سلام من sm هستم و اومدم با پارت دوم رمان مرگ یا شروع دوباره 

دو  سال پیش بود که تصمیم گرفتم از اینکه، این ادم خجالتی که  هستم، دست بکشم اون موقع حدودا 14 ساله بودم و کلاس نهم بودم. درسم اون موقع خیلی خوب بود. 

ولی من خیلی تو دوست پیدا کردن خوب نبودم. اعتماد بنفسی نداشتم که بتوانم با هر کسی دوست بشم. و این خیلی من اذیت میکرد. و خیلی از مواقع باعث میشد که به مشکل بر بخورم. وقتی که قرار بود بریم اردو کسی نداشتم  . داخل کلاس کسی علاقه ای نداشت که با من هم گروهی بشه.  

یک شب که بعد اتمام تکالیفم داخل رخت خواب دراز کشیده بودم.  برام پیامکی اومد از یک برنامه دوست یابی من اول میخواستم پیامک پاک کنم. 

ولی این فکر در سرم می اومد. که شاید این بتوانه من نجات بده.  ولی الان که دارم بعد گذشت تمام این اتفاقات این موضوع رو تعریف میکنم کاملا از این قضیه پشیمونم. 

بالاخره من نصب کردم اون برنامه دوستیابی رو و ولی اتفاقی که باعث نصب اون برنامه شد خیلی دلم شکست. 

همیشه شنیده بودم که بچه ها من به خاطر اینکه من کاملا ادم منزوی هستم مسخره ام میکنن ولی یکدفعه که داشتم به سمت کلاسم میرفتم. ناظم صدام زد وقتی داخل "دفتر مدیریت" رفتم.  پدر و مادرم اونجا بودن و خیلی تعجب کردم.  بعضی از بچه ها که با معلم ها ارتباط خوبی داشتن به معلم ها گفته بودم که من مشکل ذهنی دارم که نمیتوانم با کسی ارتباط برقرار کنم. و به خاطر همین دلیل پدر و مادرم مدرسه خواستن و گفتن یا من رو باید اخراج کنن چون نارضایتی درباره ی من زیاد بود. یا اینکه من رو حتما باید به کلاس روان درمانی ببرند و چون تا الان همه فکر میکردن که با گذشت سال ها خوب میشم ولی این بار دیگه راه فراری نبود. 

برای همین برنامه رو دور از چشم پدر و مادرم نصب کردم. 

امیدوارم که از خواندن رمان لذت ببرید.