قلمم مرا نجات داد
20 دی · · خواندن 5 دقیقه بفرما ادامه مطلب
گاهی آدمها میگویند که چرا نوشته هایت غمگین است ؟ چرا اثری از شادی و لبخند در انها نمیبینم؟ تو آدم افسرده ای هستی؟اما راستش اصلا آنطور که انها فکر میکنند نیست. من ذاتا ادم غمگینی نبودم اما کلمات تنها راهی هستند که میتوانم از طریق آنها ،خودم را ابراز کنم و برای دیگران بازگو کنم. من آدم ترسویی هستم، دلم میخواد جمله ها را مثل پتو دور خودم بپیچم و میان آنها پنهان بشم. در گفتگو های حضوری با دیگران خوب نیستم اما قلم و کاغذ دنیایی است که من در آنجام هنگامی که غمگینم و هیچ اشک و سکوتی نمیتواند مرا آرام کند همین دست نویسه هایی که شما آنها را. غمگین و تاریک و ناامید کننده میدانید، پناه من هستند. جایی که در آن دور از قضاوت و هیاهوی دنیا میتوانم خودم باشم و گاهی چشمه ای از ان را به شما نشان دهم. مرا بابت این نوع قلم سرزنش نکنید زمانی که دلم پر است و میخواهم بدون توقف بنویسم به اینجا می آیم زمانی که دیگر نمیدانم چه بگویم، نمیدانم چه کنم با وضعیتی که در آن قرار گرفتم، نمیدانم تکلیف آرزو ها و آینده ای که برای خود می پنداشتم چیست ؟ اصلا طلوع فردا را خواهم دید ؟ جواب همه ی این سوالات برای من مثل سایه های مبهمی در اعماق ذهنم است که نمیتوانم آن را واضح ببینم اما میتوانم احساسش کنم. نوشتن چیزی است که مرا از تمام شب هایی که فکر میکردم دیگر صبح نخواهد شد نجات داده. زمانی که احساس میکنم، در گودالی از ابهام درحال فرو رفتن هستم. در آینه نگاه میکنم اما خودم را نمیشناسم، دیگر نمیدانم میخواهم چکار کنم ، فقط میخواهم به گوشه ای ساکت بروم و با افکار خود خلوت کنم. خواسته ی من از زندگی هیچگاه چیز زیادی نبوده است برای من گوشه ای کوچک از دنیای پهناور، جایی که در آن زندگی ساده و آرامی هم داشته باشم کافیست. من قهرمان زاده نشدم، قصدی برای تکان دادن دنیا ندارم، ایده های سفر های جهان گردی هم در سرم پرسه نمی زنند. من آدمی معمولی هستم بدون خواسته ای جاه طلبانه یا رویا های دست نیافتنی. سقف آرزو های من کوتاه است، شاید هم روزی به بلندی آسمان ها بوده و من ان را کوتاه کردم، تا از تلخی و نابسامانی روزگار در آمان باشم. نمیدانم، مدتی فکر میکردم که خیلی خودشناسی بالایی دارم اما زمانی که دست به قلم میبرم پی میبرم که، هنوز خیلی چیزا است که از خودم کشف نکرده ام، هنوز خیلی سوال ها است که به آنها پاسخ ندادم، اما بازهم آن سوال ها را دوست دارم. پرسیدن از کارهای مورد علاقه ی من است اینکه موضوعی را پیدا کنم و در مورد آن سوال بپرسم حتی اگر جواب درست را پیدا نکنم یا اصلا جوابی برای سوالم نباشد بازهم میخواهم بپرسم ، بدانم ، بشناسم. من شبیه همان بچه های کنکجاوی هستم که هیچگاه دست از سوال پرسیدن بر نمیدارد و همیشه میخواهند بیشتر بدانند. می بینید ؟ اینبار نوشته هایم غمگین نیستند فقط صادقانه در مورد خودم با شما صحبتی میکنم. من حرف میزنم، خیلی زیاد. حتی اگر مخاطبی نباشد، با خودم حرف میزنم من همیشه چیزی برای گفتن دارم و امیدوارم که با پرحرفی هایم سر شما را به درد نیارم شاید حتی این متن مورد پسند خیلی از شما نباشد، نمیدانم این هم از همان سوالاتی است که جوابی برایش ندارم فقط باید منتظر باشم. من به همان اندازه که پرسش را دوست دارم یادگیری را هم دوست دارم، من در طول این چندسال چیزهای زیادی یاد گرفتم از کتاب ها، داستان ها، صحبت ها، حتی آدمهای غریبه ای که داخل خیابان ها دیدم. همه ی افراد چیزی برای یاد دادند دارند، آدمهای که به تو آسیب زدند به تو یاد میدهند که بیشتر مراقب خودت باشی چون دنیای جای مهربانی نیست. آدمهای صبور به تو یاد میدهند که همیشه لزومی ندارد درحال دویدن و حرکت به سمت جلو باشی، گاهی میتوانی فقط لحظه ای توقف کنی و تماشا کنی این وقت تلف کردن نیست بخشی از زندگی است. آدمهای مهربان به تو یاد میدهند که محبت کنی و عشق بورزی، خالصانه، بدون اینکه آن باشی که ایا کسی خوبی را میبیند یا نه. خوب بودن نیازی به مدرک ندارد، لزومی هم ندارد به کسی اثبات کنی که خوب یا بد هستی چون دنیا سیاه و سفید نیست آدمهای خوب میتوانند گاهی تصمیم های بدی بگیرند و آدم های بد میتوانند کارهای خوبی کرده باشند و تغییر کنند، هیچ چیز غیرممکن نیست. از هر آدمی هر رفتاری ممکن است سر بزند، آدمها موجودات غیرقابل پبش بینی ای هستند. هیچ وقت نتوانستم به درستی آنها را درک کنم، اما امیدوارم در آینده بتوانم. دوست دارم که شماهم راهی برای ابراز خود پیدا کنید، هر آدمی به یک راه نیاز دارد. راه های زیبایی هم برایش است بعضی ها احساسات و افکار خود را همراه با موسیقی می نوازند،برخی مانند من خودشان را میان کلمات غرق میکنند و بارها گم میشوند و دوباره خودشان را پیدا میکنند. عده ای احساسات شان را همراه رنگ و قلممو روی بوم پراکنده میکنند و شاهکاری های دیدنی را خلق میکنند. انسان ها از دیرباز هنر را برای ابراز وجود انتخاب کردند، هرچیزی میتواند هنر باشد. کوک های کاموا و نخ روی پارچه، رنگ روی بوم ، نت جلوی نوازنده، کلمات روی کاغذ، سفال توی کوره، همه ی اینها نوعی هنر است. نوعی از بودن، به نظر من چیزی زیباتر از این نیست که انسان راهی برای بودن و نشان دادن خود واقعیش به دیگران داشته باشد، چیزی که به خاطر آن رشد کند و رو به جلو حرکت کند.
اگه خوشت اومد لایک کن بای بای ❤️