منِ کاربکاتوری ۲.۳

 

+

 

دوباره سوالی که آلت قتل روح و روانم‌ هست، رو می‌خونم: «می‌خوای چیکاره بشی؟» از این سوال متنفرم. در واقع برای من حکم همون سوال مزخرف «به نظرت کی می‌میری» رو داره.

مردم عادی هیجان زده می‌شن و یک لیست بلند از رویاهاشون رو یکی یکی نام می‌برنند. مخصوصاً بچه‌ها!

نه که من ندونم، فقط انتخابی ندارم. این سوال که میگه قراره چیکاره بشی، روی مخ من یورتمه می‌ره. خیلی ناجور. بخاطر اینکه من هیچ آینده‌ای ندارم که بخوام راجبش فکر بکنم. منشاء این جواب هم برمی‌گرده به رأس بدبختی‌های من: «چون من قدرتی ندارم.»

نمی‌دونم چطوری بیانش بکنم این بخاطر شانس یا بدبختی من‌ـه که مثل آدم‌های عادی نیستم و هنوز نتونستم به عنوان یک گرگ‌نما با گرگم ارتباط بگیرم؟ یا خلاقیت الهه ماه هست؟! (خالق گرگنماها)

من ناقصم، من کامل نیستم. مثل بقیه نیستم!

«همه نقص دارند و کامل نیستند، مرینت!» صدای خانم بوستیه رو توی ذهنم پس می‌زنم. درسته. حرف خانم بوستیه کاملا درسته، ولی چرا وقتی به من که رسید بزرگترین و مسخره‌ترین باگ طبیعت نصیب من شد؟ من تبدیل شدم به آدمی که هیچ قدرتی ندارد و این حتی از قاتل بودن هم انگشت‌نما تره!

یعنی من حتی از قاتل ها بدتر طرد شدم. دقیقا حس اون بچه‌ای رو دارم که شب هالووین با حسرت به بقیه نگاه می‌کنه، چون خودش هیچ آبنباتی نداره و حق برداشتن یکی رو هم نداره؛ در حالی که همه پنج‌تا شش‌تا برمی‌دارند.

نمی‌دونم چرا از این کار منع شدم، فقط می‌دونم که آبنبات هم ندارم! درسته، ظاهراً از لحظه‌ای پا به جهان گذاشتم یا بهتره بگم از سنی که گرگ‌ها به اصطلاح به بلوغ می‌رسند و قدرتشون جرقه‌های تولدش رو می‌زنه، برای من هیچی به هیچی بود.

پزشک‌ها و حتی کشیش روحانی هم می‌گفت من مشکلی ندارم، فقط به زمان نیاز دارم تا قدرتم انرژی جذب کنه و به زودی خودش رو نشون می‌ده. تا زمانی که هیچ اثری از خودش نشون نداد. یک سال تاخیر معمول بود و با خنده که برای همه پیش میاد رد شد. دو سال، جای نگرانی نیست! و شاید دیر یا زود خودش رو نشون می‌ده و سوپرایزمون می‌کنه. سه سال، یک چیزی درست نیست. چهار سال، پنج سال و... تا الان که من هفده سالمه، هفت سال گذشته؟ هنوز هم هیچ اثری ازش نیست. پزشک‌ها قطع امید کردند و کشیش اخطار داد:«اگه نتونه شب ماه سرخ با قدرتش که اتفاقا به گرگش هم وصل هست ارتباط برقرار نکنه، ممکنه آخرین شانسش رو هم از دست بده!»

و این حرف دلیل و سندی که میگه چرا من باید از قاتل ها بیشتر انگشت‌نما بشم. یعنی ته نابودی و آخر دنیا! یعنی من هیچوقت نمی‌فهمم از چی خوشم میاد و چی رو دوست دارم. چیزی که توش راحت باشم و کسی هم بابت این نقص فنی که من مثل بقیه نیستم و قدرتی ندارم بهم گیر نده. چون معلومه! -اینم رو از یک بچه سر کوچه هم بپرسم جوابش رو می‌دونه!- اینجا به قدرت داشتن طرف بیشتر توجه می‌کنند تا خود طرف! بدبختانه من دقیقا چیزی رو ندارم که دنیا دست گذاشته روش! مهم‌ترین چیز برای... زندگی کردن. (مرینت سوال رو به چی تشیبه کرده بود؟ 

برای زندگی هم که نیاز به پول داری و مسلما همون بچه‌ی سر کوچه هم جواب می‌دونه: «شغل!»

شاید راهکار بدید که برم سراغ شغل‌های ساده و پاره وقت؟ متاسفانه یا خوشبختانه، حتی برای شغل ساده‌ای مثل گردگیری هم میان از کسایی استفاده می‌کنند که قابلیت کنترول و تکون دادن اشیاء رو دارند! کسایی که قدرت دارند! با این حال، معلومه که کسی نمیاد به یک ناقص الخلقه حتی کار تمیزکاری رو هم بده!

برای همه و همه چیز تو باید قدرت داشته باشی و این نکته که دنیا روی دور قدرت می‌چرخه، هر دفعه بیشتر این ثابت می‌کنه که من به درد نخورم...

به درد نخورترین آدم داخل این جهان. یک ناهنجاری بین همه.

برای همین وقتی که پای جواب دادن به این سوال میاد وسط، حالم گرفته میشه. نه، یک چیزی اون ورتر. خرد می‌شم، نابود میشم و انگار فقط یک یورتمه روی مخم راه نمی‌ره! یک گردهمایی از تمامی کشور‌ها برگزار شده و همگی هم روی مخ من رژه می‌رند.

اون همه انرژی و انگیزه به طرز مسخره و باورنکردنی‌ای دود شد رفت هوا! من از شدت حرص، خشم، حسادت و هر احساس منفی که تا الان رو نشده بود، به جای خودم را برای اینکه مربع را تیک بزنم مشغول کنم و سخنرانی رو حاضر بکنم، کل جمله رو خط خطی کردم. مداد فلک زده رو محکم می‌فشردم و جوری زورم را رویش ریختم که انگاری مسبب بدبختی‌ها و مشکلات زیر سر همین یک جمله کوفیته! بود یا نبود؟ تا حدودی که بود!

این جمله منشأ که نبود، ولی یادآوری و فلش بک بزرگی از آن همه... اصلا نمی‌خوام دوباره راجبش فکر کنم و اون افکار زنجیره‌ای و حلقه‌‌وار دوباره به ذهنم بیاد‌! خط خطی و به فنا دادن آن برگ از دفترچه آرامم نکرد و فقط دفترچه را سمت دیوار پرت کردم. جوری انگار آن همه افکار را داخل گونی از پنجره‌ی ذهنم به بیرون پرت کردم.

صدای جیغ مانندی هم همزمان با لحظه‌ی برخورد دفترچه،  بلند شد: «مشکلت با کتاب و دفتر چیه؟!»

سمت صدا چرخیدم و لوکا را دیدم. در واقع فقط سرش را از مابین در رد کرده بود و حالا فقط کله‌ی آبی رنگ و چشم‌هایش دیده می‌شد. «نه واقعا تو مثل اینکه از صبح، دیروز و کلا با کتاب دفتر‌ها کشتی می‌گیری!»

تیکه‌اش را نادیده گرفتم. دندان‌هام رو روی هم فشردم و غریدم: «فقط از کلمه‌های کوفتی‌ـه داخلش متنفرم!»

نفس عمیقی کشیدم و دست به سینه شدم: «آدم رو یاد بدبختی‌های می‌ندازه!»

زیر چشمی جوری به آن دفترچه نگاه کردم که انگار یک زامبی نیمه جان هست و هر لحظه امکان بلند شدن را دارد‌.

- خب، پس متاسفانه که مزاحم معاشقه‌ات با کتاب دفترها میشم، چون مادربزرگ همه رو برای شام صدا زده!

بیا! بعد می‌کند چرا آنقدر عصبی و مودی رفتار می‌کنی و چرا رگه‌هایی از موهات سفید -که در اصل سفید مایل به نقره‌ای هست- شده!

خب من تا می‌خوام خودم رو از دست تگرگ مشکلات نجات بدم و خوب که خودم رو به سپری بهتر و بزرگتر مجهز می‌کنم و میگم «ها! ها! کور خوندی من اینبار نمی‌بازم!» درست همون لحظه، بازی لجش می‌گیره و لول مرحله بالا می‌ره. شدت و اندازه تگرگ مشکلات هم که عرضم به حضورتون، بزرگتر و بیشتر میشه! یک دقیقه امان بده! بزار من وسط این دریای مشکلات نفس بکشم! من که ماهی یا شناگر نیستم! فقط یک بدبخت آماتورم که حتی جلیقه هم نپوشیده! یک آدم لاشی‌ای، از قصد من رو انداخته!

- لعنتی! ای کاش اصلا سمت درس و مشق‌ها نمی‌رفتم!

این را گفتم و تمام موهای سرم را به هم ریختم.

لوکا سری به نشانه‌ای تاسف تکان داد:«فقط تویی که می‌تونی از موهای لخت یک لونه‌ی کفتر بسازی! الانم زود بیا پایین! باید شام بخوریم!»

پوفی کشیدم و کوله پشتی و وسایل را جمع و جور کردم. امیدوارم دوباره سر شام داستان نشه و مادربزرگ قضیه تنبیه رو یادش نیاد! البته که یکی از آرزوهای باطل این زندگیه منه!

پایان فصل دوم

 

بالاخره...

بازم معذرت می‌خوام. 

و البته لایک❤️ و کامنت💬 یادتون نره.

هفته بعدی پنجشنبه قسمت بعدی میاد