رمان بلای جونم🗿
22 دی · · خواندن 1 دقیقه خبب نگا کنیدخودم اهل رمان و این چیزا نیستمم فقط نمیدونستم چی بزارم و خب نمیدونم چطور اپلود کنم پس یه رمان گذاشتم اگ دوستش داشتید که بگید بقیشم بزارم نداشتید هم موقتش میکنمم (منظورم حمایتهه)
خودم نخوندمش و ننوشتمش پس از جایی برداشتمش..
کاور هم مووقت یه چیزی میزارم تا نتا درستت شه یچیزی اپلود میکنم
خب بزن ادامه
#پارت_1
_ کدوم عروسی شب روی زمین میخوابه که تو دومیشی؟
لب گزیدم و به لباس خجالت آمیزم نگاه انداختم.
_ عروسی که همه چیش دروغه ...از شناسنامه بگیر تا شوهرش!
بدن عضلانیش رو کش قوس داد و با صورت سرد و مغرور به تخت اشاره کرد.
_ لاقل بیا اینجا دراز بکش یکم داد و بیداد کن به گوش اهل عمارت برسه!
دست به سینه چین به بینیم دادم و پشت پلک نازک کردم.
_ کی چی بشه؟
نفسش رو کلافه بیرون داد و اخم کرد.
_ توافق کردی نقش زنمو بازی کنی، از پس چهار تا کار برنمیای که به اینا ثابت بشه ؟
دست روی دهنم گذاشتم تا صدای خندهم بیرون نره و لبه تخت نشستم.
_ آخه اصلا خانوادتون باورش نمیشه که حالا توقع این چیز هارو دارید!
اخمش توی هم کشیده شد و از روی تخت پایین اومد.
مقابلم ایستاد و مچم رو گرفت.
_ از کی تا حالا به جای " آقا، ارباب، رئیس" به من میگی موشی؟
من ازش حساب می بردم اما نمی ترسیدم.
_ از وقتی با این لباسا دیدمتون !
برای (پارت های بعدی لایک کامنت حمایت_)