سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : چالش های شبانه با یک اوتیسمی و یک دیوانه 🌌🌃

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید قسمت نوزدهم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

آن روز بالاخره تمام شد و شب ، دامان خودش را در آسمان پهن کرده بود . روز طولانی و خسته کننده ایی برای مِی بود . 

آشفته بود . دلیل آشفتگی اش را نمی دانست ؛ ولی احتمالش بر این بود ، که ناگهان سر و کله جین در زندگی اش پیدا شد و با آن وسواس و رفتار عجیبش باعث آشفتگی اش شده بود .

مِی با خستگی ، دو پتو از زیر تخت بیرون کشید . یکی از پتو ها را دو لایه بر روی زمین پهن کرد ، سپس یکی از بالشت های روی تخت را برداشت و روی پتو انداخت.

کش و قوسی به خودش داد و به مایک خیره شد ، که خودش را مانند سگی خسته ،  بر تخت انداخت و خودش را جمع کرد . 

مِی اخم کرد و از پشت ، یقه لباس مایک را گرفت و او را بر روی زمین انداخت . مایک آخی گفت و عصبی به مِی نگاه کرد . مِی با عصبانیت گفت :

_ تو رو زمین میخوابی ، من و جین روی تخت .

سپس بر روی تخت نشست و منتظر ماند ، تا جین از دستشویی بیرون بیاید . جین قرار بود مسواک بزند ؛ ولی آنقدر این کار را طولانی کرده بود که مِی شک کرد آیا واقعا جین مسواک می زند ، یا نه ؟ شاید مانند درست کردن پیتزا ، بر روی مسواک زدن نیز ، وسواس داشت .

بر روی تخت دراز کشید . نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست . چیزی از ذهنش بیرون نمی رفت... چیزی باعث نمی شد او آرامش داشته باشد . مِی می دانست مشکلش چه چیزی بود ؛ ولی حتی دوست نداشت به اینکه مشکلش را می داند نیز ، فکر کند .

در دستشویی و حمام باز شد و جین از آن خارج شد . مِی با خستگی گفت : 

_ لامپ رو خاموش کن و بیا بخواب .

_ روی تخت ؟

این را جین پرسیده بود و سرش را پایین انداخته بود و با انگشت هایش بازی می کرد . مِی دندان هایش را روی هم فشار داد و با بی حوصلگی گفت :

_ بله !

نمی فهمید ، کجای حرفش برای جین نامعلوم بود .او حرفش را واضح گفته بود . با کلافگی دستش را بر روی پیشانی اش گذاشت .

جین لامپ اتاق را خاموش کرد ، سپس بر روی تخت دراز کشید و پتو را تا زیر چانه اش کشید . مِی چشمانش را بست . آنقدر خسته بود ، که می توانست تا سه روز بخوابد و از خواب بیدار نشود . 

درست لحظه ایی که بدنش شل شد و احساس رهایی و آرامش کرد ، جین گفت :

_ مِی ! یهصدای رومخ میاد . 

مِی چشمانش را باز کرد و با بی قراری گفت :

_ به من ربطی نداره !

سپس چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد ، ولی مگر جین می گذاشت ؟ جین با عجز گفت :

_ یه صدای رومخ میاد که نمیزاره بخوابم !

مِی با پوفی کشید و با عصبانیت از جایش بلند شد و از جین پرسید :

_ دقیقا از کجا میاد ؟ 

جین به در حمام و دستشویی اشاره کرد . مِی در حمام و دستشویی را باز کرد و واردش شد . سردوش شیر بود ، که چکه می کرد . شیر دوش را محکم بست و چکه کردن سردوش متوقف شد .

مِی از حمام و دستشویی بیرون آمد و درش را بست ، سپس بر روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست ، که جین دوباره گفت :

_ بالش خیلی سفته !

مِی اخم کرد و چشمانش را باز کرد . بالش جین را گرفت و بالش خود را به او داد ؛ ولی جین بهانه گیر تر از اینها بود و گفت :

_ حالا خیلی نرم شده .

مِی دندان هایش را بر روی هم فشار داد و با کلافگی ، بالش جین را به خودش برگرداند و بالش خودش را پس گرفت . اینبار جین چیزی نگفت و ساکت شد . مِی نفس عمیقی کشید و چشمانش را بر روی هم گذاشت . درست زمانی که نزدیک بود بخوابد ، جین گفت :

_ میشه یه بیوان آب بیاری ؟ 

مِی عصبی شد . عصبی از جایش بلند شد و یک بطری آب معدنی ، از یخچال بیرون آورد و به جین داد . جین از آب درون بطری کمی خورد ، سپس تشکر کرد و بطری را به مِی پس داد . مِی در بطری را بست ، که مایک گفت :

_ به منم آب میدی ؟ 

مِی صدایش را نازک کرد و گفت :

_ حتما !

سپس بطری را به سمت مایک پرت کرد و بر سر مایک خورد . مایک آخی گفت و سرش را گرفت . مِی رو به جین کرد و تهدید آمیز گفت :

_ اگه یه بار دیگه بهانه گیری کنی مثل مایک میزنمت !

جین ابتدا به مایک خیره شد ، سپس به دستان مِی و سرش را خیلی تند تکان داد و سر جایش دراز کشید . مِی نیز لبخندی پیروزمندانه زد و سر جایش بر روی تخت دراز کشید و سریع تر از اینکه متوجه شود ، خوابش برد .