پسرداییم نردبونه 🤍📚` پـارت5
7 فروردین · · خواندن 2 دقیقه
بیا ادامه
حمایت یادت نره زیبا✨✨
کیان فوری گفت
– خب ، توأم درکم کن...
من دلم میخوادت ، چیکار باید بکنم؟!!
با نیشخندی گفتم
+ خب میتونی بیای من و بگیری ..
بعدش دیگه هرشب تو بغلتم ، هرکاری هم بخوای میتونی باهام کنی ..
– باز بحث ازدواج و وسط نکش ، مَهوا ..
پوفی کردم و موهام و روی صورتم پریشون کردم و گفتم
+ خیله خب ..
فقط لطفا ازم ناراحت نباش!!
– نیستم عزیزم ..
با لوس بازی گفتم
+ بگو دوسم داری ..
خنده أی کرد که گفتم
+ بگو..
آروم پچ زد
– دوست دارم ، دختره ی وحشی ..
قلبم تند تند زد و از پشت تلفن یه بوس محکم براش فرستادم ..
هنوز تماس و قطع نکرده بودم که در اتاقم به شدت باز شد ..
روی تخت نشستم و به دختر کوچولویی که روبروم بود ، نگاهی انداختم ..
موهاش فرفری بودم و چهره ی بامزه و بانمکی داشت ..
فوری ، حق به جانب گفتم
+ ببینم ، غنچه خانووم ..
مامانت به تو یاد نداده ، وقتی وارد اتاق یکی میشی ، در بزنی؟!!
غنچه ، مظلوم گفت
– مامانم گفته ، خاله مَهوا عیب نداره ..
سرت و بنداز پایین و مثل گاو ، برو تو اتاقش ..
خنده أی کردم و گفتم
+ ای بر پدر ، پدر سوخته ی تو لعنت ..
و دستم و باز کردم و گفتم
+ بدو بیا بغلم ، ببینمت خاله...
غنچه دوید و خودش و تو بغلم انداخت ..
بوسہ أی به گونش زدم و چلوندمش ..
غنچه کلا سه سالشه ..
همینطوری که تو بغلم بود ، از اتاق خارج شدم ..
نوا ، خواهر بزرگترم ، توی آشپزخونه بود و داشت به سیب زمینی سرخ کرده های مامان ناخونک میزد ..
فوری گفتم
+ نوا خانوم ..
نوا به سمتم برگشت و گفت
– چطوری مَهوا؟!
+ تو به بچت نباید ادب یاد بدی ، خواهرم؟!!
نوا ، بوسی برای غنچه فرستاد و گفت
– دخترم ، خیلیم با ادبه ..
غنچه رو ، روی مبل گذاشتم و رو به مامان با اعتراض گفتم
+ مامان..
چطور من وقتی میخوام به سیب زمینی هات ، ناخونک بزنم ..
کفگیر و تو دستم میشکونی !!
حالا نوا که داره کل سیب زمینی سرخ کرده ها رو میخوره ، هیچی بهش نمیگی؟!!
مامان لبش و گاز گرفت و به نوا اشاره أی زد و گفت
– خجالت بکش ، مَهوا ..
خواهرت حاملست ، نمیبینی؟!
به شکم نوا زل زدم و گفتم
+ خوبه والا ..
یاد گرفته ، سالی یه بار بزاعه که هیچ کس چیزی بهش نگه ..
والا اگه اینجوریه ، منم دلم میخوام حامله شم و بزام ..
مامان کفگیر و به سمتم پرت کرد
– مهوااا ..
فوری از آشپزخونه فرار کردم ..
که مامان آروم به نوا گفت
– میبینی؟!
میبینی چه چشم دریده أی؟!
خجالتم نمیکشه ، راست راست تو چشمای من زل میزنه ، میگه میخوام حامله شم ..
خنده ی نخودی أی کردم و به سمت غنچه رفتم ..