سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : خون دماغ شدن مایک 🩸

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید قسمت سی و هشتم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

 

صبح روز بعد ، مِی با خستگی از خواب بیدار شد و حس کرد چیز نسبتا کوچکی شد که به پهلویش چسبیده بود .
وقتی به پهلویش خیره شد ، لیلی را دید که مانند بچه کوآلای کوچک و خسته ایی به او چسبیده بود . دهان کوچکش نیمه باز بود و خر و پف عجیبی میکرد . موهای سرخ و بلندش کمی در صورتش پخش شده بود و بخش دیگر از موهایش نیز ، بر روی بالش پخش شده بود ؛ ولی جالب تر از اینها ، پای سمت چپش بود ، که به سمت دهان باز مایک میرفت .
مایک دهانش باز بود و یکی از دستانش رو بر روی شکمش گذاشته بود .
مِی خنده ملایمی کرد ، سپس بی آنکه لیلی را از خواب بیدار کند ، او را از خودش دور کرد . از روی تخت بلند شد و به سمت دستشویی رفت و آبی به صورتش زد .
وقتی به تصویر خودش در آینه دستشویی خیره شد ، متوجه شد که موهایش کمی رشد کرده است . رنگ سیاه ( و یا شاید هم قهوه ایی ) که رنگ طبیعی موهایش بود ، تضاد احمقانه ایی با رنگ نارنجی موهایش داشت . چند مدت بود که این را میدید می گفت روز بعد دوباره مو هایش را رنگ میکند ؛ ولی روز بعد فراموش میکرد که ای کار را انجام دهد .
پوفی کشید و با کلافگی از دستشویی خارج شد و به مایک و لیلی خیره شد. پای لیلی حالا در دهان مایک بود . مایک در خواب اخمی کرده بود و واضح بود که حالش بد شده .
مِی پای لیلی را از دهان مایک بیرون کشید . چهره مایک دوباره آسوده شد . مِی لبخند ملایمی زد . در این حالت هر دو شبیه به تام و خودش شده بودند . اتاق تام و مِی مشترک بود و معمولا هر دو بر روی یک تخت خواب میخوابیدند ، برای همین هم صبح ها که از خواب بیدار میشدند ، پای مِی در دهان تام بود ، تام درحالی که در لبه تخت خواب بود و هر لحظه ممکن بود بیفتد !
همه چیز آرام و خوب بود ، تا اینکه در با شدت زیاده و پشت سر هم به صدا در آمد و صدای جیغ جیغ عجیبی به گوش رسید .
لیلی با شنیدن این صدا لگ محکم به بینی مایک زد و سر جایش نشست . مایک نیز با ضربه محکمی که لیلی به بینی اش زده بود ، از خواب بیدار شد و محکم بینی اش را گرفت .
سکوت خانه چنان وحشتناک شکسته شده بود ، که مِی توقع داشت لیلی تا خود شب گریه کند ؛ ولی لیلی خمیازه ایی کشید و دوباره خوابید .
مِی لبخند احمقانه و سردرگمی زد . لیلی عجیب ترین کودک پنج ساله ایی بود که در تمام سی سال زندگی اش دیده بود !
در با شدت بیشتری زده شد و سپس صدای جیغ جیغ دیوید رسید که میگفت :
_ مِی ... مِی ... کمک ! کمک ...
مِی به سمت در رفت و آب را باز کرد . پشت در دیوید با موهایی به هم ریخته و چهره ایی ترسان بود و لوسی عصبی پای دیوید را گرفته بود و میکشید .
مِی هیچ وقت لوسی را در این حد عصبی ندیده بود . درواقع ، لوسی خیلی دیر عصبی میشد برای همین مِی خیلی کم چهره عصبی اش را میدید .
لوسی با دیدن مِی پای دیوید را رها کرد و کتش را منظم کرد و با خشمی که در صدایش موج میزد ، خیلی آرام گفت :
_ یک روز ...
انگشت اشاره اش را به سمت مِی گرفت و تکان داد ، سپس ادامه داد :
_ یک روز کامل ، خبری ازتون نبود ! میتونستین فقط بهم زنگ بزنین و بگین کجا رفتین ...
صدای ناراحت و عصبی ایی از گوشه ایی آمد که میگفت :
_ من هم فراموش کردین .
مِی به جایی که صدا می آمد خیره شد . جین در گوشه ایی ایستاده بود . با دستانش دسته چمدانی را محکم گرفته بود و محکم فشار میداد . نگاهش به زمین بود و مانند همیشه به هرچیزی نگاه میکرد ، جز چشمان دیگران .
مِی به خودش دشنام داد . او جین ، دوستش را در سانتا کاتالینا جا گذاشته بود و این موضوع را فراموش کرده بود .
دلجویانه گفت :
_ جین ... متاستفم ، اونقدری حول شدم که نزدیک بود مایک هم جا بزارم !
جین به کفش های مِی خیره شد . کمی از موهای فرفری اش روی صورتش ریخت ، سپس با لحنی که حالا کمتر عصبی و ناراحت بود پرسید :
_ واقعا ؟
مِی لبخند زد و گفت :
_ واقعا !
لوسی دستی در موهایش کشید و با کلافگی گفت :
_ سه روز مرخصی داری مِی ... مطمئن هستم نمیخوای جایی بری و یا کاری کنی ، پس فردا شب ، همراه با مایک و یا هرکس دیگه ایی که میخوای بیاری ، ساعت نُه بیا خونه من !
سپس نگاهی عصبی به دیوید انداخت که پخش بر زمین بود و بعد رفت و دیوید با بی میلی به دنبال لوسی رفت .
جین بی آنکه مِی چیزی بگوید وارد خانه شد . مِی نیز وارد شد و در را بست .
مایک بر روی تخت نشسته بود و بینی از را گرفته بود . مِی به سمت مایک آمد و پرسید :
_ حالت خوبه ؟
مایک دستش را برداشت . از بینی از خون بیرون می آمد . مِی دستمالی برداشت و آن را مرطوب کرد ، سپس با آن خون را از روی صورت مایک پاک کرد .

مایک صدادار و عجیب نفس میکشید . مِی پوفی کشید و زمزمه کرد :
_ عالیه ...
جین با همان سادگی همیشگی اش پرسید :
_ چی عالیه ؟
مِی چیزی نگفت و به مایک خیره شد . مایک پرسید :
_ بد شده ؟
مِی نفس عمیقی کشید و با لحنی کلافه و یکنواخت گفت :
_ نه اونقدر ؛ ولی باید بریم پیش یه دکتر !
سپس به مایک خیره شد که دوباره از بینی اش خون سرازیر شد . دستمال مرطوب را برداشت و دوباره خون را پاک کرد و بعد گفت :
_ ولی فعلا باید جلوی خون دماغ شدنت رو بگیریم ...
مِی از جایش بلند شد و مایک را به دستشویی برد و کمی آب یخ به پیشانی مایک زد و صورت مایک را تمیز کرد ، سپس وقتی از دستشویی بیرون آمد در به جین کرد و گفت :
_ لطفا همینجا بمون تا من مایک رو با خودم ببرم دکتر !
جین سرش را تکان داد و درحالی که به اجاق گاز خیره شده بود پرسید :
_ میتونم غذا هم درست کنم ؟
مِی بدون تردید ، درحالی که یک کت سرمه ایی میپوشید و لباس مناسبی به مایک میداد تا بپوشد گفت :
_ آره .
سپس وقتی مایک لباسش را پوشید همراه با او ، از خانه بیرون رفت .