سلام سلام!!

چطورین؟

اومدم با پارت جدید ❤️ 

همونطور که تو پست‌ قبلی گفتم وقتی پارتا به ۱۰۰ تا برسه هر درخواستی که داشته باشیم قبول می‌کنم و پستش می‌کنم براتون 🤗 پس اگر درخواستی دارید تو همین پست برام کامنتش کنید تا براتون بزارمش:))

حالا بپر ادامه 💖 

#انتقام 

#پارت_۹۸

سرفه ای کردم که توجهش نسبت بهم جلب شد:

_ما دوتا دوستیم... همین

سرش رو تکون داد و لبخندی پررنگ به سامیار زد. بعد از چند ثانیه سکوت ازمون دور شد. سامیار با مکثی کوتاه گفت:

_ما فقط دوتا دوستیم؟

کامل به طرفش برگشتم.

_برای بابای تو آره... ولی برای خودمون نه.. اینو یادت باشه که هنوز خانواده هامون نباید چیزی بفهمن صورتش در هم شد:

_چرا؟

شونه هام رو بی تفاوت بالا انداختم و با لحنی بی تفاوت تر گفتم: 

_تا همه چیز بینمون قطعی بشه..

و شروع به قدم زدن کردم. اومد کنارم و دستم رو گرفت و وادار به ایستادنم کرد! توی چشم هام زل زد و آروم گفت:

_منظورت از زدن این حرف چیه؟

نفسم رو پر شدت بیرون دادم. اون قدری احمق بود که خودش متوجه نشه! چشم هام رو بستم و محکم روی هم فشار دادم و در همون حال گفتم:

_اعتماد... چیزیه که هنوز توی وجود من ترمیم پیدا نکرده!

چشم هام رو باز کردم:

_درکم کن... باشه؟

حرفی نزد و همچنان بدون هیچ حرفی زل زد توی چشمام. دستم رو جلوی صورتش تکون دادم:

_اوکی؟

نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:

_من نمی خوام اذیتت کنم ونوس!

کاش می دونست همین الان وجودش کنار من مایه ی آزارمه؛ دلم می خواست تف بندازم تو صورتش و توی همین جمع آبروشو ببرم. زبونی روی لب هام کشیدم و سرم رو پایین انداختم:

_می دونم... ولی به من هم فرصت بده...

سرم رو بالا آوردم و ادامه دادم:

_از این به بعد کمی بیشتر با هم وقتامون رو بگذرونیم! باید بیشتر از اینی که هست به بودنت وابسته بشم.

سرش رو تکون داد و لب هاش رو روی پیشونیم گذاشت و بوسه ای عمیق زد!

با صدای بلند شدن آهنگ، عقب رفت. نگاهم به طرف عروس و دوماد کشیده شد که وسط باغ ایستاده بودن. پوزخندی زدم. خاک بر سره دختره که انقدر زود رام شده! الان حتما می خواست با فیس و افاده بیاد با این مردک بی ابروم نگاه عاشقانه کنه و بعدا بشینه فیلمشم ببینه کیف کنه! گرمای دست سامیار رو توی دستم احساس کردم. نگاهم به طرفش کشیده شد.

لبخندی به روم زد و گفت: 

_بیا ماهم بریم.

اخم هام توی هم رفت و کلافه گفتم:

_وای نه سامیار حال ندارم.

دستم رو کشید و همزمان با خنده گفت:

_خودتو لوس نکن دیگه

دقیقا کنار سام و اون دختره نقره ایستادیم. سرم رو به طرف نقره چرخوندم و زل زدم توی چشم هاش. با دیدن حلقه ی اشک، قلبم به درد اومد.

خیلی مصنوعی با ریتم آهنگ حرکت میکرد. بدون ذره ای لبخند! اون اشک توی چشم هاش بود که می تونست هر دل سنگی رو هم به درد بیاره.

#پارت_۹۹

دست های سامیار رو که حس کردم. لحظه ای به خودم لرزیدم و عقب پریدم. متعجب و بهت زده بهم خیره شد که سرم رو پایین انداختم و لب زدم:

_ببخشید

زبونی روی لب هاش کشید و با لبخند گفت:

_فدای سرت عزیزم.

متقابلا من هم لبخندی زدم. دوباره مشغول  شدیم اما حواسم فقط پی حرکات سام و نقره بود.

هیچ لطافتی توی حرکات سام وجود نداشت؛ شاید حالا که خرش از پل گذشته بود میخواست نقره رو زجر بده! 

دلم می خواست نقره رو ببرم یه گوشه.

اونقدر توی گوشش بخونم تا اونم زندگی رو برای سام سیاه کنه.قدمی به عقب برداشتم و از سامیار دور شدم. با همون حالت رفتم و جلوی نقره ایستادم و زیر لب گفتم:

_عروس خانومو به ما قرض بدین...

سام هم انگار از خدا خواسته بود. چون سریع عقب کشید. نقره با چشم های ریز شده نگاهم کرد و آروم گفت:

_چقدر آشنایی!

سرم رو تکون دادم و همونطور که لبخند تصنعی روی لب هام بود، زمزمه کردم:

_کمی فکر کن... جلوی ساختمون پزشکان...  

لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد سریع گفت:

_آها آها... یادم اومد...

آب دهنم رو فرو دادم. لبخند رو از روی لبم برداشتم و با چهره ای جدی به صورتش خیره شدم. یک قدم بهش نزدیک تر شدم و گفتم:

_باید باهات حرف بزنم... تنها..

و ازش دور شدم. رفتم و روی صندلی نشستم. بعد از چند لحظه نازنین اومد

کنارم نشست. نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

_چی در گوش این دختره گفتی؟

به طرفش برگشتم..

_هیچی... گفتم میخوام باهاش حرف بزنم، همین.اخماش تو هم رفت:

_چیکارش داری؟ بزار زندگیشو بکنه.

سرم رو کج کردم و بدون اینکه به حرفم فکر کنم با تندی گفتم:

_به تو ربطی داره؟

با شنیدن حرفم ابروهاش بالا پرید و سکوت کرد.

پوفی کشیدم و موزم رو از توی ظرف میوه ام برداشتم؛ و همونطور که به رو

به روم خیره شده بودم، لب زدم:

_ببخشید 

بعد از چند ثانیه صداش اومد:

_کاریش نداشته باش.. شاید با این قضیه کنار اومده ونوس. نذار داغ دلش تازه بشه. ازت خواهش میکنم.

سرم رو به طرفش چرخوندم و همزمان پوست موزم رو کندم؛ زبونی روی لب هام کشیدم و گفتم:

_کنار نمیاد... هیچ دختری نمیتونه با این قضیه ی کنار بیاد. اینو درک کن. اون فقط داره خودشو گول میزنه آب بینیش رو بالا کشید و گفت:

_هر چی بگم تو بازم حرف خودتو میزنی؟ آره؟

سرم رو تکون دادم و گازی به موزم زدم.

سریع موز رو از دستم بیرون کشید و گفت:

_اسکل یه کم باکلاس باش.. چیه عین خر گاز میزنی؟ 

#پارت_۱۰۰

قهقهه ای زدم و موز رو ازش گرفتم و توی بشقاب گذاشتم و این بار با کلاس کامل مشغول خوردن شدم. تا آخر شب، دیگه از جام تکون نخوردم. محمدحسینم زنگ زد و گفت خودم بیام خونه. نمی دونستم چی شده؛ دلشوره ی کوچیکی داشتم که اونم با حرفای محمدحسین برطرف شد.

"ســـــام"

گره ی کرواتم رو شل کردم و کتم رو در آوردم. روی مبل انداختمش و نگاهم رو به نقره دوختم که به سختی روی مبل نشست.

گلوم رو صاف کردم و همونطور که به طرف آشپزخونه می رفتم آروم گفتم:

_آب میخوری؟

آره ای گفت. بطری آب رو از توی یخچال درآوردم و همونطور که ازش می خوردم رفتم بیرون. بطری رو از دهنم درآوردم و به طرفش گرفتم نگاهی اول به دستم، و بعد به خودم انداخت و با تعجب گفت:

_دهنی؟

 

شونه ای بالاانداختم:

_عادت کن 

 

نفس عمیقی کشید و بطری رو از دستم گرفت و از جاش بلند شد. زیر لب

زمزمه کرد:

_دلم نمی خواد عادت کنم.

 

سرم رو کج کردم و خیره شدم بهش که به طرف آشپزخونه رفت و لیوانی برداشت و برای خودش آب ریخت.

تقریبا نفس هام عصبی شده بود. دلم نمی خواست باهاش دعوا کنم. حقیقتا دلم نمی اومد. دستی توی موهام کشیدم و دکمه های پیرهنم رو باز کردم و درش آوردم. به سختی از آشپزخونه بیرون اومد. نگاهی گذرا بهش کردم و دوباره مشغول کار خودم شدم. آب دهنم رو قورت دادم و بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:

_کمک میخوای؟

 

ایستاد. سرم رو بالا آوردم و خیره شدم بهش. مکثی نه چندان کوتاه کرد و گفت: 

_کمکم کن لباسمو در بیارم. دستم به زیپش نمی رسه.

سرم رو تکون دادم و به طرفش رفتم. پشتش رو بهم کرد و لباسش رو سفت چسبید. لبخند کجی روی لبم نشست. زیپ رو باز کردم و زیر لب زمزمه کردم:

_نگرانی لباست بیوفته و من ببینمت؟

صدای قورت دادن آب دهنش رو شنیدم. آروم گفت:

_نه

سرم رو تکون دادم و قدمی به عقب برداشتم. به اتاق اشاره کردم و گفتم:

_لباساتو عوض کن...

 

به طرف اتاق قدم برداشت و گفت:

_منتظر بودم تو بگی

و وارد اتاق شد و در رو محکم بست. ناخواسته قهقهه ی بلندی زدم. تحمل کردنش ساده بود. برخلاف چیزی که تا چند دقیقه ی قبل فکر می کردم. تقریبا نیم ساعت گذشت و از اتاق بیرون نیومد. کت و پیرهنم رو از روی دسته ی مبل برداشتم و به طرف اتاق رفتم.

تقه ای به در اتاق زدم و گفتم:

_رفتی لباس بپوشی یا بسازی؟ بیا بیرون. منم لباسام تو اون اتاقه ها خانم خانما.

صداش اومد:

_مشکل خودته. 

نیشخندی روی لبام نقش بست. لحظه ای بعد مشتم رو به در کوبیدم و گفتم:

_فکر کردی زندگیت مثل این رمانای احمقانست که میخونی؟ این درو باز نکنی می شکونمش میام داخل. جوابی نداد و من خندم شدیدتر از قبل شده بود. حال و حوصله ی لج کردن یه دختر لوس و ننر رو نداشتم! با پام لگدی به در زدم و با صدایی که ته مایه های خنده توش موج می زد گفتم:

_نقره بقرآن میزنم درو خورد و خاکشیرش میکنم...

چند ثانیه نگذشته بود که در باز شد. از گوشه ی در نگاهم کرد و زمزمه کرد:

_فکر نکن ترسیدم... حال دعوا کردن ندارم.

خب خب اینم از این پارت قشنگمون 🍓

حمایت یادت نره 😘 

بابای🤍🖤