I can't change my mind
24 بهمن 22:31 · · خواندن 2 دقیقه سلام سلام قشنگا امیدوارم خوب باشید اومدم با یه داستان جدید امیدوارم خوشتون بیاد🫠
بفرمایید ادامه♥️
با صدای مادرم که میگفت :«هنری پاشو مدرست دیر شد.» پاشدم .این سال هم مثل سال پیش کسل کنندست.سریع لباس پوشیدم و از خانه بیرون رفتم. در راه به دختری برخورد کردم و کتابی که در دستم بود، افتاد.اسم دختر بر روی کارت شناسایی نوشته شده بود «آماندا کوپر».دختر دست پاچه شده بود و گفت :«ببخشید آقا . بفرمایید کتابتون.»کتاب را از دستش گرفتم و بدون گفتن چیزی رفتم. به مدرسه رسیدم و در گوشه ای از کلاس نشستم .آن زنگ جغرافیا داشتیم .آقایی وارد کلاس شد و گفت:«سلام دبیرستانی ها من دیوید هاردی هستم دبیر جغرافیای شما یازدهمی ها »یکی یکی از همه اسمشان را پرسید . تقریبا دوتا بعد من صدایی آشنا گفت :«م من؟»آقای هاردی گفت بله شما خانم زیبا اسمتون چیه؟ »من به پشت برگشتم و دیدم همان دختر است . دختر گفت :«اسم من آماندا کوپره»وقتی چشمش به من خورد حس خجالت را در چشمانش حس میکردم و دیدم که داشت انگشتان دستش را فشار میداد. زنگ تفریح خورد و من به طرف غذا خوری مدرسه رفتم و غذایم را گرفتم و به سمت صندلی ای خالی رفتم . شروع به خوردن کردم و پسری کنارم نشست و گفت :«چطوری داداش؟ »من هم زدمش و مدیر ما را صدا کرد :«هنری میلر و جاناتان هادسون به دفتر مدیر بیان»همه نگاه ها روی ما دوتا بود . از پله ها بالا رفتیم و وارد دفتر شدیم .مدیر گفت :«یکی به من توضیح میده پایین چه خبره؟»من گفتم :«من جاناتان رو زدم به خاطر اینکه گفت چطوری داداش »مدیر گفت :«بچه بازی تان را تمام کنید و از هم عذر خواهی کنید » گفتم:« جاناتان ببخشید »بعد او را نگاه کردم ولی جاناتان چیزی نگفت و بعد هر دو رفتیم مدیر گفت :«جاناتان فردا به پرد مادرت بگو به مدرسه بیایند»جاناتان چشمانش کرد شد گفت :«من؟ولی اون بود که من رو زد »مدیر گفت:« حرف نباشه»