سلام ؛ من دیوانه ام ! P28
7 اردیبهشت · · خواندن 4 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : کرم ضد آفتاب 🌞🚫
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید قسمت بیست و هشتم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
آفتاب ، به شکل لذت بخشی می تابید و نسیم ملایمی می وزید . مِی و مایک ، در راه رو های قدم می زدند .
قرار بود مِی و مایک در یک اتاق بمانند ، لوسی و دیوید نیز در یک اتاق دیگر و جین ، در یک اتاق تک نفره . هر سه اتاق ، در طبقه دوم بودند . دیوید و لوسی در اتاق شماره سی و پنج و جین در اتاق سی و یک می ماندند و مِی و مایک ، در اتاق شماره سی و نه می ماندند .
در نزدیکی هر در از اتاق ها ، یک گلدان گل خروسی بود . در های هر اتاق چوبی و بسیار شیک و باکیفیت بود و مِی را به این فکر وا می داشت ، که این در ها از چوب ماهون بسیار باکیفیتی درست شده است . کاغذ دیواری های هتل ، صورتی پر رنگ با نقش و نگار های سفید گل رز بود .
وقتی به اتاق شماره سی و نه رسیدند ، مِی کلید را در آورد و در قفل در چرخاند ، سپس در را به آرامی باز کرد و همراه مایک ، وارد اتاق شد .
کاغذ دیواری اتاق نیز ، دقیقا مثل کاغذ دیواری راه رو های هتل بودند . در نزدیک پنجره های اتاق ، تخت دونفره ایی قرار داشت .
مِی در اتاق را بست و چمدانش را در نزدیکی تخت گذاشت ، سپس خودش را بر روی تخت پرت کرد و نفس عمیقی کشید .
مایک با بی قراری پرسید :
_ کِی میریم ساحل ؟
مِی چشمانش را بست و به آرامی جواب داد :
_ ده دقیقه دیگه .
مِی از روی تخت بلند شد و چمدانش را باز کرد . ابتدا تمام لباس هایش را زیر و رو کرد ، سپس یک دامن نارنجی رنگ و بلند همراه با یک لباس آستین کوتاه زرد رنگ ، که یقه ایی چین چینی داشت را انتخاب کرد .
مایک چمدانش را روی زمین گذاشته بود ؛ ولی آن را باز نکرد . مِی سرش را کج کرد و پرسید :
_ چرا چمدونت رو باز نمیکنی ؟
سپس به چمدان اشاره کرد و ادامه داد :
_ یه لباس از داخل چمدون بردار ، با این لباس ها نمیتونی بیای ساحل !
مایک بی توجه به حرف مِی ، سرش را به سمت دیوار برگرداند و زیر لب چیزی گفت . مِی گاهی با این رفتار مایک ، حس میکرد حرف هایش را بُز هم خریدار نیست . آهی عصبی کشید . در هر حال ، طرف مقابلش تا ابد مایک بود و باید به آن عادت می کرد .
مِی به یک گوشه دیگر رفت و لباس هایش را عوض کرد ، بعد موهایش را باز کرد و آن ها را به دقت بافت.
از درون چمدان یک کرم ضد آفتاب بیرون آورد و از آن ، به صورتش زد تا آفتاب سوخته نشود و بعد رو به مایک کرد و گفت :
_ بیا مایک ، باید کرم ضد آفتاب بزنی .
مایک به سمت مِی برگشت و چشمانش را بست و صورتش را نزدیک آورد و گفت :
_ پوستم حساسه ، پس آروم آروم کرم رو روی صورتم ماساژ بده !
مِی با شنیدن این حرف مایک ، ابروهایش را در هم کشید و لبخندی شیطنت آمیز زد . ماساژ ؟ قطعا این کار را انجام می داد ! با لحنی شیطنت آمیز و آرام گفت:
_ حتماً !
سپس کف دست راستش ، کرم ضد آفتاب ریخت و سیلی محکمی به صورت مایک زد و دستش را وحشیانه ، بر روی صورت مایک کشید .
مایک جیغ زد و عجز گفت :
_ درد داره ! تو رو خدا بس کن ! مِی ... ت رو جون جدت !
ولی مِی بی توجه به حرف مایک ، کارش را آنقدر ادامه داد ، تا مایک صورتش سرخ سرخ شد و تنها چیزی که بر روی صورتش باقی ماند ، جای دست مِی بود .
مِی بعد از این کارش به چهره مایک خیره شد . صورت مایک به شکل احمقانه ایی خنده دار شده بود ؛ آنقدر خنده دار ، که مِی قهقه زد و شکمش به دلیل حنده های پشت سر هم ، درد گرفت .
مِی بی پروا قهقه می زد . احساس می کرد می تواند تا یک ماه بعد هم به این صورت مایک بخندد ؛ ولی این خنده ، با حمله مایک به مِی متوقف شد ...
مایک موهای بافته شده مِی را در دست گرفت و محکم کشید . مِی جیغ جیغ کنان گفت :
_ موهامو ول کن ! موهامو ول کن مایک !
ولی مایک موهای مِی را محکم تر کشید و با لحنی عصبی و انتقام جو جواب داد :
_ نه ! اینطوری راحت تر هستم !
مِی با عجز گفت :
_ ولی من ناراضیم !