طلوع دوباره
15 تیر · · خواندن 4 دقیقه P9
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان مرینت
ماشین مشکی اگرست آرام مقابل گالری هنری توقف کرد.
از پشت شیشه، جمعیت خبرنگارها و عکاسها را دیدم.
فلش دوربینها حتی از این فاصله هم خاموش نمیشد.
نفس عمیقی کشیدم.
«شروع شد...»
آدرین که کنارم نشسته بود، نگاهی به بیرون انداخت.
«آره...»
راننده پیاده شد و در را باز کرد.
همین که خواستم پایین بیایم، آدرین آرام گفت:
«صبر کن.»
متعجب نگاهش کردم.
از ماشین پیاده شد، دور زد و کنار درِ من ایستاد.
دستش را به سمتم گرفت.
چند لحظه به دستش خیره ماندم.
زیر لب گفت:
«همه دارن نگاه میکنن.»
به اطراف نگاه کردم.
حق با او بود.
حداقل بیست دوربین به سمت ماشین گرفته شده بود.
آهسته دستم را داخل دستش گذاشتم.
دستم یخ کرده بود.
او خیلی آرام کمکم کرد از ماشین پایین بیایم.
همان لحظه صدای فلاشها پشت سر هم بلند شد.
«آدرین! اینجا رو نگاه کنید!»
«مرینت، لطفاً لبخند!»
«دست همدیگه رو ول نکنید!»
لبخند کوتاهی روی صورتم نشاندم.
لبخندی که بیشتر شبیه ماسک بود.
کنار آدرین وارد گالری شدیم.
داخل سالن، تابلوهای نقاشی مدرن روی دیوارهای سفید نصب شده بودند و نور ملایمی از سقف روی آنها میتابید.
مدیر گالری به استقبالمان آمد.
«حضور شما باعث افتخار ماست.»
آدرین با احترام دست داد.
من هم فقط لبخند زدم.
بعد از بریدن روبان افتتاحیه، مدیر گالری پیشنهاد کرد از آثار بازدید کنیم.
آدرین آهسته گفت:
«حداقل این قسمتش از عکس گرفتن بهتره.»
لبخند کمرنگی زدم.
«کاملاً موافقم.»
چند دقیقه در سکوت میان تابلوها قدم زدیم.
برای اولین بار، خبری از اجبار خانوادهها، سخنرانی یا تشویق مهمانها نبود.
فقط من بودم...
او...
و تابلوهایی که هر کدام داستانی برای گفتن داشتند.
جلوی یکی از نقاشیها ایستادم.
دختری روی یک قایق کوچک، وسط دریایی طوفانی.
نگاهم روی تابلو ماند.
بیاختیار گفتم:
«انگار راه فراری نداره...»
آدرین کنارم ایستاد.
چند ثانیه به تابلو نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«شاید... هنوز ساحلش رو پیدا نکرده.»
برای لحظهای نگاهمان به هم افتاد.
این اولین گفتوگوی واقعیمان بود؛ نه درباره قرارداد، نه درباره خانوادهها...
بلکه درباره احساسی که هر دو، بیآنکه مستقیم بگوییم، در دل داشتیم.
در همان لحظه، صدای فلاش دوربینی از پشت سرمان آمد.
برگشتم.
خبرنگاری از فاصله دور، مخفیانه از ما عکس گرفته بود.
و لبخندی روی لبش بود؛ انگار همان تصویری را شکار کرده بود که فردا تیتر همه خبرها میشد.
از زبان آدرین
فلش دوربین باعث شد هر دو همزمان برگردیم.
خبرنگار که فهمید متوجهش شدهایم، لبخندی زد و گفت:
«ببخشید، فقط یه عکس قشنگ بود.»
مرینت چیزی نگفت.
فقط نگاهش را از او گرفت و به سمت تابلوی بعدی رفت.
چند قدم کنارش راه رفتم.
آرام گفتم:
«از خبرنگارا خوشت نمیاد؟»
بدون اینکه نگاهم کند، لبخند تلخی زد.
«نه...»
چند لحظه سکوت کرد.
«اونا فقط همون چیزی رو نشون میدن که مردم دوست دارن ببینن، نه حقیقت رو.»
نگاهش کردم.
برای اولین بار احساس کردم پشت آن ظاهر آرام، خستگی عجیبی پنهان شده است.
گفتم:
«منم همین حس رو دارم.»
این بار سرش را به طرفم چرخاند.
«جدی؟»
«از بچگی دوربین همیشه دنبالم بوده. بعضی وقتا دلم میخواست فقط یه روز، مثل یه آدم معمولی از خونه بیرون برم.»
مرینت آهسته خندید.
«منم.»
برای چند ثانیه، هر دو ساکت شدیم.
...
بعد از بازدید، مدیر گالری ما را به کافه کوچک داخل مجموعه دعوت کرد.
کنار پنجره نشستیم.
برای هر دو قهوه و چند شیرینی فرانسوی آوردند.
سکوت بینمان دیگر مثل قبل سنگین نبود.
مرینت فنجانش را برداشت.
«راستی...»
«هوم؟»
«شنیدم پیانو میزنی.»
متعجب نگاهش کردم.
«از کجا فهمیدی؟»
«بابام یه بار گفته بود.»
جرعهای از قهوهام نوشیدم.
«آره... از بچگی.»
«دوستش داری؟»
لبخند محوی زدم.
«پیانو تنها چیزیه که هیچوقت مجبورم نکردن دوستش داشته باشم.»
مرینت چند لحظه نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
«خوش به حالت...»
«تو چی؟»
لبخند واقعی و کوچکی روی لبش نشست.
«من آواز میخونم.»
متعجب شدم.
«واقعاً؟»
«آره... هر وقت ناراحتم، میخونم.»
با علاقه پرسیدم:
«یه روز برام میخونی؟»
به شوخی ابرویش را بالا انداخت.
«بستگی داره.»
«به چی؟»
«به اینکه اول تو برام پیانو بزنی.»
بیاختیار خندیدم.
«قبوله.»
در همان لحظه، هر دو چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
این بار نه از روی اجبار...
بلکه انگار داشتیم کمکم با آدمی که روبهرویمان نشسته بود آشنا میشدیم.
در همین لحظه، گوشی مرینت روی میز لرزید.
لبخند از روی صورتش محو شد.
روی صفحه فقط یک پیام از پدرش دیده میشد:
«یادت نره تا خبرنگارها هستن، نقش نامزد عاشق رو خوب بازی کن.»
مرینت آهسته صفحه گوشی را خاموش کرد.
بدون اینکه چیزی بگوید.
اما از نگاهش میشد فهمید...
این جمله، دوباره او را به واقعیتی برگردانده بود که هر دو سعی داشتند برای چند دقیقه فراموشش کنند.