منِ کاریکاتوری ۳.۲

 

+

 

 - این مال یک جواهرسازه.

با نگاه حق به جانب و ابروی بالا پریده بابام روبرو شدم. قشگ با زبون بی‌زبونی می‌تونستم بفهمم چی میگه. لازم نیود لب‌هاش رو تکون بده تا بشنوم. "دیدی؟! تو بیشتر از من دوست داری توش فضولی کنی!" کتاب رو محکم بستم.

حقیقتا ذوقم کور شد. 

سنگ؟ این همه ذوق کردم برا چندتا سنگ؟ این جنجال و تزئینات و نوشته برای سنگ؟

- خب من اینو به اتاقم می‌برم تا از دست فضولی‌های یک بنی بشر در امام باشه! راجب چندتا سنگه دیگه...

پدرم جوری دست‌هاش رو باز کرد که انگار راجب سری‌ترین رازها و شایعات قصر سلطنتی حرف می‌زنیم.

- ولی نه هر سنگی... سنگ‌های الهی!

- بازم سنگه دیگه.

-...

-...

بابام یک نگاه کاملا جدی انداخت. آنالیز کرد و باز هم نگاه انداخت و آهی کشید: "باشه راجب سنگ‌هاست... ولی اینا اونجوری که به نظر میان نیست..." پشت گردنش رو خاروند.

- دقیقا چیشون خاصه که... اینجوری میگینش؟

- اگه دوست داشته باشیش می‌تونم بگم.

وقتی لحن جدی و نسبتا آروم و ملایمش رو شنیدم، هم خوشحال گشتم هم ناراحت. چون نشانی گنده منده بابت سخنرانی در انتظارم بود. حقیقتا... بابام... سخنور ماهری نیست؛ ولی داستان گوی خوبیه. از حرف زدن و وقت گذروندن باهاش لذت می‌برم. 

صندلی میز ناهار خوری رو کنار می‌کشم و روبروش می‌شینم: "من سرتا پا گوشم!"

تا خواست دستش رو سمت کتاب ببره، رو دستش زدم. 

-اوهو! بدون این کتاب! کاملا شفاهی!

مثل پسربچه‌ای که بستنی‌اش را ربودند پوکر فیش و غمگین شد: "خوش نمیاد..."

-من منتظرم! و عجله دارم! ماه قرمز مراسم فارغ‌التحصیلی برگزار میشه. و بنده سرم شلوغ‌تر از حد معموله!

- اون که یک ماه و نیم دیگه‌اس... بگذریم...  زیاد کشش نمی‌دم. ببین... ام... وقتی بدنمون مریض میشه می‌ریم پیش دکترا. وقتی روحمون مریض میشه می‌ریم پیش شفاگرا و کشیش‌ها. فکر می‌کنی وقتی قدرتمون مریض میشه چیکار می‌کنیم؟

راستش زیاد به این بخشش فکر‌ نکرده بودم... نه واقعا چیکار می‌کردند؟

- ام... منتظر مرگ می‌مونیم. 

-  هی... بیخیال... فکر می‌کنی جواهرسازها برای چی وجود دارند؟ یکم به اون مغز فندوقیت فشار بیار.

- باور کن هیچی به ذهنم نمی‌رسه!

- مثلا نوزده سالته...

- شما هم تا همین چند وقت پیش نمی‌دونستین که چنگ یکجور سازه!

- اون فرق می‌کنه. من پیرم. تو جوونی!

- خو باشه حالا... ولی... چنگ سازه قدیمی‌ایه! 

- من از موسیقی خوشم نمیاد... چه انتظاری داری... حتی نمی‌دونستم اونی که جولیکا استفاده می‌کنه کلا یک چیز دیگه‌اس! جدا از مسخره بازی‌‌... سنگ‌های الهی... سنگ‌های به شدت قدیمی... چه عرض کنم باستانی‌اند. هر کدومشون هزارسال آب خورده تا اینی که الان هستش بشند.

- مثل نفت؟

- دقیقا! فرقش اینکه انرژی‌ای که ما از بچگی تو خودمون داریم، چیز عجیبی نیست مثل اکسیژنه، رو طی گذشت سالیان سال تو خودشون جمع می‌کنند‌. 

چیزی که راجب پدرم دوست داشتم، این بود که حرفا رو... برام ترجمه می‌کرد. نمی‌تونست به منی که مثلا نمی‌تونستم ببینم بگه رنگ آسمون آبیه یا گیاها سبزند؛ در عوض دستم رو می‌گرفت و می‌برد زیر آب. همیشه مثال‌هایی می‌زد که برام ساده باشه و بفهمم. 

البته اینکه با من مثل کسی که مریضه رفتار نمی‌کنه و سر حرف زدنش دربارش معذب نمیشه رو دوست دارم. 

یعنی اونام مثل ما انرژی دارند که...

- یعنی سنگ‌ها زنده‌اند؟!

- چی؟ نه! هر چیزی که انرژی داشته باشه که زنده نیست. تازه‌اشم مال اونا ساکنه. شبیه یکجور پنل خورشیدیه کم ذره ذره انرژی رو می‌گیره و فرقش اینکه تو خودش ذخیره می‌کنه. 

- یک لحظه وایسا اصلا چه ربطی داره؟

- ربطش اینکه می‌تونه مثل قرص برای آدما استفاده بشه. 

ناگهان نکته‌ای فهمیدم. منم انرژی درونیم مشکل داره. 

و سنگ‌ها انرژی دارند و مثل قرص‌اند.

- پس داری میگی که... امکانش هست من بتونم انرژی درونیم رو اینجوری درمان بکنم؟!

- آفرین! چی؟ 

می‌تونم بفهمم که چقدر گیج شده. حقم داره خودم هم نمی فهمم چجوری ... به شقیقه ربط دادم! ولی منطقیه.

- ولی چرا از اول این رو امتحان نکردیم؟

- چون بیشتر جواهرا حالت زیبایی و کاتالیزگری داره، به علاوه قیمت‌هاشون گرونه. از اونجا که بیشتر سنگ‌ها پویا نیستند منظورم اینکه انرژیشون ساکنه، مثل باتری شارژشون خالی میشه و برای بازیابی انرژیشون نیاز به سالها موندن تو طبیعیت دارند...

یعنی هزارتا مشکل داره. 

به عبارت ساده مثل یک راه ساده ولی بی‌مصرف بود که گفتنش به کسی که برای درمان قطع امید شده بی‌فایده بود. 

- هر کاری بکنی یک دردیه... هیع...

قبل از هر کسی، من امیدم رو به خودم از دست دادم. روزها درمان‌های مختلف امتحان کنی و تهش؟ بفهمی نه درست شدی نه پولی که رفته برمی‌گرده. مثل ریختن پول تو چاه بود. 

ولی الان؟ بهش نیاز دارم. 

تا امروز... تا دیشب تظاهر می‌کردم که همه چیز خوبه. ولی می‌دونم که کارم مثل چسب زخم گذاشتم روی عضو بدنی که کپک... نه امم... ببخشید عفونت گرفته و نیاز به قطع شدن داره. 

خلاصه... یا الان... یا هیچوقت. یکبار برای همیشه می‌خوام واقعا تلاش کنم که نا امید بشم. چون ته قلبم می‌دونستم که تلاش نکردم. 

اگه می‌خوام زندگی کنم، باید اول یک راهی پیداکنم تا بفهمم مشکلم چیه.

دست‌هام رو به هم کوبیدم و از طلسم چشم‌های گریان -گربه شرک- استفاده کردم: "خب من از کجا می‌تونم یک سنگ الهی پیدا بکنم؟"

- برو تو میدون، بخش جواهر فروشی. 

- همین؟ 

- چه انتظاری داشتی؟ 

- فکر کردم الان قراره مثل پیدا کردن اون گیاها برم لب کوه از صحره‌ها و جاهای خطرناک برم. اثبات شایستگی و هوش... این داستانا...

- اون "هوش" صدای باده مثلا؟ خب... جالبیش اینکه قبلا اینطوری بوده. از شانس تو ما الان قرن جدیدیم مثل آدمای مدرن می‌تونی بری از جواهر فروشی‌ها بخری. پس... من لیست ده‌تا جواهر فروشی رو می‌نویسم. چون بیشترشون کلاه‌برادریه و یک درمان طولانی مدته، آدمای زیادی سمتش نمی‌رند. 

- فقط... چی باید بخرم؟

- ... 

- ...

- کتاب رو بیار. 

- نخیرم! من نمی‌خوام به امانت مردم توهین کنم!

- اون کتاب یکی از کامل‌ترین و جامع‌ترین کتاب‌هایی که تا حالا دیدم. مشخصه نسخه محدوده... تو اینترنت نگرد پیدا نمی‌کنی، یکجاهایی جوهر پخش شده و جاش مونده. 

با غم دست از تایپ کردن تو گوگل برداشتم و گوشی رو گذاشتم کنار... 

- ولی من... 

- ایراد نداره. بخوای می‌تونی ازش اجازه بگیری فقط ماه سرخ یک و ماه نیم دیگه‌ست... تا اون موقع هم...

- بیا اینم عشقت! 

کتاب رو روی میز جلوی بابام گذاشتم. حقیقتا نمی‌خواستم بکوبم روی میز ولی انقدر سنگین بود که از دستم افتاد روی میز. 

دیگه مطمئن شدم نسخه محدوده. چون هر برگه... سنگینی خاصی داشته و سر و کمرم درد می‌گرفت وقتی فهمیدم چند صفحه‌اس. از مدرسه تا خونه عملا تو کوله پشتی سنگینم حمل کردم. صندلی‌ای به کنار پدرم نزدیک کردم و روش نشستم. 

بابام کتاب رو ورق زد. جوری داشت با چشماش دنبال چیزی که می‌خواست می‌گشت که فکر کردم خیلی وقته این کتاب رو خونده! چون می‌دونه دقیقا دنبال چیه و فهرست نداشتن کتاب اون رو گیج و سردرگم نمی‌کنه. صد البته بخاطر اینکه از امروز صبح برداشته خوندتش!

- باید دنبال سنگ‌هایی بگردیم که از راسه تیره‌سانان باشه... 

- چی؟

- رنگشون تیره‌اس. 

وقتی صفحات رو ورق می‌زد چشمم به یک سنگ خاص برخورد. متفاوت. لبه‌هاش، یعنی خارجی‌ترین قسمت‌هاش تیره بود. به اندازه جوهر آبی تیره. و داخلش... انگاری یک گوی کوچیک بود توش ابری بود. آبی به شدت ملایم مایل به خاکستری. یکبار دیگه نویسنده کتاب رو یرسیدم.

جلوی ورق زدن رو گرفتم. 

- مثل این؟

- آکوآمارین سرب؟ این جدیده...

چشم‌هاش یکم گیج شده بود‌. چیز خاصیه؟

- نه... به درد تو نمی‌خوره. سمیه. به ریسکش نمی‌ارزه. از اون سنگ‌هاست که حکم نوش دار بعد مرگ داره. به درد تو نمی‌خوره. برای اینکه کسی که می‌میره رو مدتی بیشتر زنده نگه دارند... چجوری بگم برای آدما لب مرگه. 

- آها... 

جالبه‌! کمی بعد... در واقع یک ساعت بعد... پشیمون شدم. 

- می‌تونستی فقط چندتا اسم بدی! عملا کل کتاب رو بهم یاد دادی! 

از ساعت هفت صبحه درست تا خود یازده و چهل و پنجه داره جوری بهم یاد می‌ده که انگار قراره فردا امتحان ریاضی المپیک بدم!

- بیخیال... از من که پول نمی‌گیری، تازه‌اشم نمی‌خوام پولی که با اشک و خون گیر آوردی خرج یک سنگ مسخره کنی.

- تو که گفتی سنگ‌های الهی... انگار که داری خدا رو ستایش می‌کنی!

- هر چیزی مجانیش قشنگه!

- به هر حال... من می‌رم!

- امروز؟! 

- پس کی؟!

اگه امروز برم قدرتم کم کم درست میشه، اگه قدرتم درست بشه بالاخره قفل انتخاب شغل‌ها باز میشه و اگه قفل انتخاب شغل‌ها باز بشه، می‌تونم سخنرانی رو بنویسم! 

- مامان! مامان بزرگ! خونه!  من دارم می‌رم میدون! 

و در خونه رو بستم.

 

+

 

نویسندگان عزیز لطفا بگین که فقط من این کرم رو ندارم. زمانی که مثلا باید بیام ادامه رمان رو بنویسم که منتشر کنم، یک سکانس از فصل nام یا حتی چپترای پایانی می‌نویسم؟ لطفا بگین هستین T~T

خواستم هفته پیش دوپارت با هم بذارم ولی اون موقع چون فصل سوم کامل پریده بود و نمی‌تونستم کاریش بکنم، از شانس خوبم اول تو برگه نوشته بودم براتون این هفته آوردم. 

رو تنظیمات کارخونه رفتن گوشی چیزی که دعا می‌کنم برای هیچکس پیش نیاد چون تازه نشستم بعد دو قرن فصل سوم دد والکینگ  به اضافه چهار قسمت اول فصل چهارم رو دانلود کردم و ذخیره هم کردم که نپره. با حوصله زدم که مثلا قسمت یکش اینه، چهارش اینه. همونام پرید. :]

و لایک ❤️ و کامنت 💬 یادتون نره!