شاه شب من F3 P6
6 ساعت پیش · · خواندن 4 دقیقه سلام.
من اومدم با یه پارت دیگه از رمان مزخرف و رو مخ "شاه شب من".
اگر خواستید برید ادامه.
مایکل وارد اتاقش در تیمارستان شد. دروازه زمان را بست و سپس، به خودش تبدیل شد.
با این کارش، سرش به شدت گیج رفت و بدون آن که اختیاری از خود داشته باشد، پخش بر زمین سرد و بی روح تیمارستان شد. شکمش به قدری درد میکرد، که بلند شدن را برایش امری ناممکن کرده بود. احساس میکرد یک غلتک بزرگ، از رویش چندین و چند بار بی رحمانه رد شده و تمام استخوان هایش را له کرده.چشمانش میسوخت و میسوخت و میخوست... سوزش و درد چشمانش از همه جای بدنش بیشتر بود.
اولین بار، وقتی میخواست از معجزه گر شب استفاده کند، از حدودا چهار قدرت استفاده کرد و خود را تا پای مرگ کشاند. این بار ولی شدت دردش کمتر بود، چون از دو قدر معجزه گر استفاده همزمان داشت و از هرکدام چندین بار استفاده کرده بود.
به این فکر کرد که اگر در را قفل نکرده بود، شاید کسی بود که به دادش میرسید، ولی حالا که قفل بود باید تا خود صبح صبر کند. ناچار بود درد را تحمل کند.
چشمانشرا بست و ناله ایی کرد. چگونه میتوانست با اینهمه ضعف لایلا را در دام خود بیندازد؟ لایلا بدون معجزه گر شب قدرتمند بود و او حتی با داشتن معجزه گر نیز، بسیار ضعیف بود.
او ضعیف بود... خیلی ضعیف.... تنها کاری که میتوانست بکند، این بود که با قدرت خروس، قبل تمام شدنش، کار را یکسره کند. ولی این قطعا زمان زیاد میخواست. لایلا باهوش بود. با همان هوشش مرینت را محکوم کرد، ولیعهد را کشت، پسر ناتنی اش را به تخت حکومت رساند و ملکه را نیز کشت.
***
"قرار نبود بکشیش... "
مردی با موهایی سیاه و مرتب که چشمانی سبز داشت این را گفت. چهره اش اندوهگین و غمناک بود.
زن با خشم گفت: " دیوونه شدی؟ " سپس دستش را بر روی میزی گذاشت و گفت: " اینقدر احمقی که فکر میکردی اون عفریته نباید میمرد؟ نکنه فکر کردی عاشقت شده لوکی؟ " سپس پوزخندی تحقیر آمیز به مرد زد و به نور شمع خیره شد. شمع میدرخشید و میسوخت.
مرد گفت: " اون واقعا دوستم داشت... اون... میتونستیم بدون اینکه بکشیمش کنترلش کنیم. " زن پوزخندش را جمع کرد و بی حوصله آهی کشید و گفت:" اون مثل مادرش بود. هیچوقت نمیشد همچین موجود چموچی رو کنترل کرد." سپس شمع را خاموش کرد و به سمت در رفت. در چهار چوب در ایستاد و گفت: " جوری هم با کلویی رفتار نکن انگار با خوک زندگی میکنی. هرچی باشه به خاطر عقل کمش کنترلش آسونه. یه احمق که تنها خوبیش زیباییشه. اگه از اون خوشت نمیاد، لوسی هم هست. اون بچه است و کنترلش آسون تره. " سپس از اتاق خارج شد و در را بست. مرد بر روی زمین افتاد و آرام و بی صدا اشک ریخت و لرزید.
***
صبح روز بعد، مایکل حالش بهتر شده بود. توانست قبل از آمدن پرستاری، قفل در را باز کند و برود روی تخت خوابش و وانمود کند هنوز خواب است.
در آرام باز شد. مایکل چشمانش را محکم تر بست و منتظر ماند تا پرستاری که آمده است، زود برود. او کاری داشت. کارش هم رفتن به میراکل بود. میخواست همان غاری برود که ولیعهد را در آن دفن کرده بود.
وقتی صدای بسته شدن در را شنید، بی معتلی پتو را پرت کرد و کلمه برخیز را با شدت گفت. وقتی تبدیل شد، از تخت بلند شد و آنجا بود که فهمید دبی در اتاق است. دبی هنوز بیرون نرفته بود. چشمان دبی گرد شده بود و وحشت زده به مایکل خیره شده بود. مایکل به سمت در رفت و آن را قفل کرد. سپس آرام به سمت دبی رفت و گفت:" لطفا جیغ نزن. " دبی خنده عصبی ایی سر داد و گفت:" فکر کنم این یه خوابه. " مایکل قدمی به دبی نزدیک تر شد و گفت: " نه، خواب نیست. " دبی آرام بر روی زمین نشست و به دیوار خیره شد.
مایکل روبه روی دبی نشست. دبی مانند همیشه، بوی شکلات توت فرنگی میداد. مایکل آرام گفت: " اینها خواب نیست. دیدی؟ تمام حرف هایی که زدم واقعی بود. سپس دروازه ایی به همان غار در سرزمین میراکل گشود و به دبی گفت: " اگه هنوز باور نمیکنی، میتونم بهت ثابت کنم. " سپس به دروازه اشاره کرد. دبی سرش را تکان داد و همراه مایکل، وارد دروازه شد.