خودشم نمیدونه از این دنیا چی میخواد
12 بهمن 16:49 · · خواندن 1 دقیقه یه حسایی این روزا دارم که دلم خواست با شماهم در میون بذارم بفرما ادامه مطلب ، این متنم یکم شبیه شعره
اگر بخوام با نوشتن بهت بگم متن خیلی قشنگی نمیشه اما شایدم حالت شعر داره یا هرچی
« یه دخترو میبینم روی تختش ،
گوشی گرفته تو دستش،
قلبش تند میزنه،
چشاش خیسه،
انگار منتظره چیزیه که میدونه نمیشه.
میخواد بره یه جایی که این چیزا نباشه
. اما گذشته میخواد که دنبالش بره،
منتظره چیز زیادی نیست
نه پول نه شهرت نه مقام.
منتظر یه بغله، یه صدا،
یه صدا که میگه من به خاطر تو اینجام.
ولی کسی نیست.
شایدم صداهای توی سرش،
انقدر بلندن که دیگه انگار دورش چیزی نیست،
دروغه.
صدایی تو سرش نیست، چون من اونجام.
پر درده،
انگار یه چکمه ی نظامی همه امید هاشو له کرده.
اتفاقی نیفتاده که،
زیاد پیش میاد.
خودشم نمیدونه از این دنیا چی میخواد،
انگار میخواد یکی با وجود تمام نخواستنی بودنش کنار راه بیاد.
خواسته زیادیه؟ آره شاید باشه.
گاهی فکر میکنم به اون بچه ای که میخوابه گرسنه،
اون تو حسرت یه تیکه نون چشمامو روهم گذاشت،
یکیم اینجا یه عکس قدیمی از کیسه ی حسرت هاش برداشت.
فکر میکنیه چیه ؟ یه بغله.
یه شونه که زیر بار خستگی ی اون نشکنه.
میگی اغراقه، باشه هست.
ولی همینی که میبینی، زیر بار فکرای خودش هزاربار شکست.
میگی ضعیفه ؟ باشه قبول.
ولی کسی مثل اون تو غمگین ترین شبای زندگیش تنها نبود.
شایدم تنهایی انتخاب خودشه ولی نه،
وقتی پرت میشی یه گوشه از ترس اینکه بهت بخندن
یا یهو سر از خونه در بیاری جلو یه مشت ذهن پوسیده بگی وای یهو چشام رفت سیا،
برات دم کنن چندتا دمنوش و بخونن دعا،
این تنهایی انتخابی نیست،
این فرار از جمعیه که آماده ی پذیرش هیچ انتقادی
نیست. »
اگه خوشت اومد لایک کن بای بای 🖤