طلوع دوباره
20 تیر 21:28 · · خواندن 8 دقیقه P12
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و لایک و کامنت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
از زبان آدرین
چند لحظه فقط به صفحه گوشی خیره ماندم.
بعد پیام را پاک کردم.
مرینت با نگرانی اطراف را نگاه میکرد.
«فکر میکنی یکی دنبالمونه؟»
نگاهم را روی خیابان چرخاندم.
چند ماشین پارک شده...
دو نفر که آن طرف خیابان قدم میزدند...
و رانندهای که کمی دورتر کنار ماشین منتظر ایستاده بود.
هیچچیز غیرعادی به نظر نمیرسید.
اما این پیام...
عادی نبود.
آرام گفتم:
«احتمالاً یکی از محافظها خبر داده.»
مرینت نفسش را بیرون داد.
«از این زندگی متنفرم.»
نگاهش کردم.
چشمهایش خسته بود.
نه از امروز...
از سالها زندگی زیر نگاه دیگران.
بدون اینکه فکر کنم، گفتم:
«یه قول بهم بده.»
متعجب نگاهم کرد.
«چه قولی؟»
«هر وقت از این همه فشار خسته شدی... لازم نیست همهچیز رو تنهایی تحمل کنی.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«این قول دوطرفهست؟»
لبخند زدم.
«حتماً.»
برای اولین بار...
بین ما نه قراردادی بود، نه اجبار خانوادهها.
فقط یک قول ساده.
...
به سمت ماشین برگشتیم.
راننده در را باز کرد.
مرینت سوار شد و من هم کنارش نشستم.
چند دقیقه بعد، ماشین مقابل عمارت دوپنچنگ توقف کرد.
راننده پیاده شد تا در را باز کند.
مرینت قبل از پیاده شدن مکث کرد.
رو به من کرد و گفت:
«امروز...»
منتظر ادامه حرفش ماندم.
لبخند کوچکی زد.
«اونقدرها هم بد نگذشت.»
بیاختیار خندیدم.
«آره... انتظار داشتم خیلی بدتر باشه.»
از ماشین پیاده شد.
چند قدم به سمت عمارت رفت.
اما ناگهان برگشت.
«آدرین!»
«هوم؟»
«دفعه بعد...»
چند لحظه مکث کرد.
«اگه قرار شد دوباره پیانو بزنی... منم برات میخونم.»
برای اولین بار از روزی که این نامزدی اجباری شروع شده بود...
لبخندی واقعی روی صورتم نشست.
«قرارمون شد.»
مرینت هم لبخندی زد و وارد عمارت شد.
ماشین دوباره به حرکت افتاد.
سرم را به شیشه تکیه دادم.
عجیب بود...
صبح که از خواب بیدار شده بودم، فقط میخواستم این روز هرچه زودتر تمام شود.
اما حالا...
ته دلم منتظر قرار بعدی بودم، هرچند هنوز حاضر نبودم این را حتی به خودم اعتراف کنم.
از زبان مرینت
سه روز از آن دیدار گذشت.
برخلاف تصورم...
دلم برای سکوتهای کنار آدرین تنگ شده بود.
هر بار که به پیانوی اتاقم نگاه میکردم، یاد شبی میافتادم که کنار هم اجرا کرده بودیم.
سریع این فکر را از سرم بیرون میکردم.
«نه مرینت... فقط یه همکار اجباریه.»
...
صبح شنبه، هنوز مشغول خوردن صبحانه بودم که خدمتکار وارد سالن شد.
«خانم مرینت، آقای دوپنچنگ فرمودند بعد از صبحانه به اتاق کارشون برید.»
فنجان چای را روی میز گذاشتم.
«باشه.»
چند دقیقه بعد، مقابل اتاق کار پدرم ایستادم.
در زدم.
«بیا داخل.»
وارد شدم.
پدرم پشت میزش نشسته بود و چند پرونده را ورق میزد.
همین که مرا دید، یکی از پوشهها را بست.
«بشین.»
روی صندلی روبهرویش نشستم.
«امروز بعدازظهر یه مراسم خیریه برگزار میشه.»
زیر لب گفتم:
«حدس میزنم باید با آدرین برم.»
«درسته.»
دیگر حتی تعجب هم نمیکردم.
پدرم ادامه داد:
«این بار خبرنگارهای خارجی هم حضور دارن.»
«میخوام کاملاً طبیعی رفتار کنید.»
لبخند تلخی زدم.
«طبیعی؟»
«وقتی همهچی اجباریه؟»
پدرم اخم کرد.
«مرینت.»
«این آخرین باره که درباره این موضوع بحث میکنیم.»
از جا بلند شدم.
«نه بابا... این آخرین بار نیست.»
«تا وقتی به جای من برای زندگیم تصمیم بگیری، این بحث ادامه داره.»
چند لحظه سکوت بینمان حاکم شد.
پدرم فقط گفت:
«ساعت سه، آدرین دنبالت میاد.»
دیگر چیزی نگفتم.
از اتاق بیرون آمدم و در را آرام بستم.
...
ساعت سه دقیقاً زنگ عمارت به صدا درآمد.
از پنجره اتاقم نگاه کردم.
ماشین مشکی اگرست جلوی در ایستاده بود.
ناخواسته لبخند خیلی کوچکی روی لبم نشست.
سریع خودم را جمعوجور کردم.
«داری چیکار میکنی مرینت...»
کمد لباس را باز کردم.
یک شلوار بگ سفید، تیشرت یاسی ساده و کتانیهای سفید پوشیدم.
موهایم را به شکل گوجهای شل بستم و فقط یک گردنبند ظریف نقرهای انداختم.
چند دقیقه بعد از پلهها پایین رفتم.
آدرین کنار ماشین ایستاده بود.
تا مرا دید، لبخند کوتاهی زد.
«سلام.»
«سلام.»
در ماشین را برایم باز کرد.
قبل از اینکه سوار شوم، با لبخند گفت:
«امروز یه خبر خوب دارم.»
متعجب نگاهش کردم.
«چه خبری؟»
لبخندش کمی پررنگتر شد.
«بعد از مراسم خیریه...»
چند لحظه مکث کرد.
«هیچ برنامه اجباری دیگهای برامون نذاشتن.»
بیاختیار لبخند زدم.
«یعنی... میتونیم یه کم برای خودمون باشیم؟»
آدرین سرش را تکان داد.
«اگر خودمون بخوایم... آره.»
و برای اولین بار، هر دو با حس متفاوتی سوار ماشین شدیم؛ نه فقط برای انجام یک وظیفه، بلکه با کنجکاوی از اینکه شاید بعد از پایان مراسم، بتوانیم چند ساعت را بدون نقش بازی کردن کنار هم بگذرانیم.
از زبان آدرین
تمام مسیر، برخلاف اولین باری که با هم سوار ماشین شده بودیم، سکوتمان سنگین نبود.
مرینت از پنجره بیرون را نگاه میکرد.
نور ملایم آفتاب از میان درختهای خیابان روی صورتش میافتاد.
بعد از چند دقیقه، سکوت را شکستم.
«راستی...»
نگاهم کرد.
«امروز لازم نیست نقش بازی کنیم.»
با تعجب پرسید:
«یعنی چی؟»
لبخند زدم.
«یعنی وقتی خبرنگارها نیستن، لازم نیست خودمون رو مجبور کنیم حرف بزنیم یا لبخند بزنیم.»
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد خندید.
«اتفاقاً فکر کنم دیگه لازم نیست نقش بازی کنیم.»
ابرویم بالا رفت.
«چطور؟»
شانههایش را بالا انداخت.
«حداقل دیگه از حضورت حرصم نمیگیره.»
با خنده گفتم:
«این یعنی پیشرفت بزرگی.»
او هم خندید.
«خیلی هم بزرگ.»
...
نیم ساعت بعد، به محل برگزاری مراسم خیریه رسیدیم.
یک باغ بزرگ با چمنهای سرسبز، غرفههای مختلف و صدها مهمان.
کودکانی که از مراکز نگهداری دعوت شده بودند، در گوشهای مشغول بازی بودند.
به محض پیاده شدن، مدیر مراسم به استقبالمان آمد.
«خیلی خوش اومدید.»
بعد رو به عکاسها گفت:
«لطفاً چند عکس کنار بچهها بگیرید.»
مرینت بلافاصله کنار چند کودک نشست.
یکی از دختر بچهها با موهای فرفری، خجالتی به او نگاه میکرد.
مرینت لبخند زد.
«سلام خوشگل.»
دخترک آرام دستش را دراز کرد.
مرینت بدون تردید دستش را گرفت.
چند دقیقه بعد، هر دو روی زمین نشسته بودند و با مداد رنگی نقاشی میکشیدند.
از دور نگاهشان میکردم.
لبخندی که روی صورت مرینت بود...
با تمام لبخندهایی که جلوی دوربین زده بود فرق داشت.
واقعی بود.
یکی از مسئولان به من گفت:
«آقای اگرست، میشه شما هم به بچهها ملحق بشید؟»
لبخند زدم.
«حتماً.»
کنار مرینت روی چمن نشستم.
یکی از پسر بچهها توپ کوچکی را به سمتم گرفت.
«عمو، بازی میکنی؟»
خندیدم.
«حتماً.»
چند دقیقه بعد، من و چند کودک مشغول فوتبال کوچکی شدیم.
صدای خنده بچهها تمام باغ را پر کرده بود.
مرینت از دور نگاهم میکرد و لبخند میزد.
وقتی بازی تمام شد، آرام به سمتم آمد.
«نمیدونستم فوتبالت هم خوبه.»
با خنده گفتم:
«خودمم یادم رفته بود.»
او سرش را تکان داد.
«یه چیز دیگه هم فهمیدم.»
«چی؟»
نگاهی به بچههایی که دورمان میدویدند انداخت و گفت:
«تو وقتی خودِ واقعیت باشی... خیلی با وقتی جلوی خبرنگارها میبینمت فرق داری.»
برای چند لحظه حرفی نزدم.
بعد آرام گفتم:
«تو هم همینطوری.»
در همان لحظه، دختر بچهای که کنار مرینت نقاشی میکشید، دست هر دومان را گرفت و با ذوق گفت:
«شما دوتا زن و شوهرین؟»
من و مرینت همزمان به هم نگاه کردیم.
و هر دو، بیاختیار، خندیدیم.
از زبان مرینت
من و آدرین همزمان به دختر کوچولو نگاه کردیم.
او با چشمهای درشت و کنجکاوش منتظر جواب بود.
لبخندم را کنترل کردم و گفتم:
«هنوز نه...»
دخترک اخم بامزهای کرد.
«پس چرا حلقه دارین؟»
آدرین آرام خندید.
«چون نامزدیم.»
دخترک با ذوق دست زد.
«پس وقتی عروسی کردین، منم دعوتم میکنین؟»
هر دو ناخودآگاه به هم نگاه کردیم.
قبل از اینکه چیزی بگویم، آدرین با لبخند گفت:
«اگر پیدات کنیم، حتماً.»
دخترک با خوشحالی دوید سمت دوستانش و با صدای بلند گفت:
«دیدین؟ من دعوت شدم!»
صدای خندهی بچهها بلند شد.
...
چند دقیقه بعد، مسئول مراسم از ما خواست برای اهدای هدایا کنار سن برویم.
جعبههای اسباببازی، کتاب، لباس و وسایل نقاشی روی میزهای بزرگی چیده شده بود.
من و آدرین کنار هم ایستادیم و هدیهها را بین بچهها تقسیم کردیم.
هر بار که کودکی با ذوق هدیهاش را میگرفت و تشکر میکرد، دلم گرم میشد.
آخرین هدیه را به پسربچهای حدوداً هفتساله دادم.
جعبه را گرفت، اما بازش نکرد.
فقط با لبخند نگاهم کرد.
خم شدم و پرسیدم:
«دوستش نداری؟»
سرش را تکان داد.
«خیلی دوستش دارم.»
«پس چرا بازش نمیکنی؟»
آرام گفت:
«میخوام ببرم پیش خواهرم... اون مریضه، خودش خوشحال میشه.»
برای چند ثانیه نتوانستم چیزی بگویم.
دستم را روی سرش کشیدم.
«تو برادر خیلی خوبی هستی.»
همان لحظه، آدرین که کنارم ایستاده بود، بدون اینکه چیزی بگوید، به یکی از مسئولان اشاره کرد.
چند دقیقه بعد، مسئول دو جعبه اسباببازی دیگر آورد.
آدرین یکی را به پسرک داد.
«این برای خودت.»
بعد جعبهی دوم را به دستش داد.
«و این هم برای خواهرت.»
چشمهای پسرک از خوشحالی برق زد.
«واقعاً؟»
آدرین لبخند زد.
«آره.»
پسرک با ذوق او را بغل کرد.
آن صحنه آنقدر ناگهانی بود که خود آدرین هم چند لحظه جا خورد.
بعد آرام دستش را دور شانههای پسرک حلقه کرد.
از چند قدم آنطرفتر نگاهش میکردم.
آن لحظه...
دیگر پسر مغرور و سرد خانوادهی اگرست را نمیدیدم.
فقط مرد جوانی را میدیدم که با مهربانی، دل یک کودک را شاد کرده بود.
بیاختیار لبخند زدم.
شاید...
شاید اولین برداشتم از آدرین کاملاً اشتباه بوده است.