خلاصه کتاب و تعداد صفحه هاش رو توی ادامه مطلب نوشتم 

عذر میخواهم بابت علامت های روی عکس ها چون من اسکرین گرفتم از صفحه چون نسخه دیجیتال کتاب رو دارم 

کتاب اول : پسرک، موش‌کور، روباه، اسب

تعداد صفحه : ۱۳۲ 

موضوع: کتاب روایتگر قصه داستان پسری هست که با کمک این سه دوست میخواد به خونه برسه و توی این راه جمله های کوتاه و فراموش نشدنی ای رو در مورد عشق، اعتماد، دوستی، مهربونی از زبان انها می شنوه 

 

کتاب دوم: پاندای بزرگ و اژدها کوچک 

تعداد صفحه: ۱۶۰ 

موضوع: در سفر همراه دو دوستی شوید که سفری را ظاهرا بدون مقصد فقط برای بودن یا یکدیگر شروع کردند اما در میان راه مسیر نکاتی را به یاد یا زبان آنها می آورد شاید در هیاهو زندگی آنها را از یاد بردیم و در نهایت این سفر ما را به کجا می رساند؟ 

 

کتاب سوم: نیلوفر و مرداب 

تعداد صفحه: ۱۳۹ 

موضوع کتاب: اگر رنج قسمت جدایی ناپذیر از زندگیه پس چطوری بازهم با وجودش میتونیم خوشحال و خوشبخت زندگی کنیم؟ این سوالی هست که کتاب میخواد به روش خودش پاسخ بده 

 

کتاب چهارم: در کتابخانه پیدایش خواهی کرد

تعداد صفحه: ۲۴۸ 

موضوع: تکه ای از زندگی پنج فرد مختلف که وقتی سفره دل شون رو پیش کتابدار کتابخانه ی داخل محله شون باز میکنن اون جوری که انگار کل کل زندگیشون رو توی یک نگاه فهمیده کتابی هایی رو به آنها پیشنهاد میده که انگار یه زاویه دید دیگه از همچی بهت میدن 

 

کتاب پنجم: به کتاب فروشی هیونام دنگ خوش آمدید 

تعداد صفحه: ۳۲۰ 

موضوع کتاب: از کارم استعفا دادم و تصمیم گرفتم برای خودم یه کتاب فروشی مستقل بزنم چقدر میتونم نگهش دارم؟ اگه هر کدوم از این کتابها قصه یکنفره و من میخونمش هر کسی که میاد داخل این کتابی فروشی چه قصه ی تازه و درحال روایتی هست؟ همه اینجا ادم هستن و یه تیکه از خودت رو توی هرکدوم شان پیدا میکنی 

 

کتاب ششم: روزها در کتاب فروشی موریساکی 

تعداد صفحه: ۱۶۰ 

موضوع: همیشه عاشق خواندن کتابها بودم انقدر کار و مشغله تا گردنم رسیده بود که دیگه نتونستم تحمل کنم افسرده شدم فرسوده شدم همه چیو ول کردم داییم گفت چند ماه بیا پیش من تو کتاب فروشی هم کمک منی هم حالت بهتر میشه رفتم اونجا و دوباره شور خواندن کتاب درون من زنده شد ولی ایندفعه چی توی مسیرم فرق میکرد؟ چی قرار بود نیرو دوباره ی حرکت من باشه؟ 

 

کتاب هفتم: کتابخانه نیمه‌شب 

تعداد صفحه: ۳۵۲ 

موضوع: میخواستم زندگیمو تموم کنم خیلی کارها بود که ازش پشیمون بودم اگر انجام شون نمی‌دادم زندگیم محشر میشد یا حداقل اینجوری فکر می‌کردم ولی یهو یه کتابخانه بین دنیا مرگ و زندگی بهم اجازه داد زندگی ای رو تجربه کنم که توش تصمیم متفاوتی گرفتم قرار بود بهتر باشه یا بدتر؟ اصلا اون زندگی آرزو منه یا نه ؟