شاه شب من F3 P5
8 ساعت پیش · · خواندن 4 دقیقه سلام.
اگه میخواید برید ادامه.
شب بود. صدای شاخه های خشک درختان، که در اثر باد به هم برخورد میکردند در محوطه تیمارستان پیچیده بود. نور مهتاب محوطه را کمی روشن کرده بود.
همه در تخت هایشان در خواب بودند. همه جز مایکل. مایکل در اتاقش را قفل کرد. پرده های اتاق را کشید، تا نور درخشان ماه به داخل اتاق راهی پیدا نکند.
مایکل در وسط اتاق ایستاد. با صدایی آرام و زمزمه وار، از کوآمی وحشت زده پرسید: " پس قدرت خروس میتونه کاری کنه که من هر چیزی که نوشتم رو قدرت خودم کنم؟ " تیکی کمی وحشت زده پرسید: " آخرین بار که این کار رو کردی خوب پیش نرفت. باور کن! " مایکل اخم کرد و یا صدایی محکم و قاطع، رو به تیکی گفت: " لازم نکرده دخالت کنی! " سپس چشمانش را بست. قدرت خرگوش و خروس. هردوی اینها را نیاز داشت تا نقشه اش را عملی کند.
با عزمی راسخ کلمه برخیز را گفت و تبدیل به شاه شبی شد، که در سرزمین میراکل طرفداران و دشمنان فراوانی داشت.
دروازه زمان را باز کرد و وارد آن شد. مکانی که زمان در آن معنایی نداشت... بزرگ... پر از حفره های زمان و خالی و دیوانه کننده. مایکل قدمی به سمت جلو برداشت. به سمت دروازه ایی رفت. دستش را روی دروازه گذاشت و آن را روی دروازه به حرکت در آورد. تصاویر درون دروازه، بسیار سریع تغییر میکردند و نمیشد تصاور را از هم تشخیص داد. وقتی به زمان مورد نظرش رسید، دستش را از روی دروازه برداشت. تصویر روبه رویش، معبدی چینی و بزرگ بود. برف می بارید و اطراف معبد را تماماً برف سفید پوشانده بود.
نفسی عمیق کشید و وارد دروازه شد. سرما وجودش را گرفت و احساس سرمای فراوانی، سر تا سر وجودش را فرا گرفت. برف با شدت میبارید و باد سرد بر پوستش سیلی میزد.
به سمت معبد قدم برداشت. هوای سرد و جان سوز، با تحرک او کمتر شده بود و حالا مانند لحظه ورودش احساس سرما نمیکرد.
گام هایش را سریع تر کرد، تا هر چه زودتر به معبد برسد. سرما کمتر شده بود و حالا گرم شده بود. از این حال، به هیچ عنوان خوشش نمی آمد. احساسش مانند وقتی بود که جسد ولیعهد را در آغوشش داشت. گرمای ولیعهد آن لحظه، به او منتقل میشد. از یاد آوری اینها، به هیچ عنوان خرسند نبود.
وقتی به معبد رسید، در بزرگ معبد را زد. در باز شد. مایکل وارد شد و در بسته شد. تعداد زیادی راهب آنجا بودند. مایکل از قدرت خروس استفاده کرد و روی دستش نوشت:
" قدرتی میخواهم که به زبان آنها مسلط بشوم. "
بعد از نوشتن آن جمله روی دستش، کلمات درخشیدند و بعد مایکل توانست بفهمد که آن ها چه میگویند.
یکی از پیر ها میگفت: " این مرد حتما گم شده. براش جای خواب و کمی غذا آماده کن لی. " مایکل به مرد جوانتری که لی نام داشت خیره شد و سپس گفت: " گم نشدم. ازتون درخواستی دارم. " راهب ها به او خیره شدند. پیر ترین راهب گفت:" بگو. " مایکل تمام زندگی اش و اتفاقاتی که برایش اتفاق افتاده بود را بازگو کرد و درمورد معجزه گر شب برای آنها گفت و برای اینکه باورشان بشود، دروازه زمانی دیگری باز کرد و سپس آن را بست.
بعد از تمام ماجرا، مایکل گفت: " من نمیتونم دشمنم رو شکست بدم. اونقدر ها هم که باید، لایق نیستم و فکر نکنم خودم بتونم دشمنم رو شکست بدم. دشمن من، اگه شکست نخوره و یا نمیره، دنیا توی دردسر بزرگی میفته. ازتون میخوام معجزه گر شب رو تقسیم به معجزه گر های دیگه ایی بکنین. "راهب ساکت مانده بودند.
سکوت مرگباری تمام معبد را دربر گرفته بود. پیرترین راهب، که احتمالاً رئیس معبد بود، دستی به ریش سفید و بلندش کشید و سپس با صدایی رسا گفت:" اگه دنیا با جواب منفی ما، به دست اون کسی که میگی نابود بشه، هیچوقت خودم رو نمیبخشم. قبول میکنم؛ ولی باید به ما ساخت معجزه گر رو یاد بدی. "مایکل آسوده خاطر نفس کشید
او روی پاشنه پایش چرخی زد و درحالی که آرام و کوتاه قدم برمیداشت گفت:" بهتون یاد میدم چطوری بسازین. ولی قراره از قدرتش کمی کم بشه و تا زمانی که من قراره دشمنم رو توی دام بندازم ازشون استفاده کنم. " سپس چرخی زد و کف دستن نوشت:
" قدرتی داشته باشم که به هرکسی فقط با یک لمس کوتاه، ساخت معجزه گر را یاد دهم. "
این را نوشت. نوشته براق شد و سپس محو شد. مایکل به سمت راهب پیر رفت و دستش را گرفت. چشمانش را بست و تنها با یک لمس، تمام آنچه را که باید، به پیرمرد آموخت.
از خوبی های قدرت خروس، این بود که صاحب قدرت، حتی اگر کاری را بلد نباشد را نیز، میتواند با نوشتنش بر روی کف دست آن را واقعی کند.