طلوع دوباره
20 ساعت پیش · · خواندن 4 دقیقه P13
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
– از زبان مرینت
من و آدرین همزمان به دختر کوچولو نگاه کردیم.
او با چشمهای درشت و کنجکاوش منتظر جواب بود.
لبخندم را کنترل کردم و گفتم:
«هنوز نه...»
دخترک اخم بامزهای کرد.
«پس چرا حلقه دارین؟»
آدرین آرام خندید.
«چون نامزدیم.»
دخترک با ذوق دست زد.
«پس وقتی عروسی کردین، منم دعوتم میکنین؟»
هر دو ناخودآگاه به هم نگاه کردیم.
قبل از اینکه چیزی بگویم، آدرین با لبخند گفت:
«اگر پیدات کنیم، حتماً.»
دخترک با خوشحالی دوید سمت دوستانش و با صدای بلند گفت:
«دیدین؟ من دعوت شدم!»
صدای خندهی بچهها بلند شد.
...
چند دقیقه بعد، مسئول مراسم از ما خواست برای اهدای هدایا کنار سن برویم.
جعبههای اسباببازی، کتاب، لباس و وسایل نقاشی روی میزهای بزرگی چیده شده بود.
من و آدرین کنار هم ایستادیم و هدیهها را بین بچهها تقسیم کردیم.
هر بار که کودکی با ذوق هدیهاش را میگرفت و تشکر میکرد، دلم گرم میشد.
آخرین هدیه را به پسربچهای حدوداً هفتساله دادم.
جعبه را گرفت، اما بازش نکرد.
فقط با لبخند نگاهم کرد.
خم شدم و پرسیدم:
«دوستش نداری؟»
سرش را تکان داد.
«خیلی دوستش دارم.»
«پس چرا بازش نمیکنی؟»
آرام گفت:
«میخوام ببرم پیش خواهرم... اون مریضه، خودش خوشحال میشه.»
برای چند ثانیه نتوانستم چیزی بگویم.
دستم را روی سرش کشیدم.
«تو برادر خیلی خوبی هستی.»
همان لحظه، آدرین که کنارم ایستاده بود، بدون اینکه چیزی بگوید، به یکی از مسئولان اشاره کرد.
چند دقیقه بعد، مسئول دو جعبه اسباببازی دیگر آورد.
آدرین یکی را به پسرک داد.
«این برای خودت.»
بعد جعبهی دوم را به دستش داد.
«و این هم برای خواهرت.»
چشمهای پسرک از خوشحالی برق زد.
«واقعاً؟»
آدرین لبخند زد.
«آره.»
پسرک با ذوق او را بغل کرد.
آن صحنه آنقدر ناگهانی بود که خود آدرین هم چند لحظه جا خورد.
بعد آرام دستش را دور شانههای پسرک حلقه کرد.
از چند قدم آنطرفتر نگاهش میکردم.
آن لحظه...
دیگر پسر مغرور و سرد خانوادهی اگرست را نمیدیدم.
فقط مرد جوانی را میدیدم که با مهربانی، دل یک کودک را شاد کرده بود.
بیاختیار لبخند زدم.
شاید...
شاید اولین برداشتم از آدرین کاملاً اشتباه بوده است
از زبان آدرین
مراسم خیریه نزدیک به غروب تمام شد.
مهمانها یکییکی باغ را ترک میکردند.
خبرنگارها هم بعد از گرفتن آخرین عکسها، وسایلشان را جمع کردند.
مدیر مراسم با لبخند به سمتمان آمد.
«واقعاً از حضورتون ممنونیم. مخصوصاً بچهها خیلی از دیدنتون خوشحال شدن.»
با احترام تشکر کردیم و به سمت ماشین رفتیم.
هنوز دستم روی دستگیره در نرفته بود که رو به مرینت گفتم:
«یه چیزی یادت هست؟»
با تعجب نگاهم کرد.
«چی؟»
«صبح گفتم بعد از مراسم، برنامه اجباری نداریم.»
چشمهایش کمی برق زد.
«آره...»
لبخند زدم.
«هنوز هم سر حرفم هستم.»
چند لحظه مکث کرد.
«پس کجا میریم؟»
شانه بالا انداختم.
«هر جا که خودت دوست داشته باشی.»
برای چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با لبخند گفت:
«یه شیرینیفروشی نزدیک رود سن هست.»
«همیشه دوست داشتم برم، ولی هیچوقت وقتش پیش نیومد.»
«بریم همونجا؟»
بیدرنگ گفتم:
«حتماً.»
...
نیم ساعت بعد، ماشین روبهروی یک شیرینیفروشی قدیمی و دنج توقف کرد.
ویترینش پر از انواع ماکارونهای رنگارنگ، اکلر، تارت میوه و کروسانهای تازه بود.
به راننده گفتم:
«تا یک ساعت دیگه برگرد.»
او با تعجب گفت:
«ولی آقای اگرست...»
لبخند زدم.
«فقط یک ساعت.»
راننده سری تکان داد.
من و مرینت وارد مغازه شدیم.
به محض باز شدن در، بوی کره، وانیل و نان تازه تمام فضا را پر کرده بود.
مرینت مثل بچهای که وارد شهربازی شده باشد، با ذوق به ویترین نگاه میکرد.
«وای...»
«همهشون عالی به نظر میرسن.»
بیاختیار خندیدم.
«فکر کنم انتخاب کردن برات سخت باشه.»
با اخم ساختگی نگاهم کرد.
«خیلی هم سخت.»
چند دقیقه بعد، یک جعبه پر از شیرینیهای مختلف روی میز کنار پنجره بود.
مرینت اولین ماکارون را برداشت.
یک گاز کوچک زد.
چشمهایش را بست و با رضایت گفت:
«این فوقالعادهست.»
خندهام گرفت.
«انگار بهترین غذای عمرت رو خوردی.»
«شاید هم خوردم.»
هر دو خندیدیم.
برای اولین بار...
نه خبرنگاری آنجا بود.
نه محافظی.
نه پدرها.
فقط من و مرینت بودیم که بدون اجبار، کنار یک میز نشسته بودیم و درباره طعم شیرینیها، موسیقی، فیلمهای مورد علاقه و خاطرات کودکیمان حرف میزدیم.
زمان آنقدر سریع گذشت که وقتی به ساعت نگاه کردم، نزدیک دو ساعت گذشته بود.
مرینت با تعجب گفت:
«فکر نمیکردم اینقدر راحت باهات حرف بزنم.»
لبخند زدم.
«منم فکر نمیکردم.»
در همان لحظه، گوشی هر دومان همزمان زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداختم.
پدرم.
مرینت هم آهی کشید.
«بابامه...»
به هم نگاه کردیم و هر دو خندیدیم.
دنیای واقعی...
دوباره داشت خودش را یادآوری میکرد.