رمان بلای جونم پارت 3و4🗿
11 بهمن 16:59 · · خواندن 2 دقیقه حمایت که نمیکنین ولی گذاشتمم
#پارت_3
با خجالت چشمامو بستم : + خانوم خوشگلم خجالت کشیده!؟
- ارباب یکم آرومتر قربون صدقه برید مامانتون میشنون...
+ به درک بزار همه بفهمن تو فقط مال منی جوجه کوچولوم !
وا رفته نگاه انداختم.
با چه زوری اینجوری کرد؟
که نگاهش چرخید.
_ تا ...تا همینجا کافیه؟
اخم های گره خوردهش رو باز کرد و خواست چیزی بگه که تقه ای به درب خورد.
با لحن جدی صداش رو بالا برد:
_ بله؟
صدای پیری از پشت درب که بی شک مادربزرگش بود، به اتاق رسید:
_ مادر جان ...یه لحظه بیا دم در این دستمال رو بگیر ...
رئیس یا حالا دیگه باید مهام صداش میزدم، با کلافگی از تخت پایین رفت و بهم اشاره کرد.
متعجب بهش خیره شدم که خودش سمتم خم شد و تند و بی هوا و بدون اجازه، روسریمو رو باز کرد.
بدون نگاه کردن سمت درب رفت و روسری رو روی زمین طوری که درست توی تیر راس نگاه مادربزرگش باشه، انداخت و درب رو باز کرد.
_چه خبره؟ نصف شبی!
آروم خم شدم که مادربزرگش چیزی داد به دستش
_ منو می بخشی مادر، نمیخواستم مزاحم کارتون بشم ...منتها رسم قدیمیه!
عضلاتش از پشت ستودنی بود.
انگار من بین بازوهاش گم می شدم.
_ لازم نکرده، شما برو بخواب! من فردا اینو تحویلت میدم.
#پارت_4
درب رو طوری بهم زد که لرزیدم و تند زیر پتو رفتم.
با پاش روسریمو رو از کف زمین برداشت و روی تخت پرتاب کرد و کنار گوشم پچ زد:
_ الکی نقش بازی کن؛ هنوز پشت دره ...
من هنوز نمیدونستم قضیه چیه؟!
انگار بلد نبودم نقش بازی کنم اما بابتش پول گرفته بودم.
با چشم بسته تمام احساساتم رو توی لحنم ریختم.
_ مهام ...
زیر لب "نچ" کرد و دوباره کنار گوشم پچ زد:
_ خیال کردی من عشقتم زود برو سراغ اصل مطلب ...
شاکی رو بهش کردم.
_ دارم الکی نقش بازی می کنم، واقعی که انجامش نمیدی! حتی شوهر های واقعی هم شروع میکنن ...
بیخیال روی تخت دراز کشید و دست روی چشم هاش گذاشت.
_ هر کاری میخوای بکنی بکن؛ فقط تا دو ساعت ادامه بده ...
چشم هام گرد شد و تند سمتش چرخیدم
_ ...دو ساعت؟ چه خبره؟ نا برام نمیمونه!
دندون هاش رو روی هم سایید و فک مردونهش قفل شد.
_ نکنه میخوای فکر کنن مریضم دارم؟!