بیا ادامه 

حمایت یادت نره زیبا✨✨

کیان فوری گفت

– خب ، توأم درکم کن...

من دلم میخوادت ، چیکار باید بکنم؟!!

با نیشخندی گفتم

+ خب میتونی بیای من و بگیری ..

بعدش دیگه هرشب تو بغلتم ، هرکاری هم بخوای میتونی باهام کنی ..

– باز بحث ازدواج و وسط نکش ، مَهوا ..

پوفی کردم و موهام و روی صورتم پریشون کردم و گفتم

+ خیله خب ..

فقط لطفا ازم ناراحت نباش!!

– نیستم عزیزم ..

با لوس بازی گفتم

+ بگو دوسم داری ..

خنده أی کرد که گفتم

+ بگو..

آروم پچ زد

– دوست دارم ، دختره ی وحشی ..

قلبم تند تند زد و از پشت تلفن یه بوس محکم براش فرستادم ..

هنوز تماس و قطع نکرده بودم که در اتاقم به شدت باز شد ..

روی تخت نشستم و به دختر کوچولویی که روبروم بود ، نگاهی انداختم ..

موهاش فرفری بودم و چهره ی بامزه و بانمکی داشت ..

فوری ، حق به جانب گفتم

+ ببینم ، غنچه خانووم ..

مامانت به تو یاد نداده ، وقتی وارد اتاق یکی میشی ، در بزنی؟!!

غنچه ، مظلوم گفت

– مامانم گفته ، خاله مَهوا عیب نداره ..

سرت و بنداز پایین و مثل گاو ، برو تو اتاقش ..

خنده أی کردم و گفتم

+ ای بر پدر ، پدر سوخته ی تو لعنت ..

و دستم و باز کردم و گفتم

+ بدو بیا بغلم ، ببینمت خاله...

غنچه دوید و خودش و تو بغلم انداخت ..

بوسہ أی به گونش زدم و چلوندمش ..

غنچه کلا سه سالشه ..

همینطوری که تو بغلم بود ، از اتاق خارج شدم ..

نوا ، خواهر بزرگترم ، توی آشپزخونه بود و داشت به سیب زمینی سرخ کرده های مامان ناخونک میزد ..

فوری گفتم

+ نوا خانوم ..

نوا به سمتم برگشت و گفت

– چطوری مَهوا؟!

+ تو به بچت نباید ادب یاد بدی ، خواهرم؟!!

نوا ، بوسی برای غنچه فرستاد و گفت

– دخترم ، خیلیم با ادبه ..

غنچه رو ، روی مبل گذاشتم و رو به مامان با اعتراض گفتم

+ مامان..

چطور من وقتی میخوام به سیب زمینی هات ، ناخونک بزنم ..

کفگیر و تو دستم میشکونی !!

حالا نوا که داره کل سیب زمینی سرخ کرده ها رو میخوره ، هیچی بهش نمیگی؟!!

مامان لبش و گاز گرفت و به نوا اشاره أی زد و گفت

– خجالت بکش ، مَهوا ..

خواهرت حاملست ، نمیبینی؟!

به شکم نوا زل زدم و گفتم

+ خوبه والا ..

یاد گرفته ، سالی یه بار بزاعه که هیچ کس چیزی بهش نگه ..

والا اگه اینجوریه ، منم دلم میخوام حامله شم و بزام ..

مامان کفگیر و به سمتم پرت کرد

– مهوااا ..

فوری از آشپزخونه فرار کردم ..

که مامان آروم به نوا گفت

– میبینی؟!

میبینی چه چشم دریده أی؟!

خجالتم نمیکشه ، راست راست تو چشمای من زل میزنه ، میگه میخوام حامله شم ..

خنده ی نخودی أی کردم و به سمت غنچه رفتم ..