سلام. 

اگه قسمت های قبل رو نخوندید بخونید و اگه دوست داشتین لایک کنین. 

 

مایکل در سالن غذا خوری تیمارستان بود . اشتهای خوردن چیزی را نداشت . قاشقش را در سوپ سبزیجاتش فرو میکرد و آن را خالی بیرون می آورد و دوباره همین کار را انجام میداد .

شاید باید به همه نشان میداد که واقعا شاه شب است ؛ ولی چه فایده ؟ آنها آن حمله سه سال پیش را حمله موشکی و بمبگذاری میدانستند .

قاشق را رها کرد و سرش را در دستانش گرفت . به کاسه سوپش خیره شد . سرش را که بالا آورد ، رو به رویش همان جسد خونین ولیعهد را دید . جیغ زد و از روی صندلی افتاد . وقتی دوباره به روبه رویش خیره شد ، اثری از آن جسد خونین نیافت .

چه بلایی سرش آمده بود ؟ اگر به همین منوال پیش میرفت ، دیوانه میشد . 

سرش را بالا آورد و به جمعیت خیره شد . همه او را نگاه میکردند . بلند شد و صندلی اش را درست کرد و رویش نشست . سرش را روی میز گذاشت . 

برایش مهم نبود که دیگران چطور به او نگاه میکنند . هیچ چیز برایش مهم نبود . تنها چیزی که برایش اهمیت داشت انتقام و این که مردم ، حقیقت  همه این ماجرا را بدانند . 

صندلی کنارش کشیده شد و رایحهء شکلات توت فرنگی ، در بینی اش پخش شد . پوفی کشید و سرش را بالا آورد . بی آنکه به دبی خیره شود پرسید :" چی شده ؟ " دبی سرش را نزدیک آورد و گفت :" باید غذات رو بخوری . " مایکل چیزی نگفت . " شایدم نیاز به کمک داری ! " مایکل باز هم سکوت کرد .

 دبی یک قاش از سوپ سبزیجات را فوت کرد و به دهان مایکل نزدیک کرد . مایکل نگاهی به دبی انداخت . همین هفته پیش بود که او را با توهمی از ولیهد اشتباه گرفت . 

 مایکل قاشق را پس زد و به زنی کچل و رنگ پریده خیره شد ، که زیر لب چیزی میگفت و سوپش را میخورد . چد باری شنیده بود که دیگران آن زن را لورا مینامند . او معمولا بالشتی به دست میگرفت و بالشت را بچه اش خطاب میکرد . ظاهرا لورا وقتی فرزندش فقط یک سال داشت، خانه اش آتش گرفت . او نجات پیدا کرده بود ولی فرزندش در آتش سوخته بود .

مایکل از دبی پرسید :" اگه بچه ات میمرد ، تو هم دیوونه میشدی ؟ " دبی قاشق را درون ظرف گذاشت و گفت :" من بچه ندارم ولی اگه داشتم ، قطعا آره . چرا اینو پرسیدی؟ " مایکل سرش را پایین انداخت و گفت: " هنیشه دوست داشتم بچه داشته باشم؛ ولی میترسیدم که نتونم مراقبشون باشم." سپس از روی صندلی اش بلند شد و به سمت اتاقش رفت. 
                               ***
روز بعد، مایکل روی تخت دراز کشیده بود. دست و پایش را به تخت بسته بودند و آرامبخش به او تزریق کرده بودند. 
یک ساعت پیش بود... خانواده اش به ملاقاتش آمده بودند. پدرش مانند همیشه بود. اولش سفت و سخت، مانند سنگ بود و سپس شروع کرد به داد و بیداد. او مایکل را دیوانه خوانده بود. مایکل نیز کم لطفی نکرد و گفت:" شما احمقین! من سه سال توی میراکل بودم! لوکی و لایلا ولیعهد رو کشتن و من دو سال برده بودم! یه برده ابدی بودم و مجبور شدم دستم رو قطع کنم! " و تقریبا داشت دست پدرش را میشکست و مادرش به حال مایکل زار زار گریه میکرد.  اگر دبی دیگر پرستاران را خبر نمیکرد، احتمالا دست پدرش شکسته شده بود. 
عصبی بود. از همه عصبی بود که چنین رفتار احمقانه ایی داشتند. 
در اتاق باز شد. دبی وارد شد و در را بست. او کنار مایکل نشست. 
بوی احمقانه و کمی دلنشین شکلات توت فرنگی، در اتاق پیچید. 
دبی دست مایکل را گرفت. مایکل میخواست دستش را از دست دبی بیرون بکشد و فریاد بزند:«تنهام بزاربد احمقا!» ولی آرامبخش به قدری قوی بود که فقط میتوانست به سقف خیره شود. 
دبی صدایش را آرام و ملایم کرد و اینچنین گفت:" نترس ... درست زمانی که فکر میکنی هیچ آسودگی ایی درکار نیست ، همون لحظه است که یه معجزه اتفاق میفته . شاه شبی وجود نداره ... لوکی ایی توی این دنیا وجود نداره ... موجوداتی که خودت فقط میبینی ، واقعی نیستن ... سرزمین میراکل وجود نداره ... اون اتفاق فقط به خاطر حملات موشکی بودن مایکل ... لطفا خودت رو عذاب نده . به خودت فکر کن ! همیشه یه بچه میخواستی ، نه ؟ اینو توی مصاحبه هات میگفتی ... گذشته رو فراموش کن و کمتر خودت رو عذاب بده . چشمات رو ببند و به این فکر کن که ازدواج کردی و پنج تا بچه داری . به این رویای شیرین فکر کن . مادرت نگرانته مایکل ! همه نگرانتیم !" چشمانش را بست . چرا هیچکس او را باور نداشت ؟ دیگر خسته شده بود . 

بغض گلویش را میفشرد . میخواست همه را در حد مرگ کتک بزند ؛ ولی آرابمخش ، باعث شده بود تا فقط بتواند اشک بریزد و به سقف بنگرد. 

با خستگی چشمانش را باز کرد. دبی دست گرم و نرمش را از دستان سرد و سفت مایکل، بیرون کشید و از اتاق، بیرون رفت.