سلام سلام!!

چطورین ؟!

اومدم با یه پارت جدید ❤️ 

یه خبر هم دارم که آخر رمان براتون گذاشتم 😉

#انتقام 

#پارت_۱۲۵

سرش رو تکون داد. دست هاش رو توی جیبش کرد و با مکثی نه چندان کوتاه

گفت:

_بعدا متوجه ی حرفم میشی. بعدا که دیگه خیلی دیره. واسه ی تو، واسه اون. واسه همه مون.

متعجب، ابروهام رو بالا انداختم:

_یعنی چی این حرفات؟ تو چیزی می دونی؟

حرفی نزد. سکوتش شدیدا روی اعصابم بود. اخم هام توی هم کشیده شد. کمی

تند گفتم:

_با توام سام. 

دستش رو بالا آورد و به رو به رو اشاره کرد و گفت:

_اوناهاش. خانم حلال زاده است.

با شنیدن این حرف، رد دستش رو دنبال کردم. وقتی ونوس رو دیدم، لبخندی

روی لبم نشست و حرفای سام به کل از ذهنم پاک شد.

از جام بلند شدم و به طرفشون قدم برداشتم. سعی کردم به خودم مسلط باشم و اول و با محمدحسین سلام و احوال پرسی کنم. وقتی بهشون رسیدم، سلام بلندی گفتم و دستم رو به طرف محمدحسین دراز کردم.

لبخندی زد و دستش رو توی دستم گذاشت و گفت:

_چطوری پسر؟

خندیدم:

_شمارو دیدم خوب شدم.

لحظه ای متوجه شدم با گفتن این جمله کمی تا حدودی گند زدم، اما بیخیال رو

به نازنین و ونوس کردم و گفتم:

_چه عجب چشممون به جمال شما باز شد.

ونوس لبخندی زد و موزیانه گفت:

_ما که همیشه مزاحم شما هستیم.

لبخند روی لب هام پررنگ تر شد. تقریبا میشه گفت در پوست خودم نمی گنجیدم!

_مراحمین.

با شنیدن صدای سام، به عقب برگشتم. سام سلامی کرد و به طرف محمدحسین رفت و بهش دست داد. نه خیلی گرم! اما خب بالاخره آبروداری کرد؛

نقره هم که بهش می اومد دختر زودجوشی باشه. چون کاملا صمیمانه مشغول و سلام و احوال پرسی بود.

همگی رفتیم و روی چمن ها نشستیم. می دونستم ونوس به خاطر حضور

محمدحسین نمی تونه هیچ حرفی بزنه و خیلی تحت فشاره. کاش می شد تنها

بودیم.

سام دست هاش رو به هم کوبید و گفت:

_یه چیزی بگین. نیومدیم همدیگه رو نگاه کنیم.

دلم می خواست بگم من فقط اومدم تا ونوس رو نگاه کنم! همین و بس؛ پوف. 

به ناچار سرم رو تکون دادم و گفتم:

_فعلا ترجیح میدم به جای حرف زدن یه چیز داغ بخورم. یکی با من بیاد بریم

نسکافه بخریم.

ونوس سریع از جاش پرید و گفت:

_من میام.

لبخندی روی لبم نشست. نگاهم رو به طرف محمدحسین کشوندم. حرفی نزد و خودش رو مشغول ور رفتن با چمن ها کرد. فلاسک رو برداشتم و همراه ونوس به دکه رفتیم.

سرم رو به طرفش چرخوندم و گفتم:

_فکر نمی کردم بیای.

خندید:

_خودمم همین فکرو می کردم. یه دروغ شاخ دار به امیرحسین گفتم. ولی محمدحسین دستمو خوند. اونم به زور اومد.

برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. تقریبا ازشون دور شده بودیم و می دونستم زیاد دید ندارن بهمون. بنابراین دستم رو دور شونه های ونوس حلقه کردم و گفتم:

_خوشگل شدیا.

لبخندی پررنگ زد و دستم رو کنار زد و گفت:

_حقیقتا خودم به این موضوع آگاهم. 

 

سرم رو تکون دادم. رفتم جلوش و همونطور که عقب عقب قدم بر میداشتم، دست هامو باز کردم و گفتم:

_من چی؟

#انتقام 

#پارت_۱۲۶

دست هاش رو توی جیب پالتوش کرد:

_تو چی؟

ایستادم. وقتی که بهم رسید، اون هم مجبور شد بایسته. سرم رو کج کردم و گفتم:

_تیپم خوبه؟

مکثی کرد و بعد با خنده سرش رو تکون داد. من هم متقابلا لبخندی به روش زدم.  دوباره کنارش هم قدم شدم. به دکه که رسیدیم، فلاسک رو بهش دادم تا آب جوش بریزه توش.

رو به ونوس کردم و گفتم:

_فردا میای؟

سرش رو تکون داد:

_آره

خوب بود که می تونستم بیشتر ببینمش. روز به روز و لحظه به لحظه و حتی ثانیه به ثانیه به احساس اضافه می شد.

در نبود ونوس زندگیم یه زندگی یکنواخت بود. صبح ها بدون هدف از خواب بیدار می شدم و می رفتم مطب. بی هدف کار می کردم و بی هدف می اومدم خونه. و بی هدف تر می خوابیدم!

اما میشه گفت وجود ونوس توی زندگی من، یه تحول بزرگ بود. لحظه ای حرف های سام از سرم گذشت. نگاهم رو به چهره ی معصوم ونوس دوختم. 

هیچ وقت نمی تونستم به این چشم ها اعتماد نداشته باشم!

 دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم:

_فردا زود بیا. باشه؟

به تکون دادن سرش اکتفا کرد. 

فکر می کردم فردا روز خوبیه، ولی اصلا اینطور نبود.....

بعد از گرفتن نسکافه ها و آب جوش، برگشتیم پیش بچه ها. محمدحسین نگاهی سنگین بهم انداخت. حس بدی گرفتم. نمی دونم شاید باید زودتر خانواده هارو با خبر می کردیم.

نقره لبخندی بهم زد و با شیطنت گفت:

_نسکافه آوردنتون چقدر طول کشید.

چشم هام درشت شد. همینو کم داشتم. سام اخم هاش رو توی هم کشید و رو به نقره، با غیظ گفت:

_به تو ربطی داره؟

نقره حرفی نزد و سرش رو پایین انداخت. با شنیدن صدای ونوس، نگاهم رو از سام و نقره گرفتم و به اون دوختم:

_چند نفر دیگه هم بودن می خواستن چیز میز بخرن.

سرم رو تکون دادم. نسکافه هارو بین همدیگه تقسیم کردیم و بعد از ریختن آب جوش توی لیوان ها، مشغول خوردن شدیم.

نگاهی به محمدحسین دوختم و گفتم:

_اوضاع و احوالت کارت چطوره؟

لبخندی زد. ذره ای از نسکافه اش خورد و گفت:

_خوبه خداروشکر. اگر تنبلی های امیرحسین رو کنار بذاریم، اونجا باهامون راه میان.

سام پرسید:

_تو چه شرکتی کار میکنی؟

قبل از محمدحسین، ونوس جواب داد:

_یه شرکت خصوصی واردات دارو.

سام سرش رو تکون داد. چون خیلی صمیمیتی بین اعضای جمع نبود، مدام بحث هامون تموم می شد و تا چند لحظه به هم خیره می شدیم!

#انتقام 

#پارت_۱۲۷

"ونــــــوســـــ"

 

برای آخرین بار نگاهی به خودم توی آینه انداختم. خداروشکر هیچ کس خونه

نبود و راحت می تونستم صورتمو ارایش کنم ! قطعا اگر بابا یا امیر و محمدحسین بودن نمیذاشتن پامو از در خونه بذارم بیرون.

از خونه زدم بیرون. بوت هام رو پام کردم و بعد از قفل کردن در، زدم بیرون. همون سر خیابون سوار تاکسی شدم.

گوشیم رو از توی کیفم در آوردم و مشغول گرفتن شماره ی سامیار شدم. بعد از چندتا بوق جواب داد:

_الو..

سرم رو به شیشه تکیه دادم و گفتم:

_سلام... خوبی؟

کمی هول شده بود. صداش هم گرفته بود، حتم داشتم تازه از خواب بیدار شده.

با مکثی کوتاه گفت:

_خوبم عزیزم. تو خوبی؟

"اوهوم"ی گفتم. زبونی روی لب هام کشیدم و گفتم:

_کجایی سامیار؟

کمی من من کرد. نفسم رو پر شدت بیرون دادم و کلافه گفتم:

_اگر نمیای بگو من همین الان برم خونه. مگه من مسخره ی توام؟  

بلافاصله گفت:

_نه نه دیوونه. میام. فقط یه زحمتی!

آروم گفتم:

_چی؟

چند لحظه ای صدایی ازش نیومد. تا اینکه گفت:

_میشه بیای خونم؟ تا بخوام آماده شم یه کم طول میکشه. نمیخوام توی کافه

بمونی.

همینم مونده بود پاشم برم خونه ی سامیار. اونم با این اوضاع. اخم هام رو

توی هم کشیدم و خواستم "نه" ی قاطعانه ای بگم که فکری به ذهنم رسید.

شاید امروز، همون روزی بود که باید نقشمو اجرا میکردم.....

#انتقام 

#پارت_262

گلوم رو صاف کردم و همونور که سعی می کردم صدام نلرزه و به خودم مسلط باشم، گفتم:

_اوکی مشکلی نیست.

با لحنی بشاش گفت:

_پس منتظرم.

حرفی و گوشی رو قطع کردم. آدرس خونه ی سامیار رو به راننده گفتم. تمام

طول راه از استرس یا پوست لبم رو می جویدم یا دست های عرق کرده ام رو

به شلوارم می مالیدم بلکه خشک بشن!

امیدوار بودم همه چیز اون جوری که من می خوام پیش بره. گوشیم رو توی دستم گرفتم و مشغول پیام نوشتن برای نازنین شدم:

"دارم میرم که تیر آخر رو بزنم...

نمی دونم چه اتفاقی می افته اما امیدوارم بتونم به بهترین شکل انتقام تک به تک روزای ویرون شدم رو ازش بگیرم. بعدش نمی دونم چه بلایی سر خودم میارم. بگم منتظرم باش یا نه؟!"

حتی هدف خوم از نوشتن این پیام ناامیدانه هم نمی دونستم. خیلی طول کشید تا به خونه ی سامیار رسیدیم. بعد از حساب کردن کرایه ی نجومی، از ماشین پیاده شدم.

نفسم رو پر شدت بیرون دادم و با استرس آیفون رو زدم. بعد از چند لحظه،  صدای سامیار اومد:

_بیا تو. 

 در باز شد. ضربان قلبم از شدت هیجان بالا رفته بود. وارد شدم و در رو پشت سرم بستم.

خب خب اینم از این پارت قشنگمون 🍓 

خب حالا خبر اینکه یکی از دوستان تک پارتی منحرفی رو برای من ارسال کردند و من داخل وبلاگ خودم گذاشتم براتون رمزشم ۱۲۶۷ هستش امیدوارم که خوشتون بیاد🎀

حمایت یادتون نره ✨

بای بای ❤️