سلام سلام!

چطورینن؟!

اومدم با پارت جدید دیگه 🍓

(یه خبر خوب دیگه رومانمون داره صد پاره میشههه و اینکه وقتی این اتفاق بیوفته «درخواستی از هرچی که بخواین می‌ذارم و یا مصاحبه هم می‌گیرم و هرچی که دلتون بخواد براتون پست می‌کنم»)

حالا بپر ادامه 💖 

#انتقام 

#پارت_۹۴

با شنیدن حرف، لحظه ای بهت زده نگاهش کردم و بعد با صدای بلند زدم زیر خنده. مطمئن بودم هیچی بلد نیست؛ مهم نبود. خنده هامون می ارزید به خراب شدن ماشین!

 

با خنده گفتم:

_کاش بریم یه جای خلوت کع علاوه بر ماشین خودمون ماشینای دیگه رو هم به فنا ندیم.

 

سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد:

_دیگه در اون حدم تازه کار نیستم بابا.

 

سرم رو تکون دادم و کمربندم رو بستم. دستم رو لبه ی پنجره گذاشتم و گفتم:

_شاید یه شوک بتونه حافظمو برگردونه...

 

ماشین از حرکت ایستاد. متوجه ی سنگینی نگاهش که شدم، به طرفش برگشتم.

 

منتظر نگاهش کردم که گفت:

_ولی من دلم نمیخواد حافظت برگرده

با شنیدن این حرف، ابروهام از تعجب بالا پرید.

زبونی روی لبم کشیدم و خواستم حرفی بزنم که گفت:

_شاید توی زندگی قبلت یکی رو داشتی...

 

در رو باز کرد و یک پاش رو بیرون گذاشت و ادامه داد:

_و من دلم نمی خواد با برگشتن حافظت از پیشم بری.

بعد از پایان حرفش، از ماشین پیاده شد. 

قلبم به تپش افتاده بود. واسه همین چیزاش بود که واقعا نمی تونستم بدونش زندگی کنم. بعد از لحظه ای مکث، من هم از ماشین پیاده شدم. به طرفش رفتم و دقیقا رو به روش ایستادم.

زل زدم و توی چشماش و خواستم چیزی بگم که قانعش کنم که برگشت سمت ماشین کلافه گفتم:

_ونوس... نکن.

و تنها پاسخش به من، صدای بسته شدن در ماشین بود. هوفی کشیدم و من هم

سوار شدم؛ این بار جای راننده!

برگشتم و نگاهش کردم. پکر شده به جلوش خیره شده بود و حرفی نمی زد.

نگاه کش دارم رو ازش گرفتم و سیستم رو روشن کردم. شاید می شد با کمی

موزیک حال و هواش عوض بشه.

من واقعا حرف بدی نزدم؛ کاش اصلا چیزی نمی گفتم. اونجوری به جای اینکه کنارم بشینه، بلند بلند می خندید و رانندگی میکرد. هوف؛ خودم کردم که لعنت بر خودم باد...

آب دهنم رو قورت دادم و با مکثی کوتاه گفتم:

_ببین ونوس؛ هر کسی توی گذشته ی من بوده، توی همون گذشته هم می مونه. من الان تو رو دارم. و مطمئنم با هیچ کس و هیچ چیزی عوضت نمی کنم.

 

سرش رو به طرفم چرخوند. چشم هاش قرمز قرمز بود. دلم نمی خواست گریه

کنه؛ یعنی واقعا اینقدر اهمیت داشت؟ من با دل اون چیکار کرده بودم؟

 

آب بینیش رو بالا کشید:

_خیلی چیزا ممکنه مانع راه من و تو باشن... اینو بدون سامیار... من و تو روزگار خوشی رو در پیش نداریم. شاید حتی اگه محمدحسین با هر کس دیگه

ای از قضیه ای که بین ماست با خبر بشن، حتی اجازه ندن من یک لحظه هم

ببینمت.. می فهمی اینارو؟ 

 

نفسم رو پر شدت بیرون دادم؛ راست می گفت. از نظر خانواده ی ونوس من هر کاری که داشتم می کردم برای معالجه ی ونوس بود. اما نمی دونستن همین دیدن های بی موقع، دلیلش یه چیز دیگه اس.

من ونوس رو برای چی می خواستم؟

ازدواج؟

 

کاش مطمئن بودم از این؛ تا حداقل یه جواب قاطعانه بهش می دادم و می گفتم خیالت تخت! همه جا و همیشه باهاتم.

 

مشکل این بود من نه گذشته ی خودم رو می دونستم، و نه از آینده ام خبر داشتم. بنابراین ترجیح دادم به جای هر کاری، سکوت کنم. نگاهم رو به بیرون دوختم. بعد از چند ثانیه صدای سیستم کمی بلندتر از قبل شد.

 

"سپاه قلب تو به قلب من رسید

شکست خوردمو منو به بند کشید

تنها تو میتونی تنها که بشکنی درای قلبمو

نه رد شو از منو نه پاتو پس بکش

اسیر کن منو دورم قفس بکش با چشمات

صدای حرفات تمام قلبمو بگیر ازم

به زندگیم قسم شدی همه کسم با نفسم

بدون تو که دنیا مبهمه تو لحظه هام غمه

تو قفسم به جون تو غرور من شکست

که غیر تو نشست به دل من

جنون تو گرفته حالمو بیاد تو فالمو تو دل من 

( حسین تیموری | اسیر،عاشق این آهنگم🤭)

#انتقام 

#پارت_۹۵

زیر لب مشغول همراهی کردن باهاش شد. سرم رو به طرفش چرخوندم و

برای عوض کردن بحث گفتم:

_حفظی؟

 

گنگ نگاهم کرد و گفت:

_چی رو؟

 

لبخندی روی لب هام نشوندم. شاید مسخره به نظر می رسید اما همین که لحظهای خودش رو به خنگی می زد، یه دنیا برام لذت داشت!

 

مکثی کوتاه کردم و گفتم:

_آهنگو میگم.

 

"آهان"ی گفت و سرش رو به نشانه ی مثبت تکون داد. خب باید در ادامه چی میگفتم؟ پوفی کشیدم و ماشین رو به حرکت در آوردم.

 

سرش رو به طرفم چرخوند و پرسید:

_کجا می ریم؟

 

شیشه رو پایین دادم و همزمان لب زدم:

_مقصد نامعلوم... کمی شبگردی می کنیم. نظرت چیه؟ 

 

هوم نامفهومی گفت. صدای آهنگ رو بلندتر کردم.

 

سرعتم رو بیشتر و بیشتر کردم؛ واقعا بدون سرعت هیچ ماشین سواری نمی چسبید. لحظه ای صدای خنده اش توی گوشم پیچید. سرم رو به طرفش چرخوندم و نگاهش کردم.

 

خودش رو به صندلی چسبونده بود و با هیجان به جلوش خیره شده بود.

 

سنگینی نگاهمو که حس کرد گفت:

_یه کم تندتر برو... حواستم به جلوت باشه.

 

ابروهامو بالا دادم و نیشخندی زدم. برگشتم و باز هم به خیابون خیره شدم و این بار باز هم گاز دادم. حس جالبی سر تا سر وجودمو گرفته بود.

 

با صدای جیغ ونوس، دست و پام رو گم کردم و وحشت زده پام رو روی ترمز گذاشتم. چشم هام از فرط ترس درشت شده بودن.

 

همونطور که نفس نفس می زدم از ماشین پیاده شدم.

 

رفتم جلوی ماشین تا ببینم با چی تصادف کردم! اما هیچی نبود.. سرم رو به طرف ماشین برگردوندم و قیافه ی ونوس رو دیدم که تقریبا از فرط خنده

رنگ صورتش به سیاهی می زد.

متعجب به طرفش رفتم. در رو باز کردم و با مکثی کوتاه لب زدم:

_شوخی کردی؟

 

همونطور که از شدت خنده، بریده بریده حرف می زد گفت:

_خیلی، قیافت، باحال، شده بود...

 

بدون اینکه تغییری توی حالت چهره ام بدم، بعد از چند لحظه گفتم:

_هه هه... بی مزه.

 

با اینکه ضایعش کرده بودم، اما دست از خندیدن بر نداشت. سوار ماشین شدم و در رو بستم.

 

نفسم رو پر شدت بیرون دادم و گفتم:

_برگردیم؟

 

صداش خندش قطع شد؛ سرم رو به طرفش چرخوندم که گفت:

_تازه اومدیم.

 

ابروهام بالا پرید:

_شیطونی کردی اینم جریمته... قلبم مثل چی داره میزنه. فکر کردم زدم یکی رو کشتم.

نیشخندی زد اما بلافاصله جلوی خودش رو گرفت و مظلوم گفت:

_شوخی بود بی جنبه.

 

لبخندی به روش زدم و لپش رو کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:

_کوچولوی شیطون.

 

نگاهش رو ازم گرفت و به بیرون دوخت. لبخند محوی هنوز روی لب هاش بود.

 

ماشین رو روشن کردم و با خنده گفتم:

_فقط به خاطر این نگاه مظلومت...

 

و حرکت کردم. این بار با سرعتی پایین تر؛ یه جورایی از جونم سیر نشده بودم که بازم بخوام با سرعت بالا برم.

 

آهنگا پشت سر هم رد می شدن و ونوس هم با همشون همخونی می کرد. انگار تمام آهنگا رو از بر بود. باید می رفتم جدی با بابا حرف می زدم!

و شاید با محمدحسین!

#انتقام 

#پارت_۹۶

"ونــــــوس"

از حالات و رفتارهای تصنعی خودم تقریبا حالت تهوع گرفته بودم. دلم می خواست توی صورتش جیغ بزنم و بگم حالم ازش به هم میخوره!

 

اما حیف؛ حیف که فقط از پیش رفتن نقشه هام اون حس خوب توی وجودم ول می خورد! به اجبار دستم توی دست کثیفش بود.

 

چطور می تونستم با خودم کنار بیام، نمی دونستم!

 

آب دهنم رو قورت دادم و برگشتم و نگاهش کردم. اونقدر بهش خیره شدم که متوجه ی سنگینی نگاهم شد و برگشت:

_جونم...

 

لبخندی مصنوعی به روش زدم و با مکثی کوتاه، خودم رو به طرفش کشیدم و اروم ب.وسه ای روی گونه اش نشوندم. اون غرق در خوشی شد و من شاید، غرق در تنفر!

 

نفس عمیقی کشیدم و خواستم عقب برگردم که صورتم رو توی دستش گرفتن و اون هم بوسه ای روی گونه ام زد. لبخندی به روش زدم.

 

دیگه تقریبا نزدیک باغ بودیم. فاصله ی رعایت کردم و شالم رو دور گردنم انداختم. ماشین رو این بار کنار در پارک کرد. هر دو پیاده شدیم و بدون هیچ حرفی، وارد شدیم.

 

نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:

_یه وقت بابات نبینمون.

 

نفسش رو پر شدت بیرون داد و زمزمه کرد:

_اهمیتی نداره... بیخیال.

 

نبایدم اهمیتی داشته باشه. سامیار چه جونوریه، باباشم از اون بدتر!

 

سرم رو چرخوندم و دنبال نازنین گشتم.

با دیدنش کنار یه پسر، لبخند شیطونی روی لب هام نشست!

 

با آرنجم به پهلوی سامیار کوبیدم و گفتم:

_نازنینو نگااا... چه داره بهش خوش میگذره..

 

سامیار رد نگاهم رو دنبال کرد. با دیدنشون نیشخندی زد:

_اون پسره رو میشناسم. پسرخاله ی سامه. جدا از اینکه یکم وله اما بچه باحالیه.

 

لبخندم پررنگ تر شد: 

_بیا یه کار خیر انجام بدیم. اینارو بندازیم با هم بلکه خدا هم از ما راضی باشه.

دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و خندید:

_هر چی شما امر کنید

 

به طرفشون قدم برداشتیم. نازنین با دیدنم دستپاچه شد و از پسره دور شد.

لبخندی به پسره زدم و اون هم در جواب تنها لبخند محوی بهم زد!

 

اوه؛ بهش میومد تک پر باشه. پسر سامیار چی واسه خودش میگفت؟

 

زبونی روی لب هام کشیدم و رو به نازنین گفتم:

_عشقم معرفی نمیکنی؟

 

نازنین لبخند کج و کوله ای زد:

_خودمونم تازه آشنا شدیم..

 

و به پسره اشاره کرد و ادامه داد:

_آقا مهرشاد هستن.

سامیار دستش رو به طرف مهرشاد دراز کرد و با لبخندی به پهنای صورت، صمیمانه گفت:

_چطوری پسر؟ خیلی وقت بود ندیده بودمت

 

مهرشاد دستش رو توی دست سامیار گذاشت:

_تا وقتی سرت به مطب و بیمارات گرمه، سراغی از ما نمیگیری.

 

این الان به من تیکه انداخت؟  

 

 از کجا می دونست من بیمار سامیارم؟ هوف؛ شاید داشتم اشتباه می کردم.

دست نازنین رو گرفتم و گفتم:

_ببخشید بچه ها.. من یه دیقه با نازنین کار دارم. الان برمیگردیم.

 

و نازنین رو دنبال خودم کشیدم.

شروع کرد به حرف زدن:

_یه وقت فکر نکنی من با این پسره رابطه دارما... بخدا همین الان باهاش

حرف زدم خدا بخواد مخشو بزنم بختم باز شه. 

 با شنیدن حرفاش بلند زدم زیر خنده. این دختر ته اسکل بودن بود! ضربه ای

به بازوش زدم و گفتم:

_عجب خری هستیا آخه مگه من چی گفتم. اتفاقا می خواستم بهت بگم بری تو کارش. ولی حواست به خودت باشه چون سامیار میگفت زیاد بد نیست.

نازنین نیم نگاهی به مهرشاد انداخت و گفت:

_ناموسا؟ بهش می خوره پاستوریزه و مامانی باشه.

سرمو تکون دادم. شالی رو که روی بازوهای نازنین افتاده بود برداشتم و گفتم:

ــ وقتی اینجا همه ازادن نمیخاد اینجوری خودتو بپوشونی

#انتقام 

#پارت_۹۷

سرش رو تکون داد و خواست بره، که دستش رو گرفتم؛ به عقب برگشت و

منتظر نگاهم کرد. آروم لب زدم:

_مخشو بزن... از این بازی یه چیزیم گیر تو بیاد.

 

خندید و این بار اون دست من رو دنبال خودش کشید. رفتیم کنار سامیار و

مهرشاد. از حق نگذریم مهرشاد خیلی خوش هیکل بود. شاید حتی بهتر از سامیار!

مهرشاد لبخند شیطونی زد و گفت:

_چی بهش گفتی که کشف حجاب کرد؟

من و نازنین نگاهی به خودمون انداختیم و بعد بلند زدیم زیر خنده. عجب سوتی دادیم! میون خنده به سختی گفتم:

_هیچی بخدا

سامیار دستم رو گرفت و رو به مهرشاد گفت:

_ما فعلا تنهاتون می ذاریم.

و دستم رو رها کرد و این بار شونه هام رو تو آغوشش کشید. سرش رو کمی پایین آورد و گفت:

 _تو شالتو برنداریا...

از این حرفش تقریبا حالم به هم خورد!

برای اون چه فرقی می کرد؟ همون پسری بود که در حق من بدبخت،بدترین اتفاقی که میتونه برا یه دختر بیفته رو عملی کرد و بعدم رهام کرد؛ به امون خدا!

حالا داشت از حجاب برای من حرف می زد؟ برای من غیرتی می شد؟ بمیر بابا لعنتی؛

 برگشتم و لبخندی تصنعی به روش زدم:

_نه... فعلا که برنمیدارم.

سرش رو تکون داد و بوسه ای روی پیشونیم نشوند.

خودم رو عقب کشیدم و باز هم به روش لبخند زدم. 

از دور باباش رو دیدم که به سمتمون میاد. خواستم از آغوشش بیرون بیام که سفت تر از قبل منو گرفت. باباش جلوی ما که رسید، لبخندی بهم زد و گفت:

_این پسر ما خیلی تو داره.

 

خب که چی؟

الان بخندم یا پولشو بدم؟

ترجیح دادم همون لبخندم رو حفظ کنم. گلوم رو صاف کردم و بعد از نیم نگاهی به سامیار، گفتم:

_چطور؟

سرش رو کمی جلو آورد که دست سامیار از دور شونه هام رها شد. با همون لبخند چندش آورش گفت:

_رابطه شما دو نفر چیه؟

سرم رو به طرف سامیار چرخوندم که به زمین نگاه می کرد. آب دهنم رو فرو دادم و گفتم:

_یعنی چی؟

چشمکی بهم زد و ادامه ی حرفش رو نزد. از حرکتش تقریبا چشم هام درشت شد بودن. با صدای سامیار از بهت درومدم:

_بابا من برای شما توضیح میدم. میشه لطفا تا اون موقع من و ونوس رو تنها بزارین؟

باباش اخمی مصنوعی کرد:

_شما که همش تنهایین. من فقط میخوام از رابطه ی بینتون مطمئن بشم پسرم. مگه من بدتو میخوام...

خب خب اینم از این پارت 🍓

خوشتون اومد؟!

حمایت یادت نره 😘 

بابای ❤️