پسرداییم نردبونه 🤍📚` پـارت15
18 فروردین · · خواندن 1 دقیقه بپر ادامه
به خونه که رسیدم ، قلبم داشت تند میزد ..
بدون اینکه مامان متوجه حالاتم شه ..
خودم و به دوش رسوندم و دوش آب سرد گرفتم ..
نمیدونم اصلا با نیهاد خوب حرف زدم یا نه؟!
اصلا درست بود یا نه؟!!
ولی..
ولی اون هیچ نسبتی با من داره که بخواد کنترلم کنه ..
که بخواد بهم امر و نهی کنه..
که بخواد بابت رابطه أی که دارم ، اذیتم کنه..
نیهاد فقط پسرداییمه ..
و حق هیچ کدوم از این چیزا رو نداره!!
آب یخ به سلول های بدنم که میخورد ، حالم جا میومد ..
مامان تقه أی به در زد و گفت
– مردی تو حموم مَهوا؟!!
بیا بیرون ..
فوری گفتم
+ باشه مامان..
الان میام!!
و کمی به افکارم مسلط شدم !!
از حموم خارج شدم و موهام و با سشوار خشک کردم ..
و بعدش روی کمـ..رم ریختمشون ..
یه کم به موهام ماسک مو زدم ..
داشتم از بالا جمعشون میکردم که مامان دوباره وارد اتاقم شد ، فوری گفتم
+ اتاق منه بدبخت بی صاحابه؟!
طولیست؟!
در نداره مادر من؟!!
– نیهاد زنگ زده داره میاد اینجا ..
خشکم زد و گفتم
+ چی؟!
– کوکو سبزی خیلی دوست داره!!
میخوام براش درست کنم ..
بیا پایین کمکم..
فوری گفتم
+ برای چی میاد اینجا؟! چرا میاد؟!
– وا..
پسر داداشمه!!
دوست داره بیاد ، به تو چه؟!
مکثی کردم که گفت
– یک ، دو ، سه پایینیااا..
با اخم گفتم
+ خداروشکر جز کلفتِ خونه زاد شما ، هیچی نیستم تو این خونه!!
حالا باید بیام واسه پسر شاخِ شمشاد داداشت کوکو هم درست کنم ..
صدای مامان شنیده شد
– غر نزن ..
پوفی کردم و توی آینه به خودم نگاه کردم..
اگه اومده باشه اینجا که همه چیز و به مامان بگه چی؟!!
چه غلطی باید میکردم؟!!
......
نمی دونستم اینقدر از زمان خوشتون اومده... مرسی از حمایتاتون 🌺🌺