سلام. 

موقعیتی که توش هستیم سخت تر از همیشه است؛ ولی نباید امیدمون رو از دست بدیم. 

درسته که جنگ شده، چندین دانش آموز بی گناه کشته شدن و خیلی چیز های دیگه؛ ولی نا امید نشین. 

میدونم سخته سرگرم کردن خودتون مخصوصا با نت ملی که به درد تره پاک کردن هم نمیخوره ولی سعی کنین استرستون رو به دیگران منتقل نکنین، مخصوصا به خواهر و یا برادر کوچیک ترتون. 

این پارت از رمان رو براتون گذاشتم که اگه هنوز کسی میاد بلاگیکس بخونه و سرگرم بشه. لازم هم نیست این پست رو لایک کنین چون همینطوری نت هنگیه و اعصاب هممون هم سگی 😅

 

 

 

هردو وارد دروازه شدند. برف نمی بارید ولی باد نسبتا شدیدی درحال وزش بود. سر تا سر آنجا را برف پوشانده بود و کلاغ ها بر فراز این آسمان پرواز میکردن و با دید حقارت آن دو را مشاهده میکردند. 

سرزمین میراکل... درست مانند همان روزی بود که چشمانش را باز کرد و فهمید برده است. آن روز خسته بود. خسته از تمام دنیا. امروز هم همینطور بود. خسته از تمام دنیا. 

غار باید همین نزدیکی ها میبود. سعی کرد در میان آن همه سفیدی کور کننده، دهانهء غار را پیدا کند. تصمیم گرفت به دنبال غار بگردد. قدمی به جلو برداشت. دبی نیز پشت سرش بود و آرام، آرام دنبالش می آمد و نفس نفس میزد. 

مایکل برای لحظه ایی ایستاد و به آسمان خیره شد. پر از ابر بود. چرا ایستاده بود؟ خودش هم نمیدانست. 

صدای دبی، از پشت سرش به گوش رسید:" خدای من! تو این همه مدت داشتی حقیقت رو میگفتی و ما...  فکر می کردیم تو دیوونه ایی." مایکل چیزی نگفت. نمیخواست بگوید. 

به پیش رویش قدم برداشت و به این فکر کرد، که کسی بعد از این همه مدت، بالاخره فهمیده بود او دیوانه نیست. 

وقتی دهانه غار را دید خاطرات برایش زنده شد. احساس می کرد از دستانش خون گرم و بی گناه ولیعهد، میچکد. 

" چرا اینجاییم؟ "

ایت را دبی گفت و مایکل را از حس گناه دور کرد. 

" ولیعهد توی این غار مرد. "

این را با صدایی زیر گفت؛ سپس، ببه سمت غار قدم برداشت. ولیعهد را در همین غار کشت.

وارد غار نمور شدند. مایکل به انبوه سنگ های که روی هم جمع شده بودند خیره شد. زیر این همه سنگ ها زنی بیگناه بود. زنی با پوستی رنگ پریده و چشمانی به رنگ دریا... چشمانی که حالا نمی درخشید و پوستی که حالا پوسیده بود. 

دبی نزدیک قبر رفت و کنارش نشست. چیزی درخشان برداشت و پرسید: " این چیه؟ "مایکل به چیزی که در دست دبی بود خیره شد. خنجر نقره ایی بود. همان خنجر... خنجری که با آن جان ولیعهد را گرفته بود. 

خنجر را از دبی گرفت و گوشه ایی پرت کرد. دبی سرش را پایین انداخته بود و به قبر خیره شد، سپس پرسید:" چقدر سخت بود؟ " مایکل سرش را کج کرد و درحالی که میدانست جواب سوالش چیست پرسید: "چی سخت بود؟" دبی لبخند تلخی زد و گفت: "اینکه دیگران تو رو دیوونه بدونن، عزیزانت رو از دست بدی و هنه فکر کنن تو دیوونه شدی و حرف هات رو انکار کنن." مایکل به چشمان دبی خیره شد. نفسش برای یک لحظه بند آمد... دبی گریه می کرد! 

دبی(که خالا صدایش کمی میلرزید) گفت: " ححالا میف همم... می فهمم چقدر سخت بوده برات... ببخشید که اونطوری باهات رفتار کردم و حرفات رو باور نکردم... ببخشید... " قلب مایکل به تپش افتاد. کسی برایش ناراحت بود... کسی از آزردنش غمگین و پشیمان بود... کسی حرفش را باور کرد... مانند ولیعهد... 

بر روی زمین کنازش نشست و با انگشت اشاره اش، اشک را از روی گونه دبی پاک کرد. دبی خود را در آغوش او پرت کرد و هق هق کنان گفت: "حتما، برات سخت بوده کسی رو که برات خیلی عزیز بوده بکشی..." مایکل دبی را به خود فشرد. 

چیزی نگفت. نمیتوانست بگوید؛ ولی میخواست بگوید چقدر کشتن ولیعهد برایش عذاب آور و دردناک بود، اما صدایی از گلویش خارج نمیشد... 

بعد از آرام شدن دبی، مایکل او را رها کرد و احمقانه پرسید: "بهتری؟" دبی لبخند نزد ولی آرام و مهربانانه گفت: "آره. خوبم."  دبی نفس عمیقی کشید و پرسید: "چرا اومدی اینجا؟" مایکل به قبر ولیعهد خیره شد و با لحنی حزن آلود گفت: " میخواستم بیام اینجا و یکم پیش قبر ولیعهد باشم. " سپس به چشمان دبی خیره شد. 

غار در سکوت فرو رفته بود و زمان، برای آن دو متوقف شده بود. برای مایکل عجیب بود. چرا محسور این چشمان شده بود؟ چرا نمیتوانست به دبی نگاه نکند؟ چرا این سکوت، برخلاف دیگر سکوت ها برایش دوست داشتنی بود؟ 

بدنش گرم شده بود و قلبش تند تر و عمیق تر از قبل میزد. این حس... این حس را قبلا احساس کرده بود... این حس را با الیزابت حس کرده بود. 

وحشت کرد. آیا این حس همان بود ؟ چند بار پشت سر هم پلک زد و سرش را تکان داد و به زمین خیره شد. امکان نداشت او دوباره... هیچگاه امکان نداشت... ولی اگر شده بود چه؟ 

"میخوای چیکار کنی؟" این را دبی با لحن ملایمی پرسید. مایکل سرش را بالا آورد و گفت "باید چیزی رو پیدا کنم. چیزی که ظاهرا متعلق به شاه شب قبلی بوده و با اون میتونم کاری که میخوام رو انجام بدم." دبی سرش را کج کرد. موهای بلوندش کمی بر روی صورتش پخش شد. پرسید: "اون چیز چیه؟" مایکل از جایش بلند شد و دروازه ایی به تیمارستان باز کرد و گفت: "وقتی برگشتیم بهت میگم." سپس دستش را به طرف دبی گرفت. 

دبی دست مایکل را گرفت و هردو، به درون دروازه قدرم برداشتند و خود را در همان تیمارستان و همان اتاق یافتند. حالا خورشید طلوع کرده بود.