سلام ؛ من دیوانه ام ! P20
25 فروردین · · خواندن 5 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : نان تست برشته با چاشنی خاطره و یک حرف نا به جا از مایک ! 🍞🗿
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید قسمت بیستم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
آن روز ، شنبه شانزدهم ماه مارس بود . شرکت تعطیل بود مِی قصد داشت استراحت کند ؛ ولی با بوی گرم و دلنشین نان برشته ، از خواب بیدار شد .
مِی از جایش بلند شد و چشمانش را مالید . بوی نان تست برشته ، او را به یاد خاطراتی قدیمی از کودکی اش انداخت . صبح هایی که با بی میلی از خواب شیرین بر می خواست و به آشپزخانه می رفت . مادر با عجله روز میز غذا ، حدودا یازده یا دوازه یا شاید هم سیزده بشقاب ، دو نان تست برشته می گذاشت و لایشان پنیر می مالید .
چشمانش را مالید و به مایک خیره شد ، که با لذت نان تست برشته اش را می خورد . جین نیز با وسواس ، دو تکه نان تست برشته را بر روی یکدیگر می گذاشت . مِی با صدایی گرفته و خواب آلود ، از جین پرسید :
_ چطور نون ها رو برشته کردی ؟
جین که متوجه بیدار شدن مِی شده بود ، کمی جا خورد و دست از صاف گذاشتن نان ها بر روی یک دیگر برداشت . او با کمی تاخیر جواب داد :
_ دستگاه نون تست نداشتی ... برای همین از ماهیتابه استفاده کردم . شعله گاز رو ملایم کردم و ماهیتابه رو آروم سر گاز گذاشتم و بعد از چهل و پنج ثانیه ، نون تست ها رو با احتیات توش گذاشتم . هر نون حداقل باید یک دقیقه توی ماهیتابه بمونه تا گرم و برشته بشه ؛ ولی ...
مِی به ادامه حرف های جین توجهی نکرد و نان تست برشته خودش را برداشت و گاز بزرگی به آن زد . آرام آرام آن را جوید و در خاطرات قدیمی فرو رفت ...
روزی که اتفاق عجیبی افتاد و فقط خودش و مادر در خانه بودند . از همان لحظه ایی که چشمانش را باز کرده بود ، حس آرامش عجیبی داشت . آرامشی که در یک خانواده شلوغ ، شاید تنها یک رویای غیر ممکن بود ! مِی به آشپزخانه رفت و مادر را دید که نان تست درست می کرد .
مِی با دیدن مادر تعجب کرد و مادر با دیدن مِی . آن زمان مادر عینک نمی زد ، موهایش سرخ بود و چهره اش هنوز جوان بود ( ولی نه خیلی زیاد ! ) . ظاهرا پدر ، برادران و سارا ؛ به دریا رفته بودند و مادر و مِی را جا گذاشته بودند .
آن روز مادر برای مِی ، با حوصله نان تست برشته درست کرد ، یک لیوان شیر گرم برایش آماده کرد و همراه با یکدیگر ، کمی فیلم دیدند . حتی مادر به مِی کمک کرد تکالیفش را هم انجام دهد! چیزی که در روز های عادی غیر ممکن به نظر می رسید.
مِی با یا آوری آن روز ، لبخندی ملایم زد . مزه نان تست ، مانند همان صبحانه ایی بود که مادرش بیست سال پیش با حوصله برایش درست کرده بود . مزه ایی شیرین که قلبش را سرزنده می کرد ...
به آرامی دهانش را باز کرد و گفت :
_ خوش مزه است !
سپس به جین خیره شد که لبخند زده بود و با استرس ، انگشت هایش را در هم گره می کرد .
مِی گاز دیگری به نان تستش زد . حسی که از خوردن آن نان تست می گرفت ، قلبش را گرم می کرد او را به یاد خانه می انداخت . نه آن خانه شلوغ و سردرگم ، بلکه خانه آرامی که فقط خودش در آن بود .
در همین حال بود ، که تلفن همراهش شروع کرد به زنگ خوردن . جین به تلفن او خیره شد و دست از خوردن نان تستش کشید ؛ ولی مایک همچنان میخورد .
مِی تلفنش را برداشت . لوسی بود که به او زنگ می زد. معمولا لوسی ، در بیشتر اوقات به او زنگ می زد ؛ ولی این چند هفته دیگر خبری از تماس گرفتن با او نبود .
لقمه اش را بلعید و جوابش را داد :
_ سلام لوسی .
سپس گاز دیگری به نان تستش زد . لوسی ، با لحن گرم و همیشگی اش از پشت تلفن گفت :
_ سلام مِی ! وای پسر ... امروز چقدر صدات خیلی سرحال و شاداب و ...
مِی ابرو هایش را بالا داد و لب هایش را کوچک کرد . هیچ خوشش نمی آمد که لوسی پاچه خواری اش را بکند ؛ زیرا بعد از آن همه تعریف و تمجید الکی ، از مِی چیزی درخواست می کرد ، پس ترجیح می داد لوسی بی هیچ حرف اضافه ایی حرفش را بزند .
لقمه اش را بلعید و با ترش رویی پرسید :
_ صاف و پوست کنده بگو چی میخوای ؟
لوسی سکوت کرد و بعد ، شروع کرد به خندیدن و با شیطنت گفت :
_ اوه مِی عزیز ، همیشه دوست داری جفت پا وسط حرف من بپری و غر غر کنی ، مثل یه ومبت بدعنق !
سپس سرفه ایی کرد و ادامه داد :
_ یه رستوران شیک خیلی خوب میشناسم ، استیک های اونجا بی نظیره ! آبدار و خوش پخت ، برای همین گفتم حیفه که بخوام خودم و دیوید تنهایی از این غذای خوب لذت ببریم و بهتره تو و مایک هم دعوت کنیم . اگه بخوای ، میتونی دوست اوتیسمیت هم بیاری !
رستوران شیک ؟ استیک ؟ مِی از مکان هایی که خیلی شیک باشند زیاد خوشش نمی آمد ، علاوه بر اینها او الان جین را داشت و می خواست تا می شود از دستپخت بی نظیر جین لذت ببرد !
با ملایمتی خاص یک دروغ سر هم کرد و جواب داد :
_ شرمنده لوسی ، من و مایک برنامه داریم !
در همان لحظه ، مایک با صدای بلند و کودکانه ایی پرسید :
_ ما برنامه داریم ؟
مِی اخم کرد . مایک در بدترین موقعیت این سوال را پرسیده بود و می توان گفت ، حرفش بسیار نا به جا بود . با خشم پس گردنی محکمی به مایک زد و گفت:
_ بله ! برنامه داریم .
سپس زیر لب غر غر کرد . مایک پشت گردنش را گرفته بود و مانند سگی عصبی ، به او خیره شد . از تلفن همراه صدای خندیدن آمد . همین را کم داشت که دروغش جلوی لوسی فاش شود !
لوسی با خنده گفت :
_ اگه میخوای نیای لازم نیست دروغ بگی مِی !
سپس خداحافظی کرد و تلفن را قطع کرد . مِی با اخم رو به مایک کرد . دوست داشت با دودستش او را خفه کند .