P8

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

از زبان راوی

صبح روز بعد از مراسم نامزدی...

اتاق جلسات عمارت اگرست در سکوت فرو رفته بود.

گابریل اگرست پشت میز بلند مشکی‌رنگ نشسته بود.

تام دوپن‌چنگ روبه‌رویش فنجان قهوه را روی میز گذاشت.

چند مدیر حقوقی و مشاور دو خانواده نیز حضور داشتند.

یکی از وکلا پوشه‌ای قطور را باز کرد.

«با توجه به مفاد قرارداد همکاری، مرحله بعد باید هرچه زودتر اجرا شود.»

تام پرسید:

«مشکلی پیش آمده؟»

وکیل سرش را تکان داد.

«خیر. اما برای جلوگیری از شایعات رسانه‌ای، بهتر است آقای آدرین و خانم مرینت از همین حالا بیشتر در کنار هم دیده شوند.»

گابریل بدون تغییر حالت چهره گفت:

«منظورتان چیست؟»

وکیل برگه‌ای را روی میز گذاشت.

«حداقل سه روز در هفته، ملاقات‌های رسمی. شرکت در مراسم‌های خیریه، افتتاحیه‌ها و شام‌های کاری. رسانه‌ها باید باور کنند این نامزدی بر پایه علاقه شکل گرفته است.»

تام آرام گفت:

«اگر مخالفت کنند چه؟»

وکیل لبخند کم‌رنگی زد.

«طبق قرارداد... حق مخالفت ندارند.»

گابریل پوشه را بست.

«پس امشب به آن‌ها اطلاع می‌دهیم.»

...

همان روز – از زبان مرینت

تازه از حمام بیرون آمده بودم.

موهایم هنوز خیس بود و حوله را روی شانه‌هایم انداخته بودم.

صدای ضربه‌ای به در آمد.

«بفرمایید.»

پدرم وارد اتاق شد.

طبق معمول، کت‌وشلوار تیره پوشیده بود.

نگاهش روی من ماند.

«باید درباره موضوع مهمی صحبت کنیم.»

احساس بدی به دلم افتاد.

روی تخت نشستم.

«چی شده؟»

پدرم چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

«از این هفته، سه روز در هفته باید با آدرین بیرون بروی.»

اخم کردم.

«چی؟»

«رسانه‌ها باید شما را کنار هم ببینند.»

از جا بلند شدم.

«شوخی می‌کنی؟»

«نه.»

«یعنی حتی بعد از نامزدی هم قراره برای زندگیم تصمیم بگیرید؟»

پدرم با همان لحن همیشگی گفت:

«این به نفع هر دو خانواده است.»

با عصبانیت خندیدم.

«همیشه همین جمله... به نفع خانواده!»

«یک بار هم بگو به نفع من.»

سکوت...

پدرم فقط گفت:

«فردا ساعت ده، آدرین دنبالت می‌آید.»

بعد بدون اینکه منتظر جوابم بماند، از اتاق خارج شد.

در که بسته شد، روی تخت نشستم و دستم را روی حلقه نامزدی کشیدم.

زیر لب گفتم:

«حتی یه روز هم نمی‌ذارن نفس بکشم...»

و نمی‌دانستم که در همان لحظه، در عمارت اگرست، آدرین هم دقیقاً همین خبر را از پدرش شنیده است.

از زبان ادرین 

وقتی پدرم از اتاق بیرون رفت، چند لحظه فقط به در بسته خیره ماندم.

سه روز در هفته...

قرارهای اجباری...

آن هم فقط برای اینکه خبرنگارها فکر کنند من و مرینت زوج خوشبختی هستیم.

با عصبانیت دستم را روی میز کوبیدم.

«انگار اصلاً نظر من مهم نیست...»

کت چرمی‌ام را برداشتم و از اتاق بیرون زدم.

خواستم کمی در حیاط قدم بزنم تا ذهنم آرام شود.

هوای عصر خنک بود.

باغبان‌ها مشغول آبیاری باغ بودند و صدای فواره‌ها در محوطه پیچیده بود.

اما هیچ‌کدام نتوانست حالم را بهتر کند.

...

فردای آن روز...

ساعت نه و نیم صبح.

طبق اجبار پدرم، کت‌وشلوار طوسی روشن پوشیدم، پیراهن سفید و کفش‌های مشکی براق.

موهایم را مرتب کردم و سوار ماشین مشکی شرکت شدم.

راننده پرسید:

«مقصد، عمارت دوپن‌چنگ؟»

با بی‌حوصلگی گفتم:

«بله.»

تمام مسیر فقط بیرون را نگاه می‌کردم.

چند دقیقه بعد، ماشین مقابل عمارت بزرگ دوپن‌چنگ ایستاد.

خدمتکار در را باز کرد.

«خوش اومدید، آقای اگرست.»

سری تکان دادم و وارد شدم.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای قدم‌هایی از بالای پله‌ها آمد.

سرم را بلند کردم.

مرینت آرام از پله‌ها پایین می‌آمد.

شلوار بگ کرم‌رنگ، تیشرت سفید، کت جین آبی روشن و کتانی‌های سفید پوشیده بود.

موهای مشکی بلندش را دم‌اسبی بسته بود و آرایشش آن‌قدر ملایم بود که به سختی دیده می‌شد.

وقتی نگاهمان به هم افتاد، هر دو فقط یک لبخند کوتاه و رسمی زدیم.

نه از روی علاقه...

از روی ادب.

مرینت اولین نفر سکوت را شکست.

«سلام.»

«سلام.»

چند ثانیه سکوت بینمان حاکم شد.

بعد با لحنی خسته گفت:

«فکر کنم هر دومون دوست داشتیم امروز جای دیگه‌ای باشیم.»

بی‌اختیار لبخند محوی زدم.

«دقیقاً.»

برای اولین بار...

حس کردم حداقل در یک چیز کاملاً شبیه هم هستیم.

در همین لحظه، تام دوپن‌چنگ و گابریل اگرست از اتاق پذیرایی بیرون آمدند.

گابریل نگاهی به ما انداخت.

«خوبه، هر دو آماده‌اید.»

تام لبخند زد.

«اولین برنامه‌تون، افتتاح یک نمایشگاه هنریه. خبرنگارها هم اونجا حضور دارن.»

مرینت زیر لب، طوری که فقط من بشنوم، گفت:

«نمایش تازه شروع شد...»

من هم خیلی آرام جواب دادم:

«فقط امیدوارم زود تموم بشه.»

بی‌اختیار، گوشه لب هر دومان کمی بالا رفت. این اولین باری بود که بدون دعوا، جمله‌ای مشترک بین ما رد و بدل می‌شد.