مرگ یا شروع دوباره
16 ساعت پیش · · خواندن 4 دقیقه سلام sm هستم و با قسمت جدید از رمانم اومدم.
هنوز از این برنامه رو نصب کرده بودم عذاب وجدان داشتم و میترسیدم که اگه پدر و مادرم بفهمن. اتفاقات خوبی قرار نیست در انتظارم باشه. اما واقعا پدر و مادر خوبی دارم درباره ی خیلی چیز ها با من راه میان میزارن که انجام بدم. نه اینکه ازاد باشم هر کاری مناسب سنم نیست انجام بدم ولی درباره خیلی چیز ها با من کاملا دوستانه رفتار میکنن و میتوانم بگم اینکه اونها یکی از شانس خوب زندگی من هستن و من با تمام وجودم دوستشون دارم.
چند روز از اون ماجرا میگذره و الان داخل مطب دکتر نشستیم.
بعد از اون مشاور مدرسه من یک دکتر روانشناس رو به ما معرفی کرد گفت که لطفا به اینجا برید و شرایط و سلامت روان دخترتون رو پیگیری کنید چون اگه تا الان نتونسته با این موضوع و روابط اجتماعی مهم در زندگی تمام انسان ها کنار بیاد. باید این موضوع پیگیری بشه و در بعضی از شرایط امکان داره این موضوع به بیماری های حل نشدنی تبدیل بشه. مادر و پدرم این بار درباره ی ابن موضوع کاملا جدی بودن و به هیچ عنوان نمیتوانستم نظرشون رو تغییر بدم.
امروز روز پنجشنبه هست و مدارس تعطیله و من الان با مادر داخل مطب دکتر منتظریم که نوبتمون بشه. من خیلی استرس دارم همش فکر میکنم قراره اتفاق بدی بیافته.
اینقدر غرق فکر و خیال بودم که اصلا متوجه نشدم اسم رو صدا کردن و مادر خیلی اروم من صدا کرد و به سمت در اتاق دکتر اشاره کرد.
وقتی وارد اتاق دکتر شدیم. اتاق هم زمان به من استرس میداد ولی از حق نگذریم که اتاق رو با طیف رنگی زیبایی درست کرده بود و از این لحاظ هم در نظر بگیریم ارامشی کمی میداد. اتاق رو با طیف رنگی ابی اسمانی و رنگ اقیانوسی و تمام دکوراسیونی که داشت زیبا و وصف نشدنی بود. من رو یاد دریا و ارامشی که داشت مینداخت.
با احوالپرسی کوتاهی گفت و گو رو شروع کرد. یک خانم جوان با صدایی لطیف که با صداش کاملا متوجه کار بلدیش میشدی. درباره ی علایق هم پرسید و بعد ازم خواست که مشکلم رو کامل و واضح شرح بدم. خیلی استرس داشتم و میشد از تمام کار ها یا تمام حرکات بدن متوجه شد و به ارومی شروع کردم به توضیح دادن و بعد از اتمام حرفم یکسری راه حل داد و گفت اگه این اختلال ادامه پیدا کنه جلو پیشرفت تحصیلی و کاری در اینده خیلی نزدیک میگیره و باعث انواع بیماری های جسمانی و روانی مثل افسردگی میشه.
گفت ولی اون با روش ها راه کار هایی که میده میتوانه کمکم کنه. من رو از داخل اتاق بیرون فرستاد تا با مادرم گفت و گویی داشته باشه. من بیرون روی یکی از صندلی های مطب نشستم و گوشی رو از داخل جیبم بیرون اوردم. دکتر گفت بهت پیشنهاد میکنم که از دوست شدن خیلی ساده با همکلاسی یا یک ادمی که از نظر خودت خوبه میتوانی شروع کنی که ارتباط برقرار کنی. و قتی گوشی از داخل جیبم بیرون اوردم و گوشی باز کردم چشمم به برنامه افتاد اینبار تصمیم گرفتم برنامه باز کنم و وارد برنامه شدم و تمام توضیحات که درباره ی نحوه ی کار کرد برنامه بود. رو مشاهده کردم و بعد یک اکانت برای خودم ساختم. اما همون لحظه مادرم اومد م منم از ترس سریع گوشی خاموش کردم. همراه مادرم رفتیم خونه.
مادرم برام یکسری دارو هایی که دکتر به عنوان ویتامین کمک کنه برام نوشته بود رو خرید.
وقتی رفتیم خونه دوباره وارد برنامه شدم و واقعا چند نفر بهم پیام داده بودن. هم خوشحال بودم و هم ناراحت بخاطر اینکه کاشکی واقعا میشد داخل دنیا واقعی هم به این سرعت دوست های خوب پیدا کرد.
ولی ناگهان صدا در زدن در خونه اومدم من به سمت در رفتم گوشی خاموش کردم رو تخت گذاشتم. در باز کردم پدرم دیدم با مهربونی و با اینکه خیلی خسته به نظر میرسد من رو بغل کرد و احساس آرامش خوبی بهم دست داد.
بعد ناهار تصمیم گرفتم داخل اتاق کمی نقاشی بکشم که از داخل سالن صدایی شنیدم. وقتی حرف هایی که مادرم به پدرم زد. خیلی ناراحت شدم. با اینکه نباید گوش میدادم اما تمام حرفاشون شنیدم.
ممنون که در این قسمت از رمانم هم همراه بودید.