P6

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

از زبان آدرین

برای چند ثانیه فقط سکوت کردم.

شاید منتظر بودم یکی از آن‌ها لبخند بزند و بگوید همه این‌ها فقط یک شوخی بی‌مزه بوده است.

اما هیچ‌کدام حتی پلک هم نزدند.

نگاهم بین پدرم و آقای دوپن‌چنگ جابه‌جا شد.

هر دو آرام بودند...

بیش از حد آرام.

همان آرامشی که نشان می‌داد تصمیمشان مدت‌ها قبل گرفته شده است.

نفسم را با حرص بیرون دادم.

«نه.»

پدرم ابرویی بالا انداخت.

«منظورت چیه؟»

«من با این ازدواج موافق نیستم.»

صدایم محکم بود.

بدون لرزش.

بدون تردید.

پدرم دست‌هایش را روی میز گذاشت.

«موافقت یا مخالفتت چیزی را عوض نمی‌کند.»

لبخند تلخی روی لبم نشست.

«پس چرا من را اینجا آوردید؟ فقط برای اینکه خبرش را بدهید؟»

«دقیقاً.»

همان یک کلمه...

مثل سیلی به صورتم خورد.

با ناباوری خندیدم.

«عالیه... یعنی شما برای آینده من تصمیم گرفتید، بدون اینکه حتی یک بار نظرم را بپرسید.»

پدرم بی‌احساس جواب داد:

«تو وارث خانواده اگرست هستی، نه یک جوان معمولی که هر وقت دلش خواست هر تصمیمی بگیرد.»

مشت‌هایم را گره کردم.

«من انسانم... نه یک قرارداد تجاری.»

صدایم برای اولین بار در اتاق بلند شد.

«ازدواج معامله نیست!»

سکوت کوتاهی برقرار شد.

آقای دوپن‌چنگ آهسته گفت:

«آدرین، باور کن این تصمیم برای آینده هر دو خانواده...»

اجازه ندادم جمله‌اش تمام شود.

«با احترام، آقای دوپن‌چنگ... شاید این تصمیم برای شرکت‌ها خوب باشد، اما برای من نیست.»

پدرم با لحنی قاطع گفت:

«بس است.»

نگاهش سردتر از همیشه بود.

«این موضوع تمام شده.»

«نه، تازه شروع شده.»

برای اولین بار مستقیم در چشم‌هایش نگاه کردم.

«من با دختری که حتی او را نمی‌شناسم ازدواج نمی‌کنم.»

پدرم حتی یک لحظه هم تردید نکرد.

«خواهی کرد.»

«نه.»

«خواهی کرد.»

«گفتم نه!»

صدایم در دفتر پیچید.

چند لحظه هیچ‌کس چیزی نگفت.

پدرم از پشت میز بلند شد.

قدبلند و باصلابت مقابلم ایستاد.

«به حرفم خوب گوش کن، آدرین.»

تک‌تک کلماتش را شمرده ادا کرد.

«این ازدواج انجام می‌شود؛ چه بخواهی، چه نخواهی.»

فکّم از شدت فشار درد گرفته بود.

همه خشم سال‌هایی که هیچ‌وقت اجازه بروز پیدا نکرده بود، در سینه‌ام جمع شده بود.

«پس از قبل همه‌چیز را تعیین کرده‌اید.»

پدرم سکوت کرد.

همین سکوت، جوابم بود.

دیگر چیزی برای گفتن نمانده بود.

نگاهی کوتاه به آقای دوپن‌چنگ انداختم.

او هم چیزی نگفت؛ فقط با تأسف نگاهم می‌کرد.

بدون خداحافظی برگشتم.

دستگیره در را با شدت پایین کشیدم.

درِ سنگین دفتر با صدای بلندی به دیوار خورد.

منشی از جا پرید.

چند نفر از کارمندان که در راهرو بودند، با تعجب نگاهم کردند.

اما اهمیتی ندادم.

با قدم‌های تند از راهرو عبور کردم.

دکمه آسانسور را آن‌قدر محکم فشار دادم که انگشتانم سفید شدند.

«لعنت...»

وقتی آسانسور رسید، حتی منتظر بسته شدن کامل درها هم نماندم.

تمام مسیر فقط یک جمله در ذهنم تکرار می‌شد...

«برای زندگی من تصمیم گرفته‌اند...»

و چیزی درونم می‌گفت این بار، برخلاف همیشه، قرار نبود به این راحتی تسلیم شوم.

از زبان مرینت

صدای برخورد آرام قاشق با بشقاب در سالن غذاخوری بزرگ خانه می‌پیچید.

مثل همیشه، میز شام با وسواس چیده شده بود.

رومیزی سفید، شمع‌های روشن، ظرف‌های چینی و غذاهایی که خدمتکارها یکی‌یکی روی میز می‌گذاشتند.

پدرم، تام دوپن‌چنگ، روبه‌رویم نشسته بود.

برخلاف همیشه که درباره شرکت یا سفارش‌های جدید صحبت می‌کرد، امشب بیش از حد ساکت بود.

همین سکوت، نگرانم می‌کرد.

لیوان آب را برداشتم و جرعه‌ای نوشیدم.

«بابا... اتفاقی افتاده؟»

سرش را بالا آورد.

نگاهی کوتاه به من انداخت و دستمالش را کنار بشقاب گذاشت.

«باید درباره موضوع مهمی باهات صحبت کنم.»

قلبم بی‌دلیل تندتر زد.

«چه موضوعی؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد با همان آرامش همیشگی گفت:

«امروز با گابریل اگرست جلسه داشتم.»

اخم کردم.

«خب؟»

«قرارداد بزرگی بین دو شرکت در حال نهایی شدنه.»

لبخند زدم.

«این که خبر خوبیه.»

پدرم نفس عمیقی کشید.

«برای محکم شدن این همکاری... تصمیم گرفتیم دو خانواده هم با هم فامیل بشن.»

لبخندم کم‌رنگ شد.

«منظورت... چیه؟»

نگاهش مستقیم در چشم‌هایم بود.

«تو با آدرین اگرست ازدواج می‌کنی.»

...

برای چند لحظه حتی صدای تیک‌تاک ساعت هم به گوشم نمی‌رسید.

فقط به پدرم خیره شده بودم.

انگار جمله‌اش را درست نشنیده بودم.

«...چی گفتی؟»

«تصمیم گرفته شده.»

قاشق از دستم افتاد و با صدای بلندی به بشقاب خورد.

از روی صندلی بلند شدم.

«شوخی می‌کنی؟»

«نه.»

«تو... تو برای ازدواج من تصمیم گرفتی؟»

پدرم هم از جایش بلند شد.

«این تصمیم به نفع آینده هر دو خانواده‌ست.»

با ناباوری خندیدم.

«آینده خانواده؟! پس آینده من چی؟»

«مرینت...»

اجازه ندادم ادامه بدهد.

«نه بابا! این بار نه!»

صدایم در سالن پیچید.

«من آدمم... نه وسیله‌ای برای بستن قرارداد!»

پدرم اخم کرد.

«صداتو پایین بیار.»

«چرا؟ چون خدمتکارها می‌شنون؟ یا چون حقیقت تلخه؟»

چند نفر از خدمتکارها با اضطراب سرهایشان را پایین انداختند و آرام از سالن خارج شدند.

پدرم با لحنی جدی گفت:

«من این تصمیم رو بعد از فکر زیاد گرفتم.»

«بدون اینکه حتی از من بپرسی؟»

«نیازی نبود.»

اشک از شدت عصبانیت گوشه چشمم جمع شد.

«نیازی نبود؟!»

با دست به خودم اشاره کردم.

«این زندگی منه!»

پدرم محکم گفت:

«و تا وقتی زیر سقف من زندگی می‌کنی، مسئول آینده‌ات هم من هستم.»

نفسم برید.

«من حتی اون پسر رو نمی‌شناسم.»

«خواهی شناخت.»

«نمی‌خوام!»

«مرینت...»

«نمی‌خوام با کسی ازدواج کنم فقط چون دو تا شرکت سود بیشتری می‌کنن!»

پدرم چند قدم به سمتم آمد.

«این بحث تمومه.»

با عصبانیت سرم را تکان دادم.

«برای تو شاید.»

اشک‌هایم را با پشت دست پاک کردم.

«ولی برای من تازه شروع شده.»

دیگر یک لحظه هم طاقت ماندن در آن سالن را نداشتم.

صندلی را عقب زدم و با قدم‌های تند از سالن بیرون آمدم.

صدای پدرم از پشت سرم بلند شد.

«مرینت!»

اما برنگشتم.

از پله‌ها بالا دویدم.

راهرو جلوی چشم‌هایم تار شده بود.

به اتاقم رسیدم، در را با تمام توان بستم و قفلش کردم.

چند لحظه به در تکیه دادم.

نفس‌هایم نامنظم بود.

اشک‌هایم بی‌اختیار روی گونه‌هایم می‌لغزید.

با صدایی گرفته زمزمه کردم:

«هیچ‌کس... حق نداره برای زندگیم تصمیم بگیره...»

 

 

 

از صبح، خانه برایم شبیه قفس شده بود.

بعد از دعوای دیشب، فکر می‌کردم شاید بابا آرام‌تر شده باشد...

اما اشتباه می‌کردم.

صبح، قبل از اینکه برای دانشگاه آماده شوم، صدایم زد.

وارد اتاق کارش شدم.

پشت میز ایستاده بود و حتی سرش را هم بلند نکرد.

فقط گفت:

«به تصمیمت فکر کردی؟»

دستم را روی بند کیفم فشردم.

«تغییری نکرده.»

آرام پوشه‌ای را بست و این بار مستقیم نگاهم کرد.

«پس خوب گوش کن، مرینت.»

چیزی در صدایش بود که قلبم را لرزاند.

«اگر با این ازدواج مخالفت کنی... از ماه آینده دیگه خبری از دانشگاه نیست.»

برای چند لحظه فقط نگاهش کردم.

«...یعنی چی؟»

«یعنی ادامه تحصیلت رو لغو می‌کنم.»

نفس در سینه‌ام حبس شد.

«بابا...»

«همین‌طور کارت‌های بانکی، هزینه‌هات و هر حمایتی که تا امروز ازت کردم.»

صدایش سرد بود.

بی‌رحم...

«تا وقتی زیر سقف این خونه زندگی می‌کنی، باید به تصمیم من احترام بذاری.»

حرفی نزدم.

اگر حرف می‌زدم، گریه می‌کردم.

فقط برگشتم و از اتاق بیرون آمدم.

...

تمام روز را بی‌حوصله گذراندم.

عصر، دیگر طاقت ماندن در خانه را نداشتم.

دوش آب گرمی گرفتم.

اجازه دادم آب، چند دقیقه روی صورتم بریزد؛ شاید فشار سنگین روی سینه‌ام را کمتر کند.

بعد جلوی کمد ایستادم.

یک شلوار بگ سفید پوشیدم.

تیشرت مشکی ساده‌ای تنم کردم و کتانی‌های سفیدم را پوشیدم.

موهایم را دم‌اسبی بستم و بدون آرایش، فقط گوشی و کیف کوچکم را برداشتم.

بی‌آنکه به کسی چیزی بگویم، از خانه بیرون زدم.

...

کمتر از نیم ساعت بعد، کنار آب‌های آرام اسکله پورت دو لارسنال در پاریس ایستاده بودم.

باد ملایمی از روی آب می‌وزید و قایق‌ها آرام روی موج‌های کوچک تکان می‌خوردند.

همان‌جایی که همیشه وقتی حالم بد می‌شد، می‌آمدم.

و همان‌جایی که می‌دانستم لوکا را پیدا می‌کنم.

چند قدم جلو رفتم.

لوکا روی لبه اسکله نشسته بود.

گیتارش روی زانوهایش بود و بی‌حوصله چند آکورد آرام می‌نواخت.

همین که صدای قدم‌هایم را شنید، سرش را بلند کرد.

لبخند همیشگی‌اش محو شد.

«مرینت...»

احتمالاً از چهره‌ام فهمید.

«چی شده؟»

کنارش نشستم.

چند ثانیه فقط به آب خیره ماندم.

بعد بی‌اختیار گفتم:

«بابام می‌خواد مجبورم کنه ازدواج کنم.»

دست لوکا روی سیم‌های گیتار خشک شد.

«...چی؟»

همه‌چیز را برایش تعریف کردم.

از قرارداد شرکت‌ها...

از پسری که فقط یک بار دیده بودمش...

از دعوا...

و از تهدیدی که صبح شنیده بودم.

وقتی حرف‌هایم تمام شد، احساس کردم باری که روی سینه‌ام بود، کمی سبک‌تر شده است.

لوکا آهی کشید.

«گاهی آدمایی که دوستمون دارن... بدترین تصمیم‌ها رو برامون می‌گیرن.»

لبخند تلخی زدم.

«فکر می‌کنم دیگه هیچ اختیاری روی زندگیم ندارم.»

چند لحظه سکوت بینمان نشست.

بعد لوکا گیتارش را به سمتم گرفت.

«بگیر.»

با تعجب نگاهش کردم.

«من؟»

لبخند زد.

«هر وقت ناراحتی، موسیقی بیشتر از حرف زدن کمکت می‌کنه.»

گیتار را از دستش گرفتم.

نوک انگشت‌هایم روی سیم‌ها نشست.

چند آکورد ساده زدم.

صدای گیتار با صدای موج‌ها در هم آمیخت.

لوکا هم کنارم نشست و با ریتم آرامی روی بدنه چوبی گیتار ضرب گرفت.

برای اولین بار از صبح...

نفسم آرام‌تر شد.

دردم از بین نرفته بود.

اما میان صدای آب، نسیم عصرگاهی و موسیقی، برای چند دقیقه توانستم همه چیز را فراموش کنم.