سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : مایک یک کینه ایی است !🙋🏻‍♂️

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید قسمت بیست و دوم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

آن روز دو شنبه بود . هوا نیمه ابری بود ، گاهی ابر آسمان را می پوشناد و گاهی نور خورشید به قدری می تابید ، که چشمان مِی را آزار می داد . 

مِی آن روز با پشتکار فراوانی پشت میزش نشسته بود و کار می کرد . شاید به این دلیل تمرکز بیشتری داشت ، که مایک و جین با یکدیگر حرف می زدند و کاری به او نداشتند ؛ ولی از طرفی حس می کرد این که مایک کاری به او ندارد خوشایند نیست .

وقت استراحت که شد ، مِی تصمیم گرفت مانند همیشه از دستگاه فروش خوراکی چیزی بخرد . او از جایش بلند شد و رو به جین کرد و پرسید :

_ چیزی میخوای برات بخرم ؟

جین به دستان مِی خیره شد و درحالی که سرش را کمی کج می کرد جواب داد :

_ امروز نه .

مِی باشه ایی گفت و رو به مایک کرد ، سپس پرسید :

_ تو چی مایک ؟

سپس سرش را کج کرد و ابرو هایش را بالا داد و منتظر پاسخ مایک ماند ؛ ولی مایک سرش را چرخاند تا مِی را نبیند ، سپس به جین گفت :

_ جین ، بهش بگو من چیزی نمی خوام !

جین قیافه ایی متعجب به خود گرفت و با سردرگمی به مایک گفت :

_ ولی من یه بار بهش گفتم که چیزی نمیخوام .

مایک چشم غره بامزه ایی به جین رفت و با لحنی خسته کننده برایش توضیح داد :

_ منظورم اینه که پیام من به اون رو بگی . 

جین ابرو هایش را بالا داد ، دهانش را باز کرد و آهان طولانی و آرامی گفت و سرش را خیلی سریع ، به نشانه فهمیدن حرف مایک تکان داد و رو به مِی گفت :

_ مایک میگه بهش بگو من چیزی نمی خوام !

مِی به سختی خودش را کنترل کرد تا خنده اش نگیرد. درک جین از حرف مایک برایش خنده دار بود . دستش را جلوی دهانش گرفت و نخودی خندید . گاهی با کار های جین و مایک ، حس می کرد با دو سگ بامزه و احمق ، که مدام به دنبال دُم خود می دوند و آن را گاز می گیرند زندگی می کند .

سرش را تکان داد و به سمت دستگاه فروش خوراکی رفت ، سپس برای خودش ، یک قوتی نوشابه خرید . وقتی داشت به سمت میزش بر می گشت ، دیوید جلوی مِی را گرفت .

او یک دونات صورتی در دستش بود و خورده های دونات ، بر روی صورتش چسبیده بود و چند لکه قهوه، بر روی پیراهن سفیدش مانده بود و بسیار پر چروک بود . 

دیوید با دهان پر پرسید :

_ مایک باهات قهر کرده ؟

مِی شانه هایش را بالا انداخت وبا بیتفاوتی گفت :

_ شاید .

سپس چشمانش را تنگ کرد و با شک پرسید :

_ چرا اینو میپرسی ؟ 

سپس نوشابه اش را باز کرد و قلوپی از آن را بلعید و سرش را کج کرد . دیوید معمولا چنین سوالی نمی پرسید ، پس قطعا ماجرایی پشتش بود . دیوید سرش خاراند و لبخند زد و گفت :

_ هیچی .

سپس خمیازه ایی کشید و از آنجا رفت ، پیش لوسی و در گوشش چیزی گفت که باعث شد لوسی اخم کند و سرخ شود . 

مِی چشمانش را بیشتر و بیشتر تنگ کرد . چرا لوسی عصبی شده بود ؟ به هیچ عنوان حس خوبی به این ماجرا نداشت . 

به سمت میز کارش برگشت و جرعه دیگری از نوشابه اش خورد و رو به مایک کرد و پرسید :

_ هنوز ناراحتی از دستم ؟

مایک با لحنی خصمانه به جین گفت :

_ به مِی بگو هنوز ازش ناراحتم !

جین سرش را تند و تند تکان داد و رو به مِی گفت :

_ مایک میگه به مِی بگو هنوز ازش ناراحتم .

مِی جلوی دهانش را گرفت و نخودی خندید و رو به مایک کرد و با لحنی که قرار بود پشیمان باشد ، به او گفت :

_ مایک شرمنده ، منو ببخش باشه ؟

مایک زیر چشمی نگاهی به مِی انداخت ، سپس سرش را برگرداند و با بی تفاوتی گفت :

_ بخشیدمت ...

سپس چشمانش را تنگ کرد و با لحنی زیر و خصمانه ادامه داد :

_ ولی هنوز از دستت ناراحتم !