P5

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

از زبان آدرین

نور طلایی صبح از لابه‌لای پرده‌های بلند اتاق به داخل خزید و روی صورتم نشست.

چشم‌هایم را با بی‌حوصلگی باز کردم.

چند ثانیه فقط به سقف خیره ماندم. شب گذشته، برخلاف همیشه، خواب راحتی نداشتم. هر بار که چشم‌هایم بسته می‌شد، تصویر دختری با موهای تیره و لبخند آرام، بی‌اجازه به ذهنم برمی‌گشت.

با صدای سه ضربه آرام به در، از فکر بیرون آمدم.

ـ «بفرمایید.»

یکی از خدمتکارها وارد شد و با احترام گفت: «صبح بخیر، آقا آدرین. صبحانه آماده است و خودرو هم تا نیم ساعت دیگر مقابل عمارت خواهد بود.»

سرم را تکان دادم.

«ممنون.»

وقتی رفت، از تخت پایین آمدم. پاهایم روی کفپوش چوبی سرد قرار گرفت. پرده‌ها را کنار زدم.

آسمان کاملاً صاف بود و باغ بزرگ عمارت اگرست زیر نور صبح می‌درخشید. باغبان‌ها مشغول رسیدگی به گل‌ها بودند و فواره وسط باغ آرام‌آرام آب را به هوا می‌پاشید.

نفسی عمیق کشیدم و به سمت حمام رفتم.

آب ولرم خستگی شب گذشته را از تنم شست. بعد از دوش، حوله را روی شانه انداختم و مقابل کمد لباس ایستادم.

چند دقیقه بعد، خدمتکار دیگری وارد شد و کت‌وشلوار سرمه‌ای اتوکشیده را روی تخت گذاشت.

«این لباس برای جلسه امروز آماده شده، آقا.»

پیراهن سفید را پوشیدم، دکمه‌های سرآستین نقره‌ای را بستم و کراوات مشکی را دور گردنم انداختم.

خدمتکار با مهارت گره کراوات را مرتب کرد، کت را روی شانه‌هایم انداخت و با برس مخصوص، آخرین گرد و غبار نامرئی را از روی پارچه گرفت.

ساعت مچی نقره‌ای را بستم و نگاهی به آینه انداختم.

همه‌چیز دقیق، مرتب و بی‌نقص بود؛ همان تصویری که خانواده اگرست همیشه از من انتظار داشتند.

چند دقیقه بعد از پله‌های بزرگ عمارت پایین رفتم.

میز صبحانه از قبل چیده شده بود؛ نان تازه، پنیر، میوه، تخم‌مرغ و قهوه داغ.

صبحانه را در سکوت خوردم.

ساعت هنوز هفت و چهل دقیقه بود.

کیف مدارکم را برداشتم و از در اصلی عمارت خارج شدم.

راننده در را برایم باز کرد.

«صبح بخیر، آقا آدرین.»

«صبح بخیر.»

روی صندلی عقب نشستم و خودرو آرام از میان دروازه‌های بزرگ عمارت خارج شد.

نگاهم به خیابان‌های شهر بود، اما ذهنم جای دیگری پرسه می‌زد.

امروز اولین روز کاری بعد از مهمانی بود...

و نمی‌دانستم چرا حس عجیبی به من می‌گفت که آن شب، پایان یک اتفاق نبود؛ بلکه آغاز چیزی بود که هنوز از آن خبر نداشتم.

کفش‌هایم روی سنگ مرمر براق راهروهای شرکت، صدای منظم و آرامی ایجاد می‌کرد.

کارمندان با دیدنم از پشت میزهایشان بلند می‌شدند.

«صبح بخیر، آقای اگرست.»

با تکان کوتاه سر جوابشان را می‌دادم و بدون مکث به سمت آخرین طبقه رفتم.

آسانسور با صدای آرامی باز شد.

طبقه مخصوص مدیرعامل...

راهرویی ساکت، با دیوارهای چوب گردوی تیره و تابلوهای گران‌قیمت که فقط افراد محدودی اجازه ورود به آن را داشتند.

منشی پدرم با دیدنم لبخند زد.

«صبح بخیر، آقای آدرین. جناب اگرست منتظر شما هستند.»

چند ضربه آرام به در زدم.

ـ «بیا داخل.»

در را باز کردم.

دفتر مثل همیشه باشکوه بود؛ پنجره‌های قدی رو به شهر، میز کار بزرگ از چوب مشکی، کتابخانه‌ای که تا سقف امتداد داشت و بوی قهوه تازه‌ای که در فضا پیچیده بود.

پدرم پشت میز نشسته بود و مرد دیگری روبه‌رویش.

همین که نگاهم به چهره مرد افتاد، قدمم برای لحظه‌ای مکث کرد.

مردی حدوداً پنجاه ساله، با موهای مشکی که چند تار نقره‌ای میانشان دیده می‌شد، کت‌وشلوار خوش‌دوخت و چهره‌ای آرام اما باابهت.

پدرم از جایش بلند شد.

«آدرین... بیا.»

جلو رفتم.

«ایشون آقای تام دوپن‌چنگ هستن.»

دستم را دراز کردم.

«از آشنایی با شما خوشوقتم.»

او با لبخند دستم را فشرد.

«همین‌طور، آدرین. تعریف‌های زیادی ازت شنیدم.»

اسمش آشنا بود...

دوپن‌چنگ...

چند ثانیه طول کشید تا به یاد آوردم.

مرینت دوپن‌چنگ.

پس...

او پدر مرینت بود.

پدرم با اشاره گفت:

«بشین.»

روی مبل چرمی نشستم.

منشی وارد شد و برای هر سه نفر قهوه آورد.

چند دقیقه درباره آمار فروش، پروژه‌های مشترک و وضعیت بازار صحبت کردند.

من فقط گوش می‌دادم.

از حرف‌هایشان مشخص بود که دو شرکت مدت‌ها بود برای همکاری مذاکره می‌کردند.

بعد از چند دقیقه، پدرم پوشه‌ای را بست و به تام دوپن‌چنگ نگاه کرد.

«خب... فکر می‌کنم وقتشه درباره بخش آخر توافق صحبت کنیم.»

آقای دوپن‌چنگ سری تکان داد.

«من هم موافقم.»

نگاهم بین آن دو جابه‌جا شد.

پدرم دست‌هایش را روی میز قفل کرد.

«همکاری بین خانواده‌های بزرگ، فقط با امضا روی کاغذ محکم نمی‌مونه.»

سکوت کوتاهی برقرار شد.

بعد با لحنی کاملاً جدی ادامه داد:

«من و آقای دوپن‌چنگ به این نتیجه رسیدیم که برای تثبیت این شراکت، خانواده‌هامون هم با هم یکی بشن.»

اخمی نامحسوس روی صورتم نشست.

منظورش را نمی‌فهمیدم...

تا اینکه جمله بعدی را گفت.

«تصمیم گرفتیم تو و دختر آقای دوپن‌چنگ با هم ازدواج کنید.»

انگار زمان ایستاد.

چند ثانیه فقط به پدرم خیره ماندم.

«...چی؟»

پدرم بدون اینکه تغییری در حالت صورتش ایجاد شود، پاسخ داد:

«این تصمیم نهایی ماست.»

نگاهم به سمت تام دوپن‌چنگ رفت.

او هم آرام گفت:

«مرینت هم هنوز از جزئیات خبر نداره. اول خواستیم با خودمون هماهنگ کنیم.»

نامش دوباره در ذهنم پیچید.

مرینت...

دختری که فقط یک بار دیده بودمش.

نفسم را آهسته بیرون دادم و دستم را روی دسته مبل فشردم.

«شما... برای زندگی ما تصمیم گرفتید؟»

پدرم بی‌درنگ جواب داد:

«گاهی آینده یک خانواده از خواسته‌های شخصی مهم‌تره.»

سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.

از پشت شیشه‌های بلند دفتر، شهر مثل همیشه در رفت‌وآمد بود...

اما برای من، انگار همه‌چیز در همان چند جمله تغییر کرده بود.