شاه شب من F3 P18
5 فروردین · · خواندن 3 دقیقه سلام ^_^
من اومدم با پارت ۱۸ رمان شاه شب من 🤗 اگه حوصلتون سر رفته ، این رمان رو بخونید که اگه حوصلتون سر رفته سرگرم بشین 😉
مایکل دروازه دیگری زیر پای لوکی باز کرد . وقتی لوکی در دروازه افتاد ، خودش نیز وارد دروازه شد . حالا دوباره در جنگل بودند ؛ ولی دور از شکارگاه لوکی .
مایکل از قدرت توهم استفاده کرد و چندین نسخه جعلی از خودش ساخت ، تا لوکی را گیج و سردرگم کند ، سپس لوکی را با چندین نسخه جعلی از خودش محاصره کرد .
لوکی سردرگم شده بود و دهانش باز مانده بود و دور خودش میچرخید . مایکل لبخندی زد و از قدرت فلج کردنش استفاده کرد و از پشت ، به لوکی حمله ور شد ؛ ولی لوکی جاخالی داد و طلسمی به سمت مایکل پرتاب کرد .
مایکل نتوانست جاخالی دهد و با برخورد طلسم به شکمش ، پخش زمین شد و تمامی نسخه های جعلی اش ازبین رفتند .
مایکل با درد از جایش بلند شد و گفت :" انکار نمیکنم که ضربه ات درد داشت ؛ ولی دلیل نمیشه شکستم بدی !" سپس از قدرت ببر استفاده کرد . در دستش حسی از قدرتی بزرگ را احساس کرد ، که هرچه سریع تر باید تخلیه می شد .
دروازه ایی پشت سر لوکی باز کرد و واردش شد و به سرعت ، مشت محکمی به بازوی چپ لوکی زد . ضربه آنقدر محکم بود ، که لوکی تا پنج درخت آن طرف تر پرت شد و در نهایت پخش زمین شد .
مایکل لبخندی پیروز مندانه زد و بالای سر لوکی ایستاد و با طعنه گفت :" گفتم که ... دلیل نمیشه تو برنده باشی !" لوکی به سختی سرش را به سمت مایکل برگرداند و با عجز و ناله گفت :" گول خوردی ... " مایکل برای یک لحظه صاف ایستاد .
گول خورده بود ؟ این حرف آنقدر سرد و خشک بود ، که بدن مایکل را به مور مور انداخت . با صدایی که از ترس و شک می ترسید پرسید :" چی ؟" لوکی اشکی ریخت و با بغض گفت :" همونطور که میبل رو گول زد ... تو رو هم فریب داد ... " چشمانش گرد شد .
خنده عصبی سر داد و به سختی گفت :" چی داری ... میگی ؟ " مایکل نفس نفس میزد ... نمی توانست نفس بکشد ... نمی توانست فکر کند ... نمی توانست بگوید ... نمی توانست ، نمی توانست ، نمی توانست...
لوکی با صدایی زیر و ناله مانند گفت :" لایلا با جادو وارد ذهنت شد ... خودش رو به شکل میبل در آورد ... جوری که باورت شد ... کشوندت اینجا تا طلسمت رو ... باطل کنه و معجزه گر شب رو ازت بگیره ... وقتی تو اینجا نیستی نمیتونست طلسمت رو باطل کنه برای همین گفت باید بیای اینجا و ... " ولی دیگر چیزی نگفت و چشمانش را بست و اشک ریخت .
مایکل حس میکرد سرش گیج می رود و میخواهد استفراغ کند ... حس میکرد چیزی به بدنش فشار می آورد ...
به آسمان خیره شد . پرتو های پر شکوهی که نشان از طلوع خورشید بودند ، بر آسمان خودنمایی میکردند و جلوه خاصی به آسمان داده بود ؛ ولی مایکل نمی توانست از آن همه شکوه لذت ببرد ... باید بر می گشت ، قبل از طلوع کامل خورشید .
دروازه زمانی را سعی کرد باز کند ؛ ولی هر کاری میکرد ، نمی توانست دروازه زمان را کامل باز کند ... محدودیت زمان برای استفاده از قدرت های باقی مانده ... این را فراموش کرده بود ...
دروازه ایی به جایی آشنا باز کرد ... نه به خانه ... نه به قصر ... نه به تیمارستان ؛ بلکه به یک غار ... به غاری بسیار نمور و تاریک ، جایی که جسد یک دوست آنجا بود .
دروازه را باز کرد . می خواست واردش شود ولی چیزی مانعش شد ... سرش را برگرداند و به لوکی خیره شد . لوکی باعث شد مانع رفتنش شود . نمی توانست او را تنها بگذارد . حسی که انسانیت نام داشت ، دوباره در وجودش زنده شده بود .
لوکی را کول کرد و با او وارد دروازه شد . وقتی وارد غار شد ، لوکی را روی زمین سرد گذاشت و کنار لوکی دراز کشید . به خودش زحمتی برای بستن دروازه نداد ، زیرا خودش بسته می شد .