طلوع دوباره
18 تیر 09:47 · · خواندن 5 دقیقه P11
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان مرینت
شام تقریباً در سکوت گذشت.
البته نه سکوت واقعی...
بزرگترها مدام درباره قراردادها، سرمایهگذاری، افتتاح شعبههای جدید و آینده همکاری دو شرکت صحبت میکردند.
اما من و آدرین، انگار اصلاً در آن میز حضور نداشتیم.
فقط گاهی برای رعایت ادب، لبخند میزدیم.
...
پیشغذا جمع شد و غذای اصلی را آوردند.
هنوز اولین لقمه را نخورده بودم که یکی از مدیران با لبخند گفت:
«آقای اگرست، شنیدم آقای آدرین پیانیست فوقالعادهای هستن.»
گابریل بدون اینکه حتی به پسرش نگاه کند، گفت:
«بله، سالها آموزش دیدن.»
بعد مدیر رو به من کرد.
«خانم دوپنچنگ هم صدای خیلی زیبایی دارن، درسته؟»
پدرم با غرور گفت:
«مرینت از کودکی آواز کلاسیک کار کرده.»
همه نگاهها به سمت ما برگشت.
احساس کردم دوباره وسط یک نمایش قرار گرفتهام.
مدیر با ذوق گفت:
«چه عالی! پس امشب یه اجرای دونفره داشته باشید.»
قاشقم را آرام روی بشقاب گذاشتم.
«ببخشید، ولی...»
هنوز جملهام تمام نشده بود که گابریل گفت:
«فکر خوبیه.»
پدرم هم تأیید کرد.
«دقیقاً. مهمونها هم خوشحال میشن.»
با ناباوری به پدرم نگاه کردم.
یعنی حتی این را هم خودم نمیتوانستم انتخاب کنم؟
آدرین آرام گفت:
«اگر مرینت راحت نباشه...»
اما گابریل حرفش را قطع کرد.
«فقط یک آهنگه.»
چند دقیقه بعد، مدیر رستوران پیانوی بزرگ مشکیرنگ وسط سالن را آماده کرد.
همه مهمانها دست از صحبت کشیدند.
نور سالن کمی کم شد.
نگاهم به آدرین افتاد.
او هم اصلاً از این اتفاق راضی نبود.
آرام کنارم آمد و آنقدر آهسته گفت که فقط خودم شنیدم:
«اگر دوست نداری، لازم نیست بخونی.»
برای چند لحظه به چشمانش نگاه کردم.
او تنها کسی بود که امشب، قبل از هر چیز، نظر من را پرسیده بود.
لبخند خیلی کوچکی زدم.
«نه...»
نفسم را بیرون دادم.
«میخونم.»
نه برای مهمانها...
نه برای پدرها...
بلکه چون موسیقی تنها جایی بود که هنوز احساس میکردم خودِ واقعیام هستم.
آدرین پشت پیانو نشست.
انگشتانش آرام روی کلاویهها قرار گرفت.
چند ثانیه بعد، اولین نتها در سالن پیچید.
همهچیز ساکت شد.
من چشمهایم را بستم.
و با اولین نفس...
شروع به خواندن کردم.
از زبان آدرین
به محض اینکه مرینت اولین مصرع را خواند، انگشتانم بیاختیار روی کلاویهها نرمتر حرکت کردند.
صدایش...
دقیقاً همان چیزی نبود که انتظارش را داشتم.
آرام بود، گرم بود و پر از احساسی که انگار سالها در دلش نگه داشته بود.
تمام سالن در سکوت فرو رفت.
حتی پیشخدمتها هم ایستاده بودند و گوش میدادند.
نگاهم بیشتر روی کلاویهها بود، اما گاهی بیاختیار سرم را بلند میکردم.
مرینت چشمهایش را بسته بود.
انگار فراموش کرده بود کجاست.
دیگر خبری از دختر عصبی و ناراضی چند روز گذشته نبود.
فقط دختری بود که با تمام وجودش آواز میخواند.
آهنگ که تمام شد، چند ثانیه سکوت برقرار ماند.
بعد...
تمام سالن یکباره از جا بلند شد.
صدای تشویق و سوت مهمانها فضا را پر کرد.
یکی از خانمهای حاضر با هیجان گفت:
«باورم نمیشه... فوقالعاده بود!»
مدیر رستوران با لبخند نزدیک شد.
«اگر اجازه بدید، دوست داریم دوباره میزبان اجرای شما باشیم.»
مرینت فقط لبخند مؤدبی زد.
از نگاهش معلوم بود خسته شده است.
از پشت پیانو بلند شدم و کنارش ایستادم.
در همین لحظه، یکی از عکاسها گفت:
«لطفاً کنار پیانو بایستید. فقط چند عکس یادگاری.»
قبل از اینکه مرینت چیزی بگوید، دوباره فلش دوربینها روشن شد.
ناخواسته اخمی کردم.
اما برای اینکه مراسم زودتر تمام شود، کنار او ایستادم.
عکاس گفت:
«آقای اگرست، کمی نزدیکتر.»
یک قدم جلو رفتم.
«عالیه... حالا هر دو به هم نگاه کنید.»
مرینت آرام سرش را به طرفم چرخاند.
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
برخلاف تمام عکسهای قبلی...
این بار هیچکدام مجبور نبودیم لبخند مصنوعی بزنیم.
چون هر دو هنوز درگیر حس و حال موسیقی بودیم.
صدای شاتر دوربین چند بار پشت سر هم بلند شد.
عکاس با ذوق گفت:
«این بهترین عکس امشبه.»
بعد از پایان عکاسی، آرام به مرینت گفتم:
«واقعاً صدات فوقالعاده بود.»
برای اولین بار، لبخندی واقعی روی لبهایش نشست.
نه از روی ادب...
نه برای خبرنگارها...
بلکه برای حرفی که از ته دل گفته شده بود.
«ممنون...»
بعد با شیطنت خیلی آرام اضافه کرد:
«پیانوت هم بد نبود.»
بیاختیار خندیدم.
«فقط بد نبود؟»
او شانهای بالا انداخت.
«شاید یه کم بهتر از بد.»
هر دو خندیدیم.
و این اولین خندهای بود که بین ما، بدون اجبار خانوادهها و بدون حضور نقشهای ساختگی، شکل گرفت.
از زبان مرینت
بعد از شام، مهمانها کمکم رستوران را ترک کردند.
هوای بیرون خنک شده بود.
چراغهای خیابان روی سنگفرشهای خیس از باران میدرخشیدند.
پدرم مشغول صحبت با چند تاجر بود و گابریل هم درگیر خبرنگارها.
برای اولین بار از صبح...
هیچکس حواسش به من و آدرین نبود.
آدرین به ساعتش نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«فکر کنم ده دقیقه وقت داریم.»
متعجب نگاهش کردم.
«برای چی؟»
لبخند محوی زد.
«برای اینکه یه بار هم بدون دستور کسی راه بریم.»
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد بیاختیار خندیدم.
«باشه.»
آرام از مقابل رستوران دور شدیم.
هیچ محافظی دنبالمون نیومد.
هیچ خبرنگاری صدامون نزد.
فقط صدای قدمهامون روی سنگفرش خیس خیابون شنیده میشد.
بعد از چند دقیقه، به یک پل کوچک روی رود سن رسیدیم.
هر دو به نردههای پل تکیه دادیم.
قایقهای گردشگری با چراغهای روشن از روی آب عبور میکردند.
سکوت زیبایی بینمان بود.
این بار آزاردهنده نبود.
آدرین آرام گفت:
«یه سؤال بپرسم؟»
«بپرس.»
«اگر همه این اتفاقا نمیافتاد... اگر هیچ قراردادی نبود... باز هم فکر میکنی ممکن بود یه روز همدیگه رو بشناسیم؟»
چند لحظه به آب خیره ماندم.
بعد لبخند کمرنگی زدم.
«شاید...»
«شاید یه روز اتفاقی توی یه کافه یا نمایشگاه همدیگه رو میدیدیم.»
نگاهش را از آب گرفت و به من دوخت.
«و اون وقت...»
خندیدم.
«احتمالاً ازت خوشم نمیاومد.»
او هم خندید.
«چه اعتمادبهنفسی!»
شانه بالا انداختم.
«تو هم احتمالاً فکر میکردی من دختر لوسی هستم.»
لبخندش آرام محو شد.
«نه...»
متعجب نگاهش کردم.
«الان که بیشتر شناختمت... فکر نمیکنم هیچوقت همچین فکری میکردم.»
برای لحظهای حرفی برای گفتن نداشتم.
همان موقع، صدای پیامک گوشی هر دومان تقریباً همزمان بلند شد.
نگاه کردیم.
از دو شماره متفاوت...
اما با یک متن یکسان:
«زمان قدمزدنتان تمام شده است. راننده منتظر شماست.»
لبخند از روی صورتمان محو شد.
هر دو ناخودآگاه اطراف را نگاه کردیم.
کسی دیده نمیشد...
اما واضح بود که یکی، تمام این مدت، مراقب ما بوده است.