P4

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

از زبان مرینت دوپن‌چنگ

صبح، درست وقتی مشغول بررسی پرونده‌های شرکت بودم، صدای پدرم از پشت در اتاق کارم آمد.

ـ «مرینت، چند دقیقه وقت داری؟»

سرم را از روی لپ‌تاپ بلند کردم.

ـ «بفرمایید، پدر.»

او وارد شد؛ کت سرمه‌ای همیشگی‌اش را پوشیده بود و چند برگه در دست داشت.

بعد از بستن در، روبه‌رویم نشست.

ـ «امشب مهمانی سالانه‌ی خانواده اگرست برگزار می‌شود.»

چیزی نگفتم.

ادامه داد:

ـ «دعوت‌نامه برایمان آمده. بهتر است تو به نمایندگی از شرکت در مراسم شرکت کنی.»

آهی کشیدم.

ـ «می‌دانید که از این جور مهمانی‌ها خوشم نمی‌آید.»

پدرم لبخند کوتاهی زد.

ـ «می‌دانم. اما گاهی حضور داشتن، خودش بخشی از کار است. لازم نیست با همه صحبت کنی یا تا آخر شب بمانی. فقط حضورت کافی است.»

چند ثانیه فکر کردم.

در نهایت، آرام گفتم:

ـ «باشه... می‌رم.»

 

---

ساعت شش عصر...

در اتاق خوابم باز شد و دو خدمتکار قدیمی خانه وارد شدند.

یکی جعبه‌ی جواهرات را در دست داشت و دیگری لباس مراسم را روی کاور حمل می‌کرد.

ـ «خانم مرینت، همه‌چیز آماده است.»

از کنار پنجره بلند شدم و به سمت رختکن رفتم.

خدمتکار، کاور را باز کرد.

لباس بلند قرمزرنگی مقابلم نمایان شد؛ پارچه‌ی مخمل با دوختی ظریف و ساده، بدون زرق‌وبرق اضافی.

همان چیزی که دوست داشتم.

یکی از خدمتکارها با لبخند گفت:

ـ «این رنگ خیلی به شما می‌آید، خانم.»

لبخند کمرنگی زدم.

ـ «امیدوارم امشب زود تمام شود.»

چند دقیقه بعد، لباس را پوشیدم.

خدمتکاران با دقت چین‌های دامن را مرتب کردند.

موهایم را باز گذاشتند و فقط دو طرفش را با سنجاق‌های ظریف پشت سر ثابت کردند تا روی صورتم نریزد.

سپس جعبه‌ی مخملی کوچکی را باز کردند.

داخل آن، نقاب مشکی‌رنگی با نقش‌های نقره‌ای قرار داشت.

یکی از آن‌ها بندهای نقاب را پشت سرم بست.

وقتی مقابل آینه ایستادم، چند لحظه به تصویر خودم خیره شدم.

لباس قرمز...

موهای آبی...

و نقابی که نیمی از صورتم را پنهان کرده بود.

در ظاهر، آماده‌ی یک مهمانی اشرافی بودم.

اما در ذهنم، فقط به این فکر می‌کردم که هرچه زودتر مراسم تمام شود و بتوانم به خانه برگردم.

در همان لحظه، صدای خدمتکار آمد.

ـ «ماشین آماده است، خانم.»

کیف کوچک مشکی‌ام را برداشتم.

نگاه آخر را به آینه انداختم.

ـ «بریم.»

چند دقیقه بعد، از پله‌های عمارت پایین رفتم و سوار خودروی مشکی شرکت شدم.

چراغ‌های شهر یکی‌یکی از پشت شیشه عبور می‌کردند و من در سکوت به بیرون خیره شده بودم؛ بی‌خبر از اینکه امشب، قرار بود دیداری کوتاه با وارث خانواده اگرست، آغاز اتفاقاتی باشد که مسیر زندگی هر دوی ما را تغییر دهد.

ماشین جلوی عمارت بزرگ اگرست توقف کرد.

برای چند ثانیه فقط به ساختمان خیره شدم.

عمارت قدیمی، با پنجره‌های بلند و نورهای طلایی، بیشتر شبیه قصه‌ها بود تا یک خانه‌ی واقعی.

راننده در را باز کرد.

ـ «رسیدیم، خانم.»

سرم را تکان دادم و پیاده شدم.

با قدم‌های آرام وارد سالن شدم.

همان لحظه صدای موسیقی و گفت‌وگوهای مهمان‌ها به استقبالم آمد.

صدها نفر با لباس‌های رسمی و نقاب‌های مختلف در سالن بودند.

مثل همیشه...

همه لبخند می‌زدند، اما کمتر کسی واقعاً خوشحال به نظر می‌رسید.

چند نفر نگاهشان به من افتاد، اما اهمیتی ندادم.

مستقیم به سمت میز نوشیدنی رفتم.

گارسون با احترام پرسید:

ـ «خانم، چه چیزی میل دارید؟»

کمی فکر کردم.

ـ «آب انگور گازدار، لطفاً.»

لیوان کریستالی را گرفتم و کنار یکی از میزهای کنار سالن ایستادم.

از زبان آدرین

صدای آخرین نت‌های موسیقی در سالن پیچید.

مهمان‌ها کم‌کم خداحافظی می‌کردند و صدای قدم‌هایشان روی کف مرمرین عمارت آرام‌آرام کمتر می‌شد.

مراسمی که ساعت‌ها طول کشیده بود، بالاخره تمام شد.

پدرم کنار در ورودی ایستاده بود و با چند نفر از مهمان‌های مهم صحبت می‌کرد.

مثل همیشه...

حتی آخر شب هم ذهنش درگیر قراردادها بود.

من اما دیگر حوصله‌ی لبخند زدن و صحبت‌های رسمی را نداشتم.

از پله‌های بزرگ بالا رفتم.

راهروهای عمارت ساکت شده بودند.

دیگر خبری از موسیقی و خنده نبود.

وقتی وارد اتاقم شدم، در را بستم و برای چند لحظه به آن تکیه دادم.

سکوت.

چیزی که تمام شب دنبالش بودم.

نقابم را از صورتم برداشتم و روی میز گذاشتم.

به آینه نگاه کردم.

همان آدمی بودم که صبح بودم...

اما عجیب بود.

انگار یک چیز در این شب تغییر کرده بود.

به سمت پنجره رفتم و آن را کمی باز کردم.

هوای خنک شب داخل اتاق آمد.

چشم‌هایم را بستم.

اما تصویر یک نفر مدام در ذهنم برمی‌گشت.

یک لباس قرمز...

موهای آبی که زیر نور چلچراغ‌ها می‌درخشید...

و چشمانی که پشت نقاب پنهان شده بود.

مرینت دوپن‌چنگ.

اسمش را آرام در ذهنم تکرار کردم.

زنی که برای قرارداد آمده بود...

اما اصلاً شبیه آدم‌هایی نبود که فقط برای تجارت به مهمانی‌ها می‌آیند.

نه دنبال توجه بود.

نه دنبال تعریف و تمجید.

حتی وقتی آن افراد در بالکن به ما حمله کردند، فقط کمک کرد و رفت.

بدون اینکه منتظر تشکر بماند.

روی صندلی کنار پنجره نشستم.

برای اولین بار در مدت‌ها، یک مهمانی اشرافی برایم فقط یک مراسم خسته‌کننده نبود.

لبخند خیلی کوچکی زدم.

ـ «عجیب شد...»

به ساعت نگاه کردم.

خیلی دیر شده بود.

باید می‌خوابیدم.

اما درست قبل از اینکه چراغ را خاموش کنم، آخرین چیزی که به ذهنم آمد...

همان نگاه آرام پشت نقاب مشکی بود.

امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷