سلام ؛ من دیوانه ام ! P37
14 تیر · · خواندن 7 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : فریب خوردن مِی 🙎🏻♀️💢
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید قسمت سی و هفتم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
مِی همیشه فکر می کرد مشکلات نگهداری از یک کودک ، در طول روز است و شب ها از هر دردسری راحت می شود ؛ ولی کاملا اشتباه فکر میکرد .
شب که شد ، لیلی بلافاصله لباس خوابش را پوشید و دندان هایش را مسواک زد ، کار هایی که بزرگ تر های مِی باید انجام آنها را تا یازده سالگی به او تذکر دهند .
لیلی بعد از اینکه مسواکش را زد ، از درون چمدانش یک کتاب در آورد و بر روی تخت نشست و به مِی و مایک خیره شد ، انگار منتظر داشت مِی و یا مایک متوجه شود در مغز کوچک لیلی چه میگذرد !
بعد از گذشت چند دقیقه که مانند سه سگ احمق که نمی دانستند باید چه کار کنند به یکدیگر خیره شده بودند ، لیلی با همان لحن جدی و بامزه ایی که کودکان پنج ساله داشتند گفت :
_ برام قصه بخونین تا بخوابم ! مامان هر شب برام پنج بار قصه میخونه تا خوابم ببره .
مِی اخم کرد و طلبکارانه پرسید :
_ مامان برای تو قصه میخونه ؟
مِی یادش آمد که در گذشته های دور ، شب ها پدر و مادرش فقط به آنها شب بخیر میگفتند و بیشتر شب ها ، یادشان می رفت به متیو بیچاره شب بخیر بگویند ؛ آن وقت برای این دختر لوس قصه میخواندند ؟ آن هم پنج بار ؟
مِی با اخم کتاب داستان را از لیلی گرفت و به عنوانش خیره شد . پیتر پن ... کتابی که خیلی از کودکان عاشقش بودند و یکی از همان کودکان ، مِی بود .
مِی پوفی کشید و کتاب را باز کرد و شروع کرد به خواندن ، تا اینکه چشمش به مایک افتاد که مانند یک کودک مشتاق ، دستانش را زیر چانه اش گذاشته بود و به قصه گوش میداد و نتوانست خنده اش را کنترل کند . هیچ وقت مایک را اینقدر آرام ندیده بود و همین امر باعث خنده اش شد .
لیلی با همان جدیتی که کودکان پنج ساله داشتند ، اعتراض کنان گفت :
_ نباید وسط داستان گفتن بخندی !
مِی خندید و بعد با خنده گفت :
_ شرمنده ...
سپس نفس عمیقی کشید ، تا آرام شود . چشمش را به کتاب دوخت و شروع کرد به خواندن ادامه کتاب . در جاهایی که لازم بود ، تُن صدایش را بلا و یا پایین میبرد ، لحن و صدایش را برای دیالوگ های هر شخصیت عوض میکرد .
در جایی که بالاخره پیتر پن همراه با وندی و برادرانش میخواست به نورلند پرواز کند ، لیلی گفت :
_ من وندی هستم !
سپس خیلی مودبانه از سر جایش بلند شد و با ناز و ادا ، دستی در موهای سرخ و بلندش کشید . مایک نیز مشتاقانه گفت :
_ منم پیتر پن هستم !
لیلی چشمانش را تنگ کرد و گفت :
_ تو پیتر پن نیستی . پیتر یه پسر بچه هست که هیچ وقت بزرگ نمیشه ؛ ولی تو یه آدم بزرگی . شاید بتونی کاپیتان هوک بشی !
مایک اخم کرد و مانند یک کودک درمانده گفت :
_ من کاپیتان هوک نیستم !
_ هستی !
_ نیستم !
هستی !
_ نیستم ، نیستم ، نیستم !
_ هستی ، هستی ، هستی !
مِی لبخند احمقانه ایی زد و چشمانش را تنگ کرد . مایک مانند یک کودک شده بود که با کودکی دیگر بحث میکرد . مایک و لیلی بسیار شبیه به یکدیگر بودند . هردو به یک اندازه لجباز و نق نقو !
مِی چشمانش را در حدقه چرخاند و با کلافگی رو به هر دو گفت :
_ ساکت بشین !
مایک و لیلی قیافه ایی بامزه به خود گرفتند و بر روی تخت نشستند و دیگر چیزی نگفتند . مِی کتاب را باز کرد و ادامه داستان را خواند .
وقتی مِی به بخشی از کتاب رسید که پیتر پن و وندی همراه با برادران وندی برادرانش به نورلند رسیده بودند ، لیلی در آغوش مایک خوابش برده بود .
مِی کتاب را بست و گوشه ایی گذاشت ، سپس از زیر تخت ملک الموت بیچاره را همراه با یک نخ صورتی و یک سوزن در آورد . نخ را در سوزن فرو کرد و تهش را گره زد ، سپس خیلی ناشیانه شروع کرد به دوختن کله ملک الموت به بدنش .
مایک درحالی که لیلی هنوز در بغلش بود پرسید :
_ چیکار میکنی ؟
مِی بی آنکه به مایک نگاه کند جواب داد :
_ دارم عروسکم رو تعمیر میکنم .
مایک پرسید :
_ که بعد به لیلی بدیش ؟
مِی نگاه معناداری به مایک کرد . چرا باید عروسک را به لیلی پس میداد ؟ این عروسک ابتدا مال خودش بود ، پس کس دیگری حق استفاده از آن را نداشت !
مِی به آرامی جواب داد :
_ نه . میخوام نگهش دارم برای خودم .
مایک لبخند احمقانه ایی زد و ابرو هایش را بالا داد . مِی چیز دیگری نگفت و به کارش ادامه داد . مایک درحالی که لیلی را محکم در آغوش گرفته بود پرسید :
_ مِی ، میشه نگهش داریم ؟
مِی ابرو هایش را بالا داد و پرسید :
_ چی رو ؟
مایک مشتاقانه گفت :
_ لیلی ! بزار لیلی رو نگه داریم ...
مِی قاطعانه جواب داد :
_ نه .
مایک چهره ایی مظلوم به خود گرفت و با درماندگی گفت :
_ لطفا بزار نگهش داریم ...
مِی پشت چشمی نازک کرد و گفت :
_ مایک ، لیلی عروسک نیست که بشه نگهش داشت !
ولی مایک مانند یک کودک ، خیلی قاطعانه جواب داد:
_ لیلی عروسکه ، فقط از نوع زنده ، پس بزار نگهش داریم ...
مِی لبخند احمقانه ایی زد و چشمانش را تنگ کرد . قبلا حرف های احمقانه بسیاری از مایک شنیده بود ؛ ولی این یکی حرفش احمقانه ترین و عجیب ترین حرفش بود .
مِی ملک الموت را کنار گذاشت . نمیدانست چطور توضیح دهد که نمیتوانند لیلی را نگه دارند ، پس گفت :
_ مایک ، من تا همین سال پیش نمیتونستم از پس خودم به تنهایی بر بیام و حالا به زور دارم از هردوتامون مراقبت میکنم ! هر وقت تعدادمون بیشتر از دو نفر میشه مدیریت همه چیز برتم سخت میشه ، پس ...
مایکل حرف مِی را قطع کرد و با درماندگی گفت :
_ میفهمم ...
مِی تعجب کرد .هیچ وقت مایک را اینقدر عجیب ندیده بود . مایک با ناراحتی گفت :
_ تو هم یکی هستی مثل جوزف ...
سپس صدای یک موجود زخمی را در آورد . مِی پرسید:
_ جوزف کیه ؟
مِی خیلی خوب میدانست جوزف کیست . میدانست که جوزف پدر مایک است و میدانست این مرد چقدر جدی و عبوس است . از همان روزی که برای راضی کردن خانواده جکسون برای اجرای وصیت سارا به شهر گری رفت ، فهمیده بود جوزف چه آدم جدی ایی است ؛ لی نمیدانست که با مایک چه کار کرده که مایک او را به اسم صدا میزند .
مایک نگاهش را از مِی دزدید و با لحنی که دل سنگ را آب میکرد گفت :
_ جوزف پدرمه ؛ ولی چه پدری ؟ اجازه نمیداد صداش کنیم بابا و یا پدر ! با کمربند سیاه و کبودمون میکرد و از من متنفر بود چون به نظرش ...
مایک برای یک لحظه سکوت کرد ، سپس لیلی را سر جایش گذاشت و خودش نیز ، سرش را بر روی ملافه تخت گذاشت و با لحنی غم انگیز ادامه داد :
_ به نظرش عجیب بودم ! الان فهمیدم تو هم مثل اونی ...
سپس صدای هق هق عجیبی از سمت مایک آمد . مِی حس کرد چیزی درون قلبش سنگینی میکند . عذاب وجدان تمام وجودش را پر کرده بود . دستش را بر روی کمر مایک گذاشت و کمی مایک را نوازش کرد و با لحنی مهربان گفت :
_ مایک ... یه فکری میکنم ... شاید تونستیم یه جوری لیلی رو پیش خودمون نگه داریم ، یا ما بریم پیش لیلی ! قول میدم .
سپس به مایک خیره شد . مایک سرش را بلند کرد و باعث شکه شدن مِی شد . مایک گریه نمی کرد و یا اثری از گریه کردن بر روی صورتش نبود . مایک لبخندی رندانه زده بود . چشمان قهوه ایی و فریبکارش همه چیز را لو میدادند .
مایک خیلی سریع خودش را در آغوش مِی انداخت و خیلی ملایم و شاد گفت :
_ ممنونم مِی ، تو خیلی خوبی !
سپس همان قدر که سریع خودش را در آغوش مِی انداخته بود ، خودش را بیرون کشید .
مِی اخم غلیظی کرد . مایک گولش زده بود . آنقدر خوب نقش بازی کرده بود ، که مِی باورش شد ... عصبی ملک الموت را برداشت و به کارش ادامه داد . هیچ وقت فکر نمیکرد از مایک فریب بخورد !