سلام سلام 

من اومدم بای رمان جدید خودم نوشتم اگه دوست داشتید لایک کنید✨💘

 

 

<اجــــــاره ی عشـــــق🔗🤍> 

PART 1

داشتم توی پاساژ اطلس ، یکی از بهترین از پاساژ های اردبیل

داشتم قدم میزدم که اولین مغازه ی چرم رو پیدا کردم

و در رو باز کردم

ی مرد مسن سلامی داد و منم سلام دادم

اولین چیزی که چشمم رو گرفت ی پوتین بود

نقش های زیبایی داشت و با نگین های رنگی اونارو پوشونده بود

ورداشتم و اونو به فروشنده دادم 

_ببخشید، قیمت این پوتین چنده؟ 

_یک میلیون 

قیمتش عالی بود و منم تصمیم گرفتم اونو بخرم 

_ببخشید این پوتین سایز 38 داره؟ 

_بله بفرمایید

_ممنون

پوتین رو پوشیدم و مغازه دار گفت که گوشه مغازه آینه داره

نگاهم رو پوتین گرفتم و بردم سمت گوشه مغازه ی آینه ی قدی

با ریسه های نورانی و اسم مغازه تزئین شده بود و اون آینه رو زیبا کرده بود

خودم رو توش دیدم، پوتینه خیلی قشنگ وایساده بود و بهم میومد

_من این رو میبرم

_حتما، میخوایید پاتون باشه

_انقد عالیه که میخوام تو پام باشه

_خیلی هم عالی 

جعبه ی کفش رو از دستش گرفتم و کارت رو دادم

_رمز؟ 

_9934

کارت رو کشید و بهم داد

_بفرمایید؛ امیدوارم بازم ببینمتون

_خیلی ممنون خدانگهدار 

از مغازه زدم بیرون و چندتا خرید هایی میخواستم رو گرفتم

داشتم از خستگی پَس میوفتادم همون گوشه پاساژ ی کافه ی خیلی کوچک

و فضای جنگلی داشت، میزو صندلی هاش هم رنگش ی وایب جنگل طور داشتن

رفتم نشستم و گوشیم رو در اووردم همون موقع گارسن اومد

_چی میل دارید

_ی هات چاکلت ممنون میشم

_حتما

داشت میرفت که ازش پرسیدم

_ببخشید چنده؟ 

_38 هزار تومن خانم

_خیلی ممنون 

 

🫀⫘⫘⫘⫘⫘⫘🤍

 

رمانم رو دوست دارید؟؟