سلام . اگه میخواید برید ادامه مطلب . 

 

_______________________

مایکل ، با خستگی تمام بر روی تختش دراز کشید . 
ظاهرا اگر وقتی بیشتر از یک بار ، از قدرتش استفاده کند ، انرژی بدنش تحلیل میرود . 
تیکی بر لبهء تخت نشست . مایکل با خستگی و بیحالی پرسید :" چرا وقتی تبدیل شدم ، لباس مبدلم اونطوری بود ؟ " سپس صورتش را بر روی بالش سفید گذاشت . بالش ، بوی آرامش و پر میداد . 
تیکی سرفه ایی کرد و آرام گفت :" لباس مبدل ، بستگی به احساسات قوی صاحب معجزه گر داره . اگه احساس خشم ، انتقام ، غم و یا افکار شرورانه توی ذهن صاحب معجزه گر وجود داشته باشه ، لباس مبدل تیره تر و کمی ترسناک تر میشه . " مایکل سرش را کمی بلند کرد و به تیکی خیره شد . 
در اتاق زده شد . مایکل از جایش بلند شد و آرام و بی حوصله ، به سمت در رفت و قفل در را باز کرد . 
نفسش در سینه حبس شد . قلبش تند تر از هر لحظه ایی میزد . دهانش خشک شده بود و احساس گرمای زیاد و آزار دهنده ایی در وجودش احساس میکرد . 
همان چشمان آبی و درحال خاموشی . همان موهای ژولیده و نارنجی و همان صورت رنگ پریده و درحال مرگ . خون روی صورت و بدنش جاری بود و خنجری در قلبش . 
ولیعهد مرده بود ... پس کسی که روبه رویش بود چه کسی بود ؟
ولیعهد همان لبخند همیشگی را زد و با خشم و نفرت ، زمزمه وار گفت :" تو منو کشتی ! مگه من چیکارت کرده بودم ؟" سپس دستش را به طرف مایکل دراز کرد .
مایکل فریاد زد و بر زمین افتاد . خودش را به سمت تخت کشاند ... بدنش بی حس شده بود و به سختی حرکت میکرد . ولیعهد به سمتش آمد . 
مایکل سرش را گرفت و چشمانش را محکم بست . اشک های گرم ، از چشمان بسته اش بیرون می آمدند و بر روی گونه اش غلتیدند و حالش را بدتر از چیزی که بود میکرد . به سختی نفس میکشید و دنیا ، دور سرش میچرخید .
دو دست بر روی شانه هایش گذاشته شد . صاحب دو دست ، بوی شکلات توت فرنگی میداد . مایکل چشمانش را باز کرد . روبه رویش دبی بود .
دبی سراسیمه بود و واضح بود که ترسیده است . دبی با ترس و نگرانی پرسید :" مایکل ... چی شده ؟ حالت خوبه ؟" سپس اشک های مایکل را با دستش پاک کرد .
مایکل با بغض و ترس گفت :" اون ... خودش ازم خواست ... میخواست بکشمش ... ولی حالا ناراحته ... نباید میکشتمش ... " دبی وحشت زده ، مایکل را به خودش نزدیک کرد و پرسید :" کی ؟ کی رو کشتی ؟ " مایکل  دست هایش را بر روی گوشش گذاشت و به چشم های آبی و درخشان دبی ، خیره شد .
مایکل با بغض گفت :" ولیعهد ... " با گفتن این حرف ، دبی نفسی راحت کشید و مایکل را در آغوش گرفت . ظاهرا مثل همیشه فکر میکرد ، مایکل درحال چرت و پرت گفتن است . 
مایکل سرش را بر روی شانهء دبی گذاشت . دبی سرش را نوازش کرد و گفت :" آروم باش ... حتما اشتباه دیدی ! اصلا ، تو چرا هنوز بیداری ؟ " مایکل چشمانش را بست و چیزی نگفت .
اگر توضیح میداد که چرا نخوابیده ، دبی حرفش را باور نمیکرد . دروغی سر هم کرد و خسته و بیحال گفت :" خوابم نمیاد ." دبی مایکل را رها کرد و به صورتش خیره شد و گفت :" ولی چشما و صدای خسته ات یه چیز دیگه میگه !" سپس از جایش بلند شد و تخت را برای خواب آماده کرد . 
دبی رو به مایکل گفت :" بلند شو و برو توی تختت بخواب . " سپس از اتاق خارج شد و در را بست . 
مایکل به تیکی و پلگ ، که در گوشه ایی از اتاق بودند و نظاره گر تمام این اتفاقات بودند ، خیره شد ؛ سپس ، آهی کشید و بر روی تخت دراز کشید و پتو را بر روی خودش کشید . 
طولی نکشید که خواب ، بر او چیره شد و او را به عالم رویا برد .

 

                                  ***

 

مرینت ، با آشفتگی به سمت اتاق شاهزاده فیلیکس میرفت . لایلا ... قطعا او شاهزاده فیلیپ را کشته بود و حالا به سراق شاهزاده فیلیکس رفته بود ، تا او را بکشد . باید جلوی او را میگرفت . 

وقتی به اتاق رسید ، در را باز کرد و وارد شد . جسد خونین فیلیکس در وسط اتاق بود و خجری ، در وسط قلبش فرو رفته بود . مرینت وارد اتاق شد و در را بست . 

بر روی جسد بی جان شاهزاده فیلیکس رفت و خنجر را از قلبش بیرون کشید . بی اختیار به گریه افتاد و خودش را بر روی جسد انداخت . خون شاهزاده فیلیکس ، بر روی بدنش پخش شد و لباس هایش را خونین کرد . چرا این اتفاقات می افتاد ؟ 

صدایی از درون کمدی در کنار تخت آمد . کس دیگری هم در اتاق بود . خنجر را برداشت و به سمت کمد رفت . در کمد نیمه باز بود . در کمد را باز کرد . 

لوکی در کمد بود . مانند موجودی نسبتا بی جان و مظلوم ، در کمد مخفی شده بود و میلرزید و اشک میریخت . 

لوکی حق حق کنان گفت :" کار .... لایلا بود ... " مرینت باورش نمیشد . یکنفر چقدر میتواند سنگدل باشد که جلوی یک بچه ، پدرش را بکشد . ولی نه ... لایلا نمیدانست لوکی در اتاق است ؛ وگرنه او را نیز میکشت . 

در اتاق با شدت باز شد . سربازان ، همراه با شاهزاده ادوارد ، ملکه و لایلا وارد شدند . لایلا با دیدن لوکی ، رنگ از صورتش پرید ولی به سرعت گفت :" تو جلوی لوکی شاهزاده فیلیکس رو کشتی ؟ ای قاتل کثیف ! دستگیرش کنید !" مرینت به لوکی خیره شد و گفت :" نه ... تو دیدی چی شد لوکی ، مگه نه ؟" ولی لوکی چیزی نگفت . نگهبانان او را گرفتند و با خود بردند . مرینت فریاد میزد و تقلا میکرد که خودش را نجات دهد ؛ ولی بیهوده بود .

لایلا به سمت لوکی رفت و او را در آغوش گرفت و نگاهی به مرینت انداخت . مرینت سعی کرد خودش را از دست نگهبانان بیرون بکشد ، ولی نتوانست .

کار از کار گذشته بود ...