بفرما ادامه مطلب پیشمون نمیشی 

نمیدانم تا به حال این احساس را تجربه کرده آید یا نه اینکه ببینید بخشی از شخصیت و رفتار کسی چقدر شبیه شما است و چقدر شما را یاد خودتان می اندازد مثلا خودتان در گذشته نمی‌دانم شما چه احساسی نسبت به این اتفاق دارید حتی شاید تجربه اش هم نکرده باشید اما من زیاد تجربه اش میکنم اینکه رفتار یکنفر خیلی شبیه خودم باشد کسی که قبلا بودم یا کسی که الان هستم و نمیدانم چرا اما نسبت به کسی تکه ای خودم را درونش میبینم احساس مسئولیت میکنم انگار که وظیفه ی مهمی به من داده شده تا با او آنطور که با من رفتار شد رفتار نکنم و نگذارم که رفتار هایی که شخصیت او را تشکیل داده است تبدیل شود به چیزی که مایه شرم اوست یا احساس کند باید آنها را تغییر دهد حتی اگر در آینده خودش تغییر کند و رفتار های دیگری داشته باشد برایم اهمیتی ندارد این انتخاب خود افراد است که میخواهند چه کسی باشند اما تا جایی بتوانم نمیخواهم اجازه دهم که دیگران روی شخصیت کسانی که تکه ای از خودم را درون آنها میبینم تغییر ایجاد کنند و با آنها بد رفتاری کنن اشتباه برداشت نکنید من نمیخواهم آنها را کنترل کنم یا شخصیت شان یک شکل نگه دارم شاید اگر مثالی برایتان بزنم بهتر متوجه شوید شخصیت بچه ها مانند خمیر است هر رفتاری از والدین، دوستان، جامعه  یا هرکسی می‌تواند به آن شکل دهد میتواند به ان فرم زیبایی دهد یا برعکس آن را له کند و به کف زمین بمالد من وظیفه ی خودم نمیدانم که به خمیر آنها شکلی دهم بلکه وظیفه ی خودم میدانم که نگذارم دیگران آن را خراب کنند و از آن محافظت میکنم تا زمانی که خودش شروع به شکل گرفتن کند نمی‌دانم کارم واقعا خوب است یا بد اما انجامش میدهم چون الان کارم به نظر خودم درست است و امیدوارم که نظرم درست باشد شاید بگویید که اصلا من چطور آدمی بودم که تکه ای از خودم حالا داخل بچه های کوچک تر میبینیم و می‌خواهم که مراقب آن باشم خب من بچه ی شیرین و مورد علاقه ترین نبودم برعکس من به شدت بچه ی پر حرفی بودم و هیچ زمانی نبود که من درحال سکوت کردن باشم من همیشه حرف می‌زدم و سوال می‌پرسیدم و تمام اتفاقاتی که برایم افتاده بود را برای بقیه تعریف می‌کردم حتی اگر آنها گوش نمی‌دادند که مطمئنم نمی‌دادند البته من همیشه از اینکه بهم میگفتن چقدر حرف میزنم ناراحت میشدم قضاوت نکنید همه ی بچه ها کلی حرف میزنن و ناراحت میشن اگر بهشون بگید ساکت بشن و منم یکی از اونها بودم  . من از اون بچه هایی نبودم که حالا بخوام بگم کودکیم وحشتناک بود و برای همه ی کسایی هم که از کودکی خاطرات خوشی ندارن ناراحتم و بچگی من معمولی بود فقط پرحرف بودم هنوزم هستم بگذریم امروز وقت صحبت کردن در مورد کودکی من نیست اما خب من وقتی بچه هایی را می‌بینم که مثل خودم پرحرف هستند و دلشان می‌خواهد با کسی صحبت کنند تا جایی که بتوانم به آنها گوش میدهم فکر نکنید من عاشق بچه ها هستم نه من هیچوقت چنین ادعایی نکردم و نمی‌کنم فقط دوست دارم که آنها احساس خوبی نسبت به خودشان داشته باشند و از کارهایی که همه ی بچه ها در این سن میکنند خجالت نکشند کارهایی مانند سوال پرسیدن ، تعریف های پر جزییات ، قصه های تخیلی ، تکرار کردن داستان های قدیمی چون هنوز به نظرشان جذاب است ، یا تصور کردن خودشان به عنوان یک قهرمان کارتونی اینها کارهایی است که همه ی کودکان میکنن بچگی کردن یعنی همین چرا باید چنین چیزی را از کودکی دریغ کنیم ؟ این بی رحمانه است که از بچه هایی که تازه پا به دنیا گذاشتند انتظار داشته باشیم روز خود را فقط با جمله بی حوصله ای مانند «خوب بود» یا «مثل همیشه» توصیف کنند هر روزی برای آنها پر از چیزهای جدید و جالب است که انها می‌خواهند به بقیه نشان دهند چون چیزی که برای شما تکراری است اولین تجربه ی یک کودک از زندگی است پس با آنها مهربان تر باشید انها جهانگرد های کوچکی هستند که به این زودی ها از دیدن سگ و پروانه و بستنی و تصور کردن چون به عنوان سوپرمن و سیندرلا خسته نمی‌شوند من مشغله های زندگی را درک میکنم و میدانم که ممکن است این حجم انرژی بچه ها گاهی آزاردهنده یا پر سروصدا به نظر بیاد  اما در ذوق آنها نزنید آدمها یکبار بچگی میکنند درسته که بچه های ساکت و آرام به نظر خیلی والدین بهترین ها هستند و من هم نمی‌گویم بد هستند اما خیلی وقت ها ته دل این بچه های ساکت همان آتیش پاره های پرشوری است که یک خاطره را بارها تعریف می‌کنند یا از روی مثل ها می‌پرند و بازی میکنند چون ذات بچگی همینه و نباید هم که تغییرش داد و این چیزی است که وظیفه خودم میدانم که از ان محافظت کنم و حواسم بهش باشه اینکه وقتی بچه ای میخواهد شنیده شود تا حد توانم به او گوش دهم و با او همراه شوم چون کارهای من خیلی اوقات تکراری هستند و میتوانم کمی آنها را عقب و جلو کنم ولی او فقط یکبار کودک است و مثل برق می‌گذرد  او فقط یکبار می‌تواند که خاطره های بی دغدغه بازی کردن را تجربه کنید فقط یکبار می‌تواند که داستان های خیالی اش را با صدای بلند بازگو کند  قبل اینکه غرق دنیای جوانی و بزرگسالی شود. من نمی‌گویم بچه ها موجودات دوست داشتنی یا بدجنس یا چنین چیزهایی هستم بیشتر به نظرم بچه ها مثل آتش هستند یک اتش سرزنده و پر تلاطم که میخواهد همه جا پخش شود و اگر او را همراهی کنی و با او مدارا کنی آن شعله ی کوچک تبدیل به خورشیدی فروزان می‌شود و به زندگی اش نور می تاباند اما اگر بخواهی او را خاکستر کنی و زیر خاک دفنش کنی او ذغال های تکه تکه ای می‌شود که خودش را روی تخته ی زندگی می‌کشد و صداهای جیغ مانندی تولید میکند و همیشه در آن ترس است که مبادا شعله ی وجودش که الان حرارت رو به خاموشی ای بیش از ان باقی نمانده کسی را آزرده یا عصبانی کند و نگران است که شاید نازیبا است یا پرحرف است یا اضافه است و این اصلا چیزی نیست که بچه ها لیاقتش را داشته باشند. این روزا ها من خیلی پر حرفی میکنم انگار همه اش دلم می‌خواد با شما حرف بزنم و خودمو خالی کنم البته اگر شماهم دوست دارید حمایت کنید تا با شوق بیشتری به سراغ شما عزیزانم بیاییم.

 

اگه خوشت اومد لایک کن بای بای ❤️ 💌