I can't change my mind(P2)
25 بهمن 20:56 · · خواندن 2 دقیقه بفرمایید ادامه
وقتی در آمدیم زنگ تمام شده بود و همه داشتند به کلاس ها میرفتند . زنگ دوم شیمی داشتیم .اسم دبیر شیمی پیتون ژاک بود .او هم مثل آقای هاردی خودش را معرفی کرد و حضور غیاب کرد تا با ما آشنا شود . آقای ژاک صحبتی در مورد درس کرد . وسط صحبت او زنگ خورد . بعد زنگ به کلاس برگشتیم . زیست داشتیم.معلم زیست آقای گومرز بود . آقای گومرز گفت :«اول اسم هایتان را بگویید بعد بازی کلاسی کنیم »بازی اینطوری بود :یکی کلمه ای بالای سر یکی مینویسد آن فرد باید با سوالی که جوابش آره یا نه باشد کلمه را حدس بزند .بالاخره مدرسه تمام شد . لحظه شماری میکنم که به خانه برسم و این لباس کسالت بار را از تنم در بیاورم. لباس مدرسه قرمز؟مگر رنگ کم بود ؟رسیدم . آه بالاخره این لباس کسالت بار را از تنم در آوردم در گوشی ام بودم تقریبا ساعت ده بود . ماه کامل بود . به تراس اتاقم رفتم ، یه حسی بهم دست داد . دندان هایم تیز شد،مو های زیادی در دست و پا هایم رشد کرد و ناخداگاه شروع به زوزه کشیدن کردم . یعنی من یک گرگینه ام ؟ یعنی پدر هم یک گرگینه است؟ وای خدای من یک عالمه سوال در ذهنم دارم .سریع خودم را به حالت طبیعی برگرداندم و رفتم پیش پدر و مادرم . مادرم دستش روی شانه پدر بود و در حیاط بودند . پدرم مرا دید تعجب کرد زیرا من اورا در حالت گرگینه دیدم مادر گفت :«مگر خواب نبودی ؟»گفتم :«خوابم نبرد »و بعد رو به پدر گفتم :«پدر تو یک گرگینه ای؟»پدر گفت :«بله هنری !برای امشب کافیه ،بگیر بخواب فردا باهم صحبت می میکنیم »من رفتم . در اتاقم کمی فکر کردم پنجه ها و گوش هایم را بیرون آوردم و پیش خودم میگفتم «من من واقعا گرگینم؟»پدر در زد :«هنری پسرم میتونمبیام تو؟»پنجه و گوش هایما را پنهان کردم و به حالت طبیعی برگشتم و گفتم :«بله».پدر گفت :«عزیزم برای اتفاق امشب متاسفم و امیدوارم درکم کنی . قول میدم فردا همه چیو برات توضیح بدم . شبت بخیر پسرم »گفتم :«شب بخیر »شب نتوانستم درست بخوابم و در فکر فرو رفته بودم و داشتم راجب گرگینه ها تحقیق میکردم در یک سایت خواندم :«وقتی انسان به گرگینه تبدیل میشود احساسات او خاموش میشود »و بعد کمی تحقیق خوابیدم . فردا صبح پدرمبیدارم کرد تا دوتایی پدر پسری بیرون برویم . حاظر شدم و رفتیم . پدر گفت :«دوست داری به جنگل برویم ؟»من هم به علامت نمیدانم شانه هایما را بالا دادم و گفتم :«فرقی ندارد»