سلام 🤗 حالتون خوبه ؟ چیکارا میکنین ؟ 

من اومدم با یه پارت دیگه با داستانم . امیدوارم از این قسمت داستان هم خوشتون بیاد . 😊 

اگه قسمتای قبلی رو نخوندید حتما بخونید ، تا بفهید چی به چیه . 

 

لطفا برید ادامهء مطلب ⬅️⬅️⬅️⬅️

 

■□■□■□■□■□■□■□■□■□■□■□■□■□■

 

شاه شب من فصل دوم قسمت دوم

مایکل ، پشت سر ولیعهد راه میرفت . نمی دانست چرا ، ولی از وقتی گردنبند را درآورده بود احساس میکرد زندگی اش مانند قبل شده . عجیب تر از آن ، این بود که ناگهان به یاد مادرش افتاده بود . 
" بانوی من ! شما اینجایید ؟ " این را زن بسیار مسنی گفته بود . زن قد کوتاهی داشت و قدش تا شکم مایکل بود . او بسیار تپل بود . 
زن با سوء زن نگاهی به مایکل انداخت . سپس به او نزدیک شد و با لحن طلبکارانه ایی گفت :" حتما تو اینقدر آماده کردن ولیعهد رو طول دادی !" مایکل ناخود آگاه یک قدم عقب رفت . 
ولیعهد رو به پیرزن گفت :" اِلیزا ! تقسیر اون نیست . من خودم ازش خواستم دیر آمادم کنه . " مایکل به زن نگاه کرد که واکنش او را ببیند . زن نگاهی مهربانانه به ولیعهد کرد و گفت :" بانوی من ، دیگر اعضای خاندان سلطنتی ، منتظر شما هستند . " سپس نگاهی عصبی و طلبکارانه به مایکل کرد و رفت . ولیعهد به راهش ادامه داد . مایکل نیز به دنبالش رفت .
مایکل متوجه شد قدم های ولیعهد ،  کوتاه و کند میشود . انگار دوست نداشت به دیدن نامادری شاهزاده لوکی برود . 
در وسط راه مایکل به رز و دایان برخورد . رز قیافه ایی بی حال و حوصله به خود گرفته بود و با بی میلی راه میرفت . دایان نیز حال بهتری از رز نداشت . 
دایان و رز به ولیعهد احترام گذاشتند و پشت سر او ، در کنار مایکل شروع کردند به راه رفتن . 
مایکل زمزمه کنان به دایان گفت :" مگه تو نباید صبحی ولیعهد رو میبردی حموم ؟ " دایان پرسشگرانه به او خیره شد و گفت :" ولیعهد به من گفته بود رز قراره ببرتش ." برای لحظه ایی هردو به یک دیگر خیره شدند . 
مایکل زمزمه کنان به رز گفت :" رز ... مگه تو قرار نبود ولیعهد رو صبح ببری حموم ؟ " رز با بی حوصلگی گفت :" ولیعهد به من گفت تو قراره ببریش حموم . " سپس به مایکل خیره شد . مایکل نخودی خندید . ولیعهد هر سه نفر را سر کار گذاشته بود . 
دایان سرزنش کنان به زر گفت :" آره حتماً ! یه مرد ولیعهد رو ببره حموم ... یکم به اون مخت ! " سپس آهسته با دستش ضربه ایی به سر رز زد .

                              ***

وقتی به ورودی قصر رسیدند ، شاهزاده زویی را دیدیند که شنل گرم و ضخیمی پوشیده بود و اخم کرده بود . 

ولیعهد به سمتش رفت ، ولی چیزی نگفت . دیگر شاهزادگان در حیاط قصر بودند . مایکل شاهزاده لوکی را دید که خیلی سرد و خشک مانند میخ در آن سرما ایستاده بود . شاهزاده کلویی نیز در کنار او ایستاده بود و با او حرف میزد . 

مایکل با دقت به شاهزاده کلویی خیره شد . او به زور سر جایش ایستاده بود . این از اثرات شکم بند بود . مایکل نگاهی به ولیعهد انداخت . او خیلی راحت سرجایش ایستاده بود ، درحالی که شاهزاده زویی و شاهزاده کلویی به هزار زحمت سرجایشان ایستاده بودند . یاد آن لحظه افتاد که ولیعهد پخش زمین شده بود . 

او با ترس و وحشت از ولیعهد پرسید :" بانوی من ... شکم بندی که براتون بستم ... اون هنوز سر جاشه ؟" ولیعهد به مایکل خیره شد و شیطنت آمیز گفت :" خیلی زمان برد تا جواهر مناسب رو پیدا کنی ، پس منم با کلی زحمت درش آوردم . " مایکل با دو دستش جلوی دهانش را گرفت و با حالتی شکه شده به دایان و رز خیره شد . دایان و رز نیز حال بهتری از مایکل نداشتند . 

" خوش به حالت ... " این را شاهزاده زویی گفته بود . از چهره اش حسرت میبارید . مایکل بی توجه به چهرهء شاهزاده زویی روبه ولیعهد کرد و گفت :" هنوز دیر نشده بانوی من . میریم و من براتون شکم بند رو میبندم . " ولیعهد گفت :" نه . من نمیخوام دوباره اون تیکه لباس مزخرف رو بپوشم . من امروز حتی لباس زیرمم در آوردم . " مایکل با وحشت به رز و دایان خیره شد . رنگ از صورت هردو پریده بود . 

دایان گفت :" بالایی ؟ " ولیعهد سرخوشانه گفت :" آره ... " زویی به زور خندید و گفت :" واو ... داری دق و دلی بچگیات رو سر این بدبختا خالی میکنی ؟ " سپس شکمش را آرام و با ملاحظه گرفت .

مایکل دوست داشت خودش را تکه تکه کند . چرا امروز همه چی ناگهان اینطوری شده بود ؟ ولیعهد با آدم عاقل و پختهء دیشب از زمین تا آسمان فرق میکرد . 

مایکل نزدیک ولیعهد رفت و گفت :" بزارید دکمه های شنلتون رو تا پایین براتون ببندم . " ولیعهد لبخندی زد و اینبار موافقت کرد . وقتی بستن دکمه های شنل ولیعهد تمام شد مایکل نگاهی به ولیعهد انداخت ‌. با خودش گفت 'حیف آن لباس زیبا که باید زیر این شنل مخفی شود . ' و با صورتی درهم رفته به حیاط خیره شد . 

دعا دعا میکرد ملکه چیزی از اینها نفهمد . میتوانست از همین الان خودش را ببیند که دارند برای جشن شاه شب زنده زنده آتشش میزنند . آب دهانش را صدا دار بلعید .

و به رز و دایان خیره شد . وضعیت آنها نیز از او بهتر نبود . مایکل سعی کرد خودش را آرام کند . به غذا فکر کرد . یاد مرغ سوخاری پر ادویهء مادرش افتاد . مادرش همیشه آن را با ادویهء زیاد درست میکرد . سعی کرد مزهء فوق العادهء آنها را به یاد بیاورد که شکمش به قار و قور بلندی افتاد . رز و دایان نیز همینطور شدند . بعد از آن دو ، شکم شاهزاده زویی دست به کار شد و بعد هم شکم  ولیعهد . مایکل بی صدا خندید . 

شاهزاده زویی با حسرت گفت :" صبحونه که نخوردم هیچ ، حالا نه ناهار میخورم نه شام ... " هیچکس امروز وقت نکرده بود چیزی بخورد . ولیعهد با یکی از دستانش روی شکمش زد و گفت :" تلافی دیشب که کیک نخوردیم . امروز قراره شکم چرونی کنیم ... " دیشب شب جشن بود ؛ ولی کیکی که برای جشن درست شده بود بخاطر مست بودن شاهزاده ادوارد به دیار باقی شتافت . 

مایکل در دلش به شکمش تَسَلی خاطر داد و به حیاط خیره شد . برف شروع کرده بود به باریدن . آرام و ملایم میبارید . 

 

                              ***

 

همهء شاهزادگاه همراه با ملکه و خدمتکاران خصوصی در حیاط منتظر این بودند که کالاسکهء نامادری شاهزاده لوکی وارد حیاط قصر شود . 

مایکل سعی کرد با خودش تصور کند و ببیند مادر شاهزاده لوکی چه شکلی است . به احتمال زیاد میبایست زنی عبوس ، پیر و بد اخلاق باشد و یک عصای چوبی در دستش باشد . 

وقتی کالاسکه ایستاد ، مایکل به دیگر خدمتکاران و شاهزاده ها افتاد . شاهزاده کلویی با غرور خاصی سر جایش ایستاده بود . شاهزاده لوکی با اخم به زمین خیره شده بود . شاهزاده زویی و ولیعهد نیز با استرس و ترس به کالاسکه خیره شده بودند ؛ ولی خدمتکاران ... همهء آنها با ترس به کالاسکه خیره شده بودند . 

در کالاسکه باز شد . زنی میان سال از آن بیرون آمد . زن قد بلند بود . موهایی تیره داشت که یک تکه از آنها سفید شده بود . صورتش مثلثی شکل بود و چشمانش سبز رنگ . دماغش نیز معمولی بود .   او شنلی زخیم و قهوه ایی رنگ بر روی لباسی زرشکی رنگ پوشیده بود .

 زن به سمت ملکه آمد و تعظیم کرد ، بعد لبخندی دلنشین زد . مایکل به زن خیره شد . به نظر برخلاف شاهزاده لوکی ، خیلی مهربان بود . نمیدانست دیگر خدمتکاران چرا از او میترسند . 

زنی دیگر از کالاسکه بیرون آمد . زن سیاه پوست بود . مایکل با دقت بیشتری به او خیره شد و برای لحظاتی ذهنش بسته شد . " لاتویا ... " این را مایکل گفته بود . لاتویا خواهر بزرگترش بود . شادی عجیبی در قلبش احساس کرد . لحظه شماری میکرد تا بتواند لاتویا را از نزدیک ببیند . 

لاتویا پشت سر زن ایستاد و رو به ملکه تعظیم کرد . ملکه با صدای بلندی گفت :" بانو مورگان ! از دیدن دوبارتون خیلی خوشحالم . " بانو مرگان لبخندی دندان نما زد و گفت :" ملکه ! من شایسته نیستم که با لقب بانو صدا زده بشم ... لطفا بندهء حقیر رو با همون اسم که شایستهء این بندهء ناچیز باشه صدا کنید . " ملکه با خنده گفت :" هرجور شما راحتید ، بانو لایلا ... " 

مایکل به لاتویا خیره شده بود . هنوز نمیدانست دارد درست میبیند یا نه . دوست داشت یکی بیاد و به او اطمینان بدهد که دارد درست میبیند ، که خواهرش لاتویا را واقعا دیده . 

 

●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●