رمان خیانت پارت ۵
6 تیر 1403 · · خب نمیدونم چی بگم😁 ولی ممنون بابت تک تک حمایت هاتون، و امیدوارم لذت کافی رو با خوندن این پارت برده باشید.
6 تیر 1403 · · خب نمیدونم چی بگم😁 ولی ممنون بابت تک تک حمایت هاتون، و امیدوارم لذت کافی رو با خوندن این پارت برده باشید.
5 تیر 1403 · · سلام بالاخره من اومدم با پارت جدید خب بالاخره امتحانات تموم شد ببخشید بابت دیر کرد خب اگه پارت های قبل نخوندید برید بخونید و لایک کنید و کامنت بزارید بعد بیایید سراغ این پارت خب حالا میتونید برید ادامه مطلب♥️😍🥺
5 تیر 1403 · · واقعا از تک تکون ممنونم برای حمایت ها و امیدوارم بتون بخشی از این کارهاتون رو با نوشتن رمان جبران کنم 🙂
5 تیر 1403 · · زندگی با چشمانی که غم در آن موج میزد برای آخرین بار تن معشوقه اش مرگ رابوسید و برای خداحافظی دوباره انتظار کشید.آری،زندگی به مرگ نرسید؛همانطور که انسان به انسان نمیرسد!
4 تیر 1403 · · هییی، حمایت ها ضعیف شده 💔، اگه حمایت کنید منم قول میدم از پست هاتون حمایت کنم.
4 تیر 1403 · · سلاااااام این پستم با اون پست جیمین فرق دارهههه اومدم معرفی رمان و پارت یکشو بزارممممم برو ادامه 👇🏻
3 تیر 1403 · · مرینت آرام روی کاشی های سفید که روی آنها نقش و نگار های طلایی رنگ داشت قدم می گذاشت و اندکی با اتاق مدیریت فاصله داشت، او آرام به سمت در می رود و انگشتان خود را مشت می کند و «تقی» به در می زند.
آن چنان فاصله ی بین صدای تق نبود که صدایی از پشت در نجوا می کند : «بیا تو». مرینت بلافاصله دستش را روی دستگیره سرد طلایی میگذارد و در را به سمت داخل هل می دهد. مرینت با دیدن مدیر شرکت سرش را به پایین می دوزد که صدایی بلند می شود : «تو باید همون دختری باشی که هفته ی پیش اومده بودی برای استخدام شدن؟ درسته؟» مرینت گوشی از لبش را می گزد و بعد از کمی مکث، می گوید : «بله درسته، دیروز اومدم که برادرتون بهم فرم پذیرش رو داد» مردی که مقابل مرینت قرار داشت سرش را به نشانه ی تائید نشان می دهد و می گوید : «حله، باهام بیا» و بعد از روی صندلی بلند می شود و به سمت در می رود، مرینت بی اتلاف وقت او را دنبال می کند و قدم به قدم با او همراه می شود
_________________________________________________
مرد جلوی میز سفید رنگی با نوشته ای طلایی رنگ به اسم «agrest » می ایستد و رو به مرینت می کند و می گوید : «اینجا میزته، از حالا به بعد تمام فیش های خرید رو از کارکنان ها میگیری و آخر هر هفته به من گزارش میدی، اگه هم تماسی داشتی که با من کار داشت، به تلفن اتاقم وصل می کنی؟» مرینت سرش را به سمت بالا می آورد که «چشمی» بگوید ولی محو چشمان سبز رنگ مرد می شود، چشمان او زنده کننده ی جنگل هایی با بوی سرو و شاه بلوط است، آنقدری چشمان او درخشان بود که انگار زمرد هایی در پشت چشمان او پنهان شده بودند، که صدایی او را به وجه می آورد : «چیزی شده؟» ، مرینت دست از تماشای چشمان مرد بر می دارد و نجوا می کند : «نه، همه چی خوبه» که مرد می گوید : «فهمیدی باید چیکار کنی دیگه؟» مرینت سری تکان می دهد و می گوید : «بله!» مرد نفسی بیرون می دهد و به سمت اتاق می رود.
مرینت تا به حال چشمانی آنقدر رمز و آلود ندیده بود و چشمان مرد برای او مانند یک اسرار بود.