عشق ابدی Part 6
1 فروردین · · سلام بعد ششمین سلام بلاخره خداحافظ😂آخرین پارتی بود که میتونم بدم 👈🏻👉🏻دیگه نوبت حمایتهای شماست ☺️ ازم راحت شدین امروز دیگههه
1 فروردین · · سلام بعد ششمین سلام بلاخره خداحافظ😂آخرین پارتی بود که میتونم بدم 👈🏻👉🏻دیگه نوبت حمایتهای شماست ☺️ ازم راحت شدین امروز دیگههه
1 فروردین · · سلام مجدد تکراری دارم میشم مگه نه😂۱ پارت دیگه میدم و تمام بقیه اش حمایتهای شماست☺️
1 فروردین · · سلام مجدد خدمت همگی عزیزان☺️فقط میتوانم دو پارت دیگر از رمان خدمت شما بگذارم به دلیل محدود بودن فعالیت عذر میخوام🤧😓
1 فروردین · · سلام به همگی عزیزان امیدوارم از پارت دوم لذت ببرید حمایت را فارغ نکنید از ما😍💥
1 فروردین · · سلام به همگی حالتون چطوره😍عیدتون مبارک امیدوارم سال خوبی برای همگی باشه 🔥خب یکم تاخیر خورد برای رمان گمشده در پاریس و واقعا عذر میخوام خب رمان عشق ابدی قبلا پارت گذاری شده بود ولی متاسفانه پاک شده بود.
1 فروردین · · سلام ، عیدتون مبارک 🌿💖
برو ادامه شرط پارت بعد ۱۰ لایک و کامنت 💗🥀
فقط یچیزی میخوام بگم
بچه ها خیلی نامردید واقعا ۱۰ لایک چیزیه ؟؟؟؟💔🔪
یعنی رمان من اینقدر بی ارزشه ؟؟؟؟ اگه هست ادامه نمیدم 😭😭
1 فروردین · · سلام دوستای گلم حالتون چطوره؟!😄💞 خیلی خوش اومدین به این پست! من ترانه ام و قراره فعالیت ها و رمانهامو با شما خواهرای مهربون و حمایتگر درمیون بذارم تا با خوندنش لذت کافی رو ببرید و واسه قسمتای بعدی ، هیجان داشته باشید!💫💞💜
رمان راجع ب کاراگاهی ب اسم رِیمُند هست و برای شروع شغلش هیجان زیادی داره و توی ماموریت های خطرناک شرکت میکنه . وقتی آقای کاراگاه ب سن ۲۸ میرسه ، با ماموریت مهمی روبهرو میشه که توی اون ماموریت، اولین عشق زندگیش رو ملاقات میکنه ...
رمان تخیلی و دارای صحنه های 18+ و الفاظ رکیک هست ک ب شدت توی وبلاگ های دیگه از جمله وبلاگ لیدی باگ سانسور شدست و فقط توی وبلاگ Mommy's comic میتونید بدون سانسور بخونید . پس منتظر چی هستی ؟ بزن رو ادامه مطلب و بوس بهت😄🌟💫
27 اسفند · ·
سارا صندلی آورد و کنار دوست مشترکشان گذاشت و گفت:
–سوگندجان تو میای اینجا بشینی و من برم جای تو؟
و به صندلی خالی اشاره کرد.
آن دختر که حالا فهمیدم اسمش سوگند است گفت:
–حالا چه فرقی داره بشین دیگه.
–بیا دیگه، جون من.
سوگند یه ای بابایی گفت و بلند شدو جایش را به سارا داد.
سارا تا نشست سرش را کرد زیر گوش راحیل وخیلی آرام شروع به حرف زدن کرد.
گاهی خودش بلند بلند می خندید، ولی راحیل آرام می خندید و خودش را کنترل می کردو هی به سارا با اشاره می گفت که آرام تر.
خیلی دلم می خواست بدانم چه میگویند ولی خیلی آرام حرف می زدند به خصوص راحیل، صدایش از ته چاه درمی آمد.
با آمدن استاد همه حواسشان پیشش رفت.
او تمام مدت حواسش به استاد بودومن حواسم به او.
برایم سوال شد اوکه اینقدرحواسش هست سر کلاس، پس جزوه برای چه می خواست؟
بعد از کلاس، بلند شدم که بیرون بروم. اوهم بلند شد تا با دوست هایش برود. ایستادم تا اول آنها بروند. همین که خواست از جلویم رد بشود، پایین چادرش به پایه ی صندلی جلویی من، گیرکرد. چند بار آرام کشید که آزادش کنه ولی نشد، فوری گفتم:
–صبرکنید یه وقت پاره می شه. سریع خم شدم ببینم کجا گیر کرده است. دیدم یک میخ از پایه بیرون زده وچادرش به نوک میخ گیر کرده، چادرش را آزاد کردم و گفتم:
–به میخ صندلی گیر کرده بود.
سرم را بالا آوردم که عکس العملش را ببینم، از خجالت سرخ شده بود.
بادست پاچگی گفت:
–ممنونم،لطف کردید و خیلی زود رفت.
کنارمحوطه ی سر سبز دانشگاه با بچه ها قدم می زدیم که دیدم سارا و راحیل و سوگند به طرف محوطه می آیند.
با سر به بهار که کمی آن طرف تر ایستاده بود اشاره کردم و گفتم:
–ازشون بپرس ببین میان بریم کافی شاپ.
سعید نگاهی متعجبش رابه من دوخت و گفت:
–آرش اون دوتا گروه خونیشون به ما نمیخوره ها و اشاره کرد به راحیل و سوگند.
اهمیتی به حرفش ندادم.
نزدیک که شدند بهار پرسید:
–بچه ها میایین بریم کافی شاپ؟
سارا برگشت و با راحیل و سوگند پچ و پچی کرد و از هم جدا شدند سارا پیش ماآمد و گفت:
–من میام.
نمیدانم چرا ولی خیلی دلم می خواست راحیل هم بیاید ولی او رفت.
به سارا گفتم:
–چرا نیومدند؟
–چه میدونم رفتن دیگه.
سعید گفت:
–سارا این دوستهات اصلا اجتماعی نیستن ها.
سارا اخمی کردو گفت:
–لابد الان می آمدند با تو چاق سلامتی می کردند خیلی اجتماعی بودند، نه؟
ــ نه، ولی کلا خودشون روخیلی می گیرن بابا.
ــ اصلا اینطور نیست. اتفاقا خیلی مهربون و شوخ طبع و اجتماعین، فقط یه خط قرمزایی واسه خودشون دارند دیگه.
حرفای سارا من را به فکر برد. به این فکر می کردم که این خط قرمزا چقد آزار دهنده است. او حتی به همکلاسی های پسرش سلام هم نمی کند. سلام چیه حتی نگاه هم نمی کند، چطور می تواند؟