P15

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

خودم عاشق این پات شدم 💕

از زبان آدرین

بعد از تمام شدن قهوه، از کافه بیرون آمدیم.

هوای پاریس مطبوع بود.

نسیم ملایمی شاخه‌های درختان کنار رود سن را تکان می‌داد و خیابان‌ها پر از مردمی بود که بی‌خیال قدم می‌زدند.

مرینت با هیجان جلوتر از من راه می‌رفت.

هر چند لحظه یک بار به ویترین مغازه‌ها نگاه می‌کرد و درباره‌شان حرف می‌زد.

با خودم فکر کردم...

قبلاً هیچ‌وقت فرصت نکرده بودم این روی او را ببینم.

نه دختر آرام و رسمی مراسم‌ها...

بلکه دختری که با دیدن یک ویترین کتاب یا یک گلدان کوچک، ذوق می‌کند.

چند دقیقه بعد جلوی یک کتاب‌فروشی قدیمی ایستاد.

با لبخند گفت:

«رسیدیم!»

در چوبی مغازه را باز کرد.

زنگ کوچکی بالای در به صدا درآمد.

بوی کاغذ و کتاب‌های نو تمام فضا را پر کرده بود.

مرینت انگار وارد دنیای خودش شده بود.

از قفسه‌ای به قفسه دیگر می‌رفت و با دقت جلد کتاب‌ها را نگاه می‌کرد.

من هم آرام دنبالش راه افتادم.

بعد از چند دقیقه، کتابی را برداشت و با ذوق گفت:

«این نویسنده رو می‌شناسی؟»

نگاهی به جلد کتاب انداختم.

لبخند زدم.

«راستش... نه.»

با ناباوری نگاهم کرد.

«واقعاً؟»

خنده‌ام گرفت.

«من بیشتر وقتم یا توی شرکت بوده، یا کلاس پیانو.»

او سرش را تکان داد.

«پس باید کتاب خوندن رو هم یادت بدم.»

«قبوله.»

چند دقیقه بعد، هر کدام چند کتاب انتخاب کردیم.

وقتی به صندوق رسیدیم، مرینت خواست کیفش را باز کند.

اما قبل از اینکه کارت بانکی‌اش را بیرون بیاورد، کارت خودم را روی دستگاه گذاشتم.

او سریع گفت:

«نه، آدرین!»

به طرفش برگشتم.

«چی شده؟»

اخم ریزی کرد.

«هر کسی باید پول کتابای خودش رو بده.»

لبخند زدم.

«باشه... ولی این دفعه مهمون من.»

«نه.»

«چرا؟»

دست به سینه ایستاد و با لحن جدی اما بامزه‌ای گفت:

«چون از این به بعد، هر بار یکی مهمون اون یکی می‌شه. امروز نوبت منه.»

چند ثانیه نگاهش کردم.

بعد خندیدم.

«خیلی خب... تسلیم.»

مرینت با لبخند کارت بانکی‌اش را روی دستگاه گذاشت.

وقتی از کتاب‌فروشی بیرون آمدیم، هر کدام یک کیسه کاغذی در دستمان بود.

چند قدم که رفتیم، ناگهان مرینت ایستاد.

«یه لحظه.»

متعجب نگاهش کردم.

او به سمت پیرمردی رفت که کنار پیاده‌رو نشسته بود و چند کتاب دست‌دوم می‌فروخت.

بدون هیچ تردیدی، یکی از کتاب‌هایی را که تازه خریده بود، از داخل کیسه بیرون آورد و به او داد.

پیرمرد با تعجب گفت:

«دخترم... این که نوئه.»

مرینت لبخند زد.

«می‌دونم.»

«فکر کنم یکی بیشتر از من بهش احتیاج داشته باشه.»

پیرمرد با چشمانی پر از اشک از او تشکر کرد.

از چند قدم آن طرف‌تر نگاهش می‌کردم.

آن لحظه...

فهمیدم چیزی که مرینت را زیبا می‌کند، فقط چهره‌اش نیست.

مهربانی‌اش بود.

و بی‌آنکه خودم متوجه شوم، لبخندی روی لبم نشست که دلیلش دیگر فقط یک دوستی ساده نبود.

آرک دوم: از دوستی تا عشق

پارت چهارم – از زبان مرینت

وقتی از کتاب‌فروشی دور شدیم، متوجه شدم آدرین ساکت‌تر از همیشه شده است.

کیسه کتاب‌ها را در دست گرفته بود، اما انگار ذهنش جای دیگری بود.

نگاهی به او انداختم.

«چی شده؟»

سریع نگاهم کرد.

«هیچی.»

چشم‌هایم را ریز کردم.

«دروغ می‌گی.»

لبخند کوتاهی زد.

«از کجا فهمیدی؟»

با شیطنت گفتم:

«چون از وقتی از کتاب‌فروشی اومدیم بیرون، حتی یه بار هم شوخی نکردی.»

خندید.

«انقدر منو شناختی؟»

«شاید...»

چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«فقط داشتم بهت فکر می‌کردم.»

ناخواسته مکث کردم.

«به من؟»

سرش را تکان داد.

«آره.»

«همیشه فکر می‌کردم آدمای ثروتمند... فقط به خودشون فکر می‌کنن.»

لبخند تلخی زدم.

«منم همیشه فکر می‌کردم پسرای پولدار مغرورن.»

هر دو چند ثانیه به هم نگاه کردیم.

بعد هم‌زمان خندیدیم.

گفتم:

«پس هر دومون اشتباه می‌کردیم.»

«کاملاً.»

...

چند دقیقه بعد، به بستنی‌فروشی کوچکی رسیدیم.

پشت ویترین، بستنی‌هایی با رنگ‌های مختلف چیده شده بود.

با ذوق گفتم:

«اینجا!»

آدرین خندید.

«هنوز مثل بچه‌ها ذوق می‌کنی.»

اخم ساختگی کردم.

«اشکالی داره؟»

«نه... اتفاقاً قشنگه.»

بی‌اختیار گونه‌هایم کمی گرم شد.

سریع رویم را برگرداندم تا متوجه نشود.

فروشنده پرسید:

«چه طعمی؟»

من بدون فکر گفتم:

«پسته و شکلات.»

آدرین هم گفت:

«وانیل.»

چند دقیقه بعد، بستنی‌هایمان را گرفتیم و دوباره کنار رود سن راه افتادیم.

در حال خوردن بستنی بودم که ناگهان توپ کوچکی از سمت پارک به طرفمان غلتید و به پای آدرین خورد.

پسربچه‌ای با عجله دوید.

«ببخشید آقا!»

آدرین خم شد، توپ را برداشت و با خنده برایش پرت کرد.

اما توپ اشتباهی داخل شاخه‌های یک درخت گیر کرد.

پسرک با ناراحتی گفت:

«اوه نه...»

قبل از اینکه چیزی بگویم، آدرین آستین‌های هودی‌اش را بالا زد.

«صبر کن، الان میارمش.»

متعجب نگاهش کردم.

از تنه درخت بالا رفت و با کمی زحمت توپ را پایین انداخت.

پسرک با خوشحالی توپ را بغل کرد.

«مرسی!»

وقتی آدرین پایین آمد، چند برگ خشک روی موهایش گیر کرده بود.

نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم.

آن‌قدر خندیدم که اشک در چشم‌هایم جمع شد.

او با تعجب گفت:

«چیه؟»

با خنده به موهایش اشاره کردم.

«خودتو توی شیشه نگاه کن!»

با دستش موهایش را مرتب کرد، اما چند برگ هنوز مانده بود.

بی‌اختیار یک قدم جلو رفتم.

دستم را بالا آوردم و آرام برگ‌ها را از بین موهای طلایی‌اش برداشتم.

همان لحظه...

هر دو بی‌حرکت ماندیم.

فاصله‌مان فقط چند سانتی‌متر بود.

نگاه آبی آدرین در چشم‌هایم گره خورد.

برای چند ثانیه...

نه صدای رود سن را می‌شنیدم...

نه صدای مردم را...

فقط ضربان تند قلبم بود که در گوشم می‌پیچید.

اما درست در همان لحظه، صدای زنگ گوشی آدرین، هر دومان را از آن لحظه بیرون کشید.

 از زبان آدرین

صدای زنگ گوشی، هر دوی ما را به خودمان آورد.

مرینت سریع دستش را عقب کشید و یک قدم فاصله گرفت.

نگاهی به صفحه گوشی انداختم.

پدرم.

با بی‌میلی تماس را رد کردم.

مرینت با تعجب پرسید:

«جواب نمی‌دی؟»

گوشی را داخل جیبم گذاشتم.

«امروز نه.»

لبخند کمرنگی زد.

«جسور شدی.»

با خنده گفتم:

«تقصیر توئه.»

ابرویش بالا رفت.

«من؟»

«آره... قبل از آشنایی با تو، هیچ‌وقت جرئت نمی‌کردم تماس بابامو رد کنم.»

با ناباوری نگاهم کرد.

«جدی؟»

سرم را تکان دادم.

«همیشه فکر می‌کردم باید دقیقاً همونی باشم که اون می‌خواد.»

چند لحظه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

«منم...»

«هر وقت بابام ناراحت می‌شه، اولین چیزی که از دست می‌دم آزادی خودمه.»

نگاهش کردم.

برای اولین بار، احساس کردم بیشتر از هر کس دیگری، حرفش را می‌فهمم.

بدون اینکه فکر کنم، گفتم:

«قول می‌دم...»

متعجب نگاهم کرد.

«از این به بعد، هر وقت احساس کردی همه علیهت هستن... بدون حداقل یه نفر کنارت هست.»

لب‌هایش کمی لرزید.

اما چیزی نگفت.

فقط لبخند زد.

...

چند دقیقه بعد، وارد پارک کوچکی شدیم.

کنار دریاچه، نیمکتی خالی بود.

مرینت روی آن نشست.

من هم کنارش نشستم.

نسیم ملایمی می‌وزید و چند برگ روی سطح آب شناور بودند.

مرینت آرام گفت:

«می‌دونی...»

«چی؟»

«اگه یه ماه پیش یکی بهم می‌گفت یه روز کنار آدرین اگرست این‌قدر راحت می‌شینم و حرف می‌زنم، باور نمی‌کردم.»

خندیدم.

«منم.»

سکوت کوتاهی بینمان افتاد.

بعد از چند لحظه گفتم:

«یه بازی کنیم؟»

با کنجکاوی نگاهم کرد.

«چه بازی؟»

«هر کدوممون یه حقیقت درباره خودمون بگیم که هیچ‌کس نمی‌دونه.»

با ذوق گفت:

«قبوله.»

چند ثانیه فکر کردم.

بعد گفتم:

«من...»

لبخند محوی روی لبم نشست.

«از بچگی از ارتفاع می‌ترسم.»

مرینت اول چند لحظه مات نگاهم کرد.

بعد آن‌قدر خندید که مجبور شد دستش را روی دهانش بگذارد.

«آدرین اگرست از ارتفاع می‌ترسه؟»

با خنده گفتم:

«حق نداری مسخره کنی.»

هنوز می‌خندید.

«ببخشید... ولی اصلاً فکر نمی‌کردم.»

نوبت او شد.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد با خجالت گفت:

«من...»

«وقتی خیلی استرس دارم، نصف شب یواشکی می‌رم آشپزخونه و شکلات می‌خورم.»

این بار نوبت من بود که بخندم.

با تعجب گفتم:

«همین؟»

گونه‌هایش سرخ شد.

«آره... نخند.»

لبخندم را جمع کردم.

«نمی‌خندم...»

بعد با شیطنت گفتم:

«فقط از این به بعد می‌دونم هر وقت شکلات خونه‌تون کم شد، کار کی بوده.»

مرینت با خنده آرامی به بازویم زد.

صدای خنده هر دوی ما در فضای آرام پارک پیچید.

و بی‌آنکه متوجه شویم...

فاصله‌ای که روز اول بین قلب‌هایمان بود، هر روز کمتر و کمتر می‌شد.