چالش
5 تیر · · خواندن 1 دقیقه سلام بفرمایید ادامه 💓
سلام من تازه نویسنده این وبلاگ شدم و می خوام شما از بین رمان ها یکی رو انتخاب کنید تا پارت گذاری کنم❤️❤️❤️❤️
از نفرت تا عشق

یادمه... اون روز، حیاط مدرسه بوی پاییز میداد و دل من بیخبر از طوفان بود.
دیدمت... کنار دختری که دستش را دور بازویت حلقه کرده بود؛ انگار دنیا فقط برای لبخند شما میچرخید.
میگویند بعضی دردها صدا ندارند، اما همان لحظه قلبم بلندتر از هر فریادی شکست.
«سهم من از عشق، فقط تماشای دور بود؛ نه رسیدن...»
و از آن روز فهمیدم، بعضی خاطرهها هیچوقت پیر نمیشوند.
هم قدم تقدیر

داشتم آهنگ میخواندم؛ با تمام احساسی که سالها در دلم پنهان کرده بودم.
میان نورها و صدای موسیقی، ناگهان چشمم به تو افتاد.
انگار تمام نتها اسم تو را فریاد میزدند و صدایم لرزید.
«بعضی آدمها، خودِ عاشقانهای هستند که نمیشود نخواندشان...»
و از همان لحظه، هر ترانهای که خواندم، بوی تو را میداد.
طلوع دوباره

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
انتخاب کنید