از چند قدرت به صورت همزمان استفاده کرده بود ، با بازگشتنش به حالت اصلی اش ، آسیب بدی دید و یک هفته را در بیمارستان گذراند .
مایکل پرده های اتاق را بست و مطمئن شد که کسی در راهرو نیست . وقتی موقعیت مناسب را پیدا کرد ، قدرت جا به جایی را انتخاب کرد و بعد ، تبدیل شد .
قبل از آنکه برود ، به خودش در آینه ایی خیره شد . کمی جا خورد . ظاهرش سیاه و کمی ترسناک بود . نقابی که تماماً صورتش را پوشانده شده بود و فقط چشمانش پیدا بود . لباسش سیاه بود و و روی آن ردایی بلند و کلاهدار بود . چرا ظاهرش اینچنین بود ؟
ولی فعلا وقت فکر کردن نداشت . امشب باید دست به کار میشد .
دروازه ایی باز کرد به همان جنگلی که اولین ملاقاتش با زویی را در آن داشت . وارد دروازه شد و خودش را در جنگل یافت . او دروازه را بست و به سمت شهر خلوتی که آن طرف جنگل بود ، حرکت کرد .
جنگل در تاریکی غم آلود شب ، هو هوی جغد ها و خش خش شاخه هایی که در اثر وزش باد به یکدیگر میخوردند ، فرو رفته بود . نور مهتاب جنگل را کمی روشن میکرد ؛ ولی آنچنان فرقی نداشت .هرچه مسیر بیشتری را میرفت ، به روشنایی کمی نزدیک تر میشد.
وقتی به شهر رسید ، به دنبال کسی گشت تا از او نشانی یک رستوران را بگیرد . همینطور که در شهر میگشت ، صدای خنده و سر و صدا از ساختمانی به گوشش رسید . تابلویی بر روی ساختمان بود که رویش نوشته شده بود :
"- رستوران شب -"
مایکل ابرویش را بالا انداخت . اسم عجیبی برای یک رستوران بود .
در را باز کرد و داخل شد . رستوران گرم بود و بوی مشروب ، خوراک لوبیا ، سوپ و گوشت ، در رستوران پخش شده بود و کمی مایکل را آزار میداد . بر روی یکی از ستون های چوبی رستوران ، برگه ایی چسبیده بود . مایکل نگاهی به برگه انداخت . عکس خودش بر روی آن کشیده شده بود و بالای آن نوشته شده بود :
"- تحت تعقیب -"
پس دنبالش بودند و برایش جایزه تعیین کرده بودند؟ باید بیشتر از اینها احتیاط میکرد .
حدودا بیست نفر در رستوران بودند . مایکل در جایی خلوت ؛ ولی نزدیک به چند مرد نشست . یکی از مردان ، که کچل و کمی چاق بود ، با شور و هیجان گفت :" با چشمای خودم دیدم ! اول فکر میکردم ولیعهد رو کشته ولی وقتی اون اتفاق افتاد فهمیدم اون مقدس تر از اینهاست که از این کار ها بکنه !" مردی استخوانی با مور هایی بور ، صدایش را پایین آورد و با احتیاط تمام گفت :" صدات رو یکم بیار پایین ! میخوای سرت رو به باد بدی ؟ " مرد کچل آهسته تر گفت :" اون شاه شب بود ! حاضرم قسم بخورم اون بیگناه هست ! " مایکل پوزخندی زد . مقدس ؟ او ؟
یکی دیگر از مردان ، که چهره ایی موش مانند داشت ، خس خس کنان گفت :" اون حتما میخواسته ولیعهد رو نجات بده ولی گناهکار شناخته شده !" مرد چاق گفت :" حتما به خاطر برده های ابدی ایی بوده که قربانی کردیم ، از بهشت اومده تا ما رو نجات بده !" مایکل عصبی شد . مردم چرا اینقدر جاهل بودند ؟ خشم بدنش را داشت به لرزه می انداخت ، ولی باید خودش را کنترل میکرد .
مردی که شمشیری داشت ، از روی میز دیگری ، به سمت آنها آمد و گفت :" وای وای وای ... پس شما هم از طرفدارای قاتل ولیعهد هستین ، نه ؟ یادم میاد پادشاه لوکی ، هرگونه طرفداری از اون قاتل رو جرم اعلام کرده بود . منم یه سربازم ، پس باید دستگیرتون کنم . " سپس شمشیرش را از قلاف در آورد . رنگ از چهرهء آن چهار مرد پرید و دیگر افراد نیز ، در سکوت رفتند .
مایکل از جایش بلند شد و گفت :" صبر کن . " مرد به مایکل نگاهی انداخت و پوزخند زد . مایکل گفت :" به اون بیچاره ها چیکار داری ؟" همیشه دوست داشت چنین چیزی بگوید .
مرد خندید و گفت :" پس پنج نفرین ؟ برای من که فرقی نمیکنه . " سپس به سمت مایکل حمله ور شد و مایکل ، فقط دروازه ایی به دریا باز کرد . مرد سعی کرد جلوی خودش را بگیرد ولی دیگر وارد دروازه شده بود.
مایکل دروازه را بست و به دیگران خیره شد . او با صدایی رسا گفت :" من شاه شب هستم . قاتل واقعی ولیعهد ، لایلا مورگان بود . اون و پسر خوانده اش . من به زودی جلوی اونها رو میگیرم ولی تا اون موقع ، شما از من حمایت کنید و بگید حقیقت چیه ... " سپس به مرد چاق خیره شد و با لحنی تهدید آمیز ؛ولی آرام و شمرده شمرده ، گفت :" و دیگه ، هیچوقت برده های ابدی رو نکشین ... " سپس دروازه ایی به اتاقش در تیمارستان باز کرد و وارد آن شد .
به محض اینکه وارد اتاقش شد ، دروازه را بست و به خودش تبدیل شد .