سلام ! 

من اومدم با یه پارت دیگه از رمان شاه شب من . 

اگه حوصلتون سر رفته ، برید ادامه مطلب و این قسمت از این رمان رو بخونید و اگه پارت های قبل رو نخوندید ، بخونید . 

 

حالا مایکل در جنگلی پهناور ، از سرزمین میراکل بود . جنگل سرسبز و مرطوب بود . هر گوشه از آن صدایی می آمد و سکوت شب را میشکست . آسمان ابری بود و ابر ها جلوی نور نقره ای ماه را میگرفتند ، تا رهگذران در تاریکی شب رها شوند و دیگر به خانه بر نگردند .

مایکل دروازه زمان را باز کرد . وارد لانه زمان شد و روبه روی همان دروازه ایی ایستاد ، که از آن وارد شده بود . زمان را به دو روز قبل از شش ماهی که قرار بود نقشه اش عملی شود برد و وارد دروازه شد . 

دقیقا همان مکان و همان وقت از شب ، در سرزمین میراکل بود . همان گونه شب تاریک و سرد بود . 

در آن تاریکی شب ، در بخشی از جنگل روشنایی دیده میشد . روشنایی که برای شکارگاه پادشاه جدید میراکل بود . 

مایکل با احتیاط به سمت شکارگاه رفت . تمام سعیش را میکردتا پایش را بر روی تکه های چوب خشک درختان ، که بر روی زمین بودند نگذارد .

وقتی به شکارگاه نزدیک شد ، از قدرت خروس استفاده کرد و به خودش ، توانایی نامرئی شدن را داد. 

وقتی نامرئی شد ، بدون هیچ ترس و یا احتیاط کردنی وارد شکارگاه شد . نگهبانان از چادر پادشاه محافظت میکردند و هیچ خبر نداشتند که مایکل از کنارشان بدون هیچ احساس ترسی ، می گذرد و وارد چادر پادشاه میشود .

مایکل وارد چادر پادشاه شد . درون چادر میز ، تخت ، صندلی ، وسایل شکار و یک سر گوزن بود . رنگ چادر سرخ و سفید بود و دنج و راحت به نظر می رسید .

بر روی میز ، یک تاج نقره ایی بزرگ و یک خنجر که با یاقوت سرخ ، تزئین شده بود قرار داشت . 

 بر روی تخت ، مردی با موهای سیاه و چشمانی به رنگ سبز یشمی نشسته بود . همان مردی که از عوامل مرگ ولیعهد بود ... همانی که سبب مرگ الیزابت و خیلی های دیگر شده بود ... همانی که سبب برده شدن مایکل بود ... شاهزاده لوکی ، که بعد از مرگ ولیعهد به جایگاه ولیعهدی رسید و حالا پادشاه بود ...

مایکل با انزجار به لوکی خیره شد . چیزی در درون قلبش که یک سال خاموش بود ، دوباره آتش گرفت . تنها راه خاموش کردن ریختن خونش بود .

به سمت میز رفت و به خنجر خیره شد . میتوانست همین حالا لوکی را بکشید و بعد ، برود به دنبال لایلا. 

خنجر را به آرامی برداشت و به سمت لوکی حمله ور شد . لوکی که متوجه خنجر شناور شده بود ، با چشمانی گرد شده ، جاخالی داد .

مایکل با صدایی که از خشم می لرزید ، گفت :" حق تو مرگه عوضی !" سپس دو به ره به سمت لوکی هجوم آورد . لوکی اخمی کرد و طلسمی به سمت مایکل پرتاب کرد . 

طلسمی که به مایکل برخورد کرد ، سبز رنگ و سرد بود و باعث مور مور شدن مایکل شد . مایکل بر روی زمین افتاد .

لوکی با اخم به او خیره شده بود . طلسم کاری کرده بود مایکل دیگر نامرئی نباشد . مایکل دندان هایش را بر هم فشرد . 

" از همون اولش یه احمق بودی ! " این را لوکی ، با صدایی سرد و برنده گفته بود . مایکل لبخندی عصبی زد و با لحنی کنایه آمیز و کش دار جواب داد :" اوه ، واقعا ؟" سپس دروازه ایی زیر پای لوکی باز کرد .

 لوکی فریاد زد و به درون دروازه افتاد . مایکل نیز به دنبالش وارد دروازه شد ، تا او را با دستان خودش بکشد . 

دروازه را به درون بخش بلورین غار ابدیت باز کرده بود . آنجا هنوز هم درخشان بود . طلسمی سبز رنگ به طرفش آمد . 

مایکل سپری محافظ به دور خودش باز کرد .طلسم به سپر خورد . مایکل سپر را محو کرد و از قدرت نابودی اش استفاده کرد و به سمت لوکی هجوم آورد .

لوکی جاخالی داد و طلسمی دیگر به سمت مایکل فرستاد . مایکل دستی که از آن برای قدرت نابودی استفاده میکرد ، طلسم را گرفت . جادوی طلسم ، نیست و نابود شده بود . 

مایکل پوزخندی زد و گفت :" چه عالی ! "